بازتعریف تاریخی مسئولیت شهروندی

یادداشت مدیریت وبسایت:
در هنگامه‌ی که آستانه تحمل عمومی در افغانستان به پایان رسیده است، بیش از هروقت دیگر زمینه برای ارایه راهکار ضروری شده است. بسیار خوشحالیم که جناب آقای نادرشاه‌نظری یکی از نویسندگان برجسته کشور، درادامه همکاریهای قلمی‌شان، این بار به یکی از مهم‌ترین موضوعات سیاسی افغانستان پرداخته و خطاب به حزب شهروندان افغانستان، پیشنهادات ومطلبی ارزشمندی را فرستاده است که ذیلا نشر می‌شود و امیدوارم که همه خوانندگان استفاده لازم را ببرند.

افغانستان در شرایط حاضر، یکی از پیچیده‌ترین و حساس‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خود ایستاده است. وضعیتی که نه مثل فروپاشی جمهوریت در سال 2021 است و نه پیامد چهار دهه جنگ را دارد. آنچه امروز با آن مواجهیم، بحران ساختاری مشروعیت، بحران هویت ملی و بحران جایگاه شهروندان افغانستان در یک فضای «توتالیتریسم» یا تمامیت‌خواهی است.
در چنین شرایطی، نقش نیروهای آگاه و مردمی، به‌ویژه جنبش‌هایی که بر «حقوق شهروند» و نه «قوم و جناح» تأکید دارند، بیش از هر زمان دیگر حیاتی است. لذا «حزب شهروندان افغانستان» اگر می‌خواهد صدای نسل تازه افغانستان باشد، باید سه حقیقت را بی‌پرده و شجاعانه بپذیرد و بر اساس آن استراتژی بسازد.
اول اینکه، افغانستان از «ملت‌سازی قومی» عبور کرده، اما هنوز وارد «ملت‌سازی شهروندی» نشده است. در ساختار فعلی طالبان، کشور به عقب‌ترین شکلِ حکومت‌داری قبیله‌ای رانده شده است. نه انتخابات است، نه مشارکت، نه مشروعیت و نه نظام شهروندی وجود دارد. اما نکتهٔ مهم تر این است که مردم افغانستان دیگر حاضر نیست زیر سایهٔ ایدئولوژی‌های قومی، زبانی یا مذهبی قدیمی زندگی کنند. چرا؟
برای اینکه هیچ بدیل سازمان‌یافتهٔ شهروندی ایجاد نشده که این پتانسیل نو را نمایندگی کند. بناً این خلأ، آیندهٔ سیاسی کشور را تعیین می‌کند و راه‌حل آن بازتعریف افغانستان بر اساس «حقوق شهروند» و نه «قوم» یا «مذهب» است. قسمی‌که مشروعیت قدرت از برابری حقوقی، مشارکت آزاد و حاکمیت قانون سرچشمه بگیرد، نه از هویت‌های انحصارگرایانه و سنتی.
جامعه سیاسی افغانستان هنوز درگیر جنگ روایت‌هاست، نه جنگ برنامه‌ها. لذا مشکل امروز افغانستان نبود «خرد سیاسی» نیست، بلکهمشکل این است که سیاست‌مداران افغانستان از نماد استفاده می‌کنند، اما برنامه ندارند. بنابراین، نیروهای مقاومت از گذشته سخن می‌گویند، اما برای آینده مدل ارائه نمی‌کنند. یعنی فعالان اجتماعی درد را توصیف می‌کنند، اما برای تغییر ساختار راهکار سیستماتیک نمی‌سازند. حال آنکه در فقدان برنامهٔ روشن، هر گروه روایت خودش را کل حقیقت می‌پندارد، نه بخشی از حقیقت. این همان چرخهٔ بن‌بست است که «حزب شهروندان افغانستان» باید نقطهٔ پایان این «هرج‌ومرج روایتی» باشد و سیاست را به زبان تحلیل، برنامه و ساختار برگرداند.
حالا چه راه کاری باید ارایه داد؟
راه کار این است که نقش هزاره‌ها، تاجیک‌ها، پشتون‌ها و ازبک‌ها باید از «خشم هویت» به «ائتلاف شهروندی» منتقل شود. به این معنا که هزاره‌هااز نسل‌کشی می‌گویند، تاجیک‌ها از حذف سیاسی حرف می‌زنند و پشتون‌ها از جنگ تحمیلی شکایت می‌کنند و ازبک‌ها از نادیده‌گرفته‌شدن تاریخی.
این دردها گرچه واقعی است، اما نمی‌توان آن‌ها را با شعارهای کلی وفق داد. اگر این دردها تبدیل به حس انتقام هویتی شود، افغانستان دوباره به دام جنگ‌های داخلی فرو خواهد رفت. بناً راه حلِ معقول و خردورز این است که هر قوم مطالبهٔ خود را داشته باشد، اما همه بر یک اصل مشترک توافق کنند که «هیچ حقی بدون حقوق شهروندی ممکن نیست».
این همان نقطه‌ای است که می‌تواند اولین ائتلاف بزرگ ملی را در دوران جدید پایه‌گذاری کند. بناً فرصت تاریخی نسل «شهروند» افغانستان اکنون سه ‌راه پیش‌رو دارند.
راه اول این است که وضع موجود (حکومت تک‌صدایی) ادامه و تداوم یابد. راه دوم بازگشت به سیاست جنگ‌سالاران و تقسیم‌بندی‌های دههٔ نود است. راه سوم هم عبور به سمت یک سیاست مدرن، شهروندسالاری و حقوق‌محور است. بنابراین گزینهٔ سوم، تنها گزینهٔ قابل دفاع تاریخی است، اما بدون بسیج و سازمان‌دهی مردم ممکن نیست. لذا حزب شهروندان افغانستان می‌تواند و باید طرح نظام سیاسی آینده را شفاف اعلام کند. یعنی مسیر گذار از طالبان را مدل‌سازی کرده ائتلاف‌های جدید غیرقومی بسازد.
در راستای پی‌گیری و فرایند این پروسه، گفتمان «شهروند» را جایگزین «قوم گرایی» کند و سطح آگاهی مردم را درین بخش به‌صورت بسیار بالا ارتقا بدهد. زیرا بند‌بند ساختار استخوان بندی افغانستان محتاج شجاعت سیاسی است، نه محافظه‌کاری اجتماعی. محافظه‌کاری اجتماعی با تقدیس وضع موجود و ترس از تغییر، آرمان‌های پیش‌برندهٔ جامعه را فرسوده می‌کند و راه تحقق عدالت، برابری و خلاقیت جمعی را می‌بندد. به این لحاظ این کشور دیگر ظرفیت اشتباه ندارد. جایی برای «سیاست‌ورزی احساسی»، «سیاست‌سوزی هویتی» و «قهرمان‌سازی‌های بی‌برنامه»نیست.
افغانستان برای بقا دو چیز لازم دارد. اول تغییر ساختار قدرت و ظهور نیرویی که بازتاب‌دهندهٔ انسانِ شهروند باشد، نه قوم‌محور. اگر حزب شهروندان افغانستان بتواند این نقش را بگیرد، آیندهٔ سیاسی کشور نه‌تنها روشن‌تر می‌شود، بلکه برای نخستین بار پس از دهه‌ها، «امید» تبدیل به یک «پروژهٔ عملی» خواهد شد.

در این نقطه، یک حقیقت روشن پیش روی ما قرار می‌گیرد و آن اینکه، افغانستان تنها زمانی از چرخهٔ فروپاشی نجات می‌یابد که فرهنگ سیاسی آن از وابستگی‌های قبیله‌ای، قهرمان‌سازی‌های گذشته و واکنش‌های احساسی عبور کند و وارد عصر «مسئولیت‌پذیری شهروندی» شود.
هیچ ساختار سیاسی پایدار نمی‌شود، مگر آنکه انسانِ افغانستانی خود را «صاحب حق» بداند نه «وابسته به قوم»، «مذهب یا زبان و فرهنگ». از همین‌رو، نیروهای مدنی و احزاب نوگرا مثل حزب شهروندان افغانستانباید با شفافیت اعلام کنند که دوران سیاست نمادین گذشته تمام شده است. کشور به برنامه نیاز دارد، به چشم‌انداز، به ساختار حقوقی، به نهادهایی که از ارادهٔ مردم مشروعیت بگیرند، نه از تاریخ، فرهنگ، قوم یا اسلحه.
اگر به این منطق عمیق‌تر نگاه کنیم، روشن می‌شود که عقب‌ماندگی افغانستان بیش از آن‌که محصول تنوع قومی یا منازعات هویتی باشد، نتیجهٔ فقدان سازمان‌یافتگی اجتماعی و ناتوانی در تبدیل انرژی پراکندهٔ جامعه به پروژهٔ سیاسی و نهادی است.
در جهان معاصر، قدرت نه از شمار جمعیت و پیشینهٔ تاریخی می‌آید، بلکه از توان ساختن نهاد، تولید گفتمان، برنامه‌ریزی بلندمدت و بسیج آگاهانهٔ شهروندان سرچشمه می‌گیرد. جامعه‌ای که فاقد تشکل، برنامه و چشم‌انداز مشترک است، حتی اگر نفوسِ اکثریت هم داشته باشد، در رقابت سیاسی بازنده خواهد بود. در مقابل، اقلیت سازمان‌یافته می‌تواند مسیر قدرت و آینده را تعیین کند. از این‌رو، چالش اصلی افغانستان گذار از سیاست احساسات و واکنش‌های مقطعی به سیاست سازمان، برنامه و مسئولیت‌پذیری است. گذاری که بدون آن، هر تغییر سیاسی صرفاً جابه‌جایی چهره‌ها خواهد بود، نه تحول ساختاری.
بنابراین بقای افغانستان در بازتولید گفتمان‌های قومی و نوستالوژی نوحه‌خوانی و قدرت‌های سنتی و تاریخی نیست، بلکه در شکل‌گیری نهادهای مدرن، شبکه‌های شهروندی و سازمان‌یافتگی آگاهانه نهفته است. چرا که در جهان امروز، قدرت از انسجام، برنامه‌ریزی و توان تولید معنا و راه‌حل جمعی برمی‌خیزد. جامعه‌ای که نتواند خود را سازمان دهد، ناگزیر به حاشیه رانده می‌شود و آینده‌اش را دیگران طراحی خواهند کرد.
نادرشاه نظری، 13 دسامبر 2025

چترفراگیر یا تَلّه‌ی الیگارشی!

چتر فراگیر و عناوین کلان و پرطمطراق سیاسی، صرفاً بازی زبانی در ادبیات سیاسی نیستند؛ در بسیاری موارد یک روند خاموش برای سرقت و بازتوزیع اعتبار سیاسیِ پراکنده‌‌ی جامعه است. معمولا مهندسانی این عناوین که اغلب همان الیگارهای کارکشته‌ی سیاست افغانستان هستند، خوب می‌دانند که برای سیاست کردن، اعتبار لازم را ندارند زیرا آنها به عنوان ناکامهای دیروز نه توشه‌ی از گذشته دارند که به اعتبار آن سیاست کنند و نه ظرفیتی فردی و نهادی در اختیارشان هست که اهداف‌شان را از طریق آن تعقیب کنند. پس به جای تولید اعتبار، سعی می‌کنند که اعتبار را از دیگران جمع‌آوری کنند.
با ساختن نام بزرگ، قاب بزرگ، وعده‌ی بزرگ، در واقع قُلاّبی بزرگ ساخته می‌شود که اعتبار دیگران را از طریق آن به چنگ آورده و مصادره کنند. یعنی قاب و قالب زیبا است مثلا مجمع است، شورا است روند است و…. اما محتوا و هدف، اغلب همان انتقال سازمان‌یافته‌ی سرمایه سیاسی از پیرامون به مرکز است. برای فهم بیشتر این سخن مراجعه به چارچوب نظری مرکز پیرامون والرشتاین مفید خواهد بود.

الیگارها وطراحان چنین عناوینی غالباً پیش از آن‌که شوق واقعی برای مشارکت همگانی داشته باشند و زمینه را برای ورود پیرامونی‌ها به مرکز فراهم بسازند، در پی ساختن یک صنعت سیاسی‌اند که همزمان چند کارکرد دارد:

۱) سرگرمی‌سازی برای گروه‌های کوچک و پیرامونی، با وعده‌های موهوم
چترهای فراگیر در آغاز معمولاً برای گروه‌های خرد که به اعتبار گذشته محروم بوده‌اند، یک “حس مشارکت” تولید می‌کنند. جلسات، نشست‌ها، عکس‌ها، شعارها، و وعده‌ی سهم در «قدرت آینده» بسیار جذاب و سرگرم کننده هستند. در حالیکه این سازوکارها، نه مشارکت واقعی، بلکه تخدیر سیاسی است؛ چون انرژی کنشگران را از مطالبه‌ی قاعده و ساختار، به سمت امیدهای مه‌آلود و آینده‌های بی‌ضمانت می‌برد.

۲) ماشین چاپ اعتبار
هدف دوم الیگارها از ساخت عناوین کلان، ایجاد یک ماشین چاپ اعتبار است. آنها می‌دانند که با یک عنوان پرطمطراق، فضایی ساخته می‌شود که افراد و جریان‌ها، داوطلبانه اعتبارشان را به طراحان و سیلبریتی‌های سیاست تفویض می‌کنند. یعنی در حالیکه هنوز نه بروکراسی معناداری شکل گرفته، نه مکانیسم تصمیم‌گیری، نه ثبت مصوبات، نه ضمانت‌های ساختاری و قانونی؛ اما “نام” آن‌قدر بزرگ است که اعضای پیرامونی، قبل از ایجاد نهاد، سرمایه‌ی نمادین خود را گرو می‌گذارند و بلکه به سیلبریتی‌های آزمون شده تفویض می‌کنند.

بنابراین در این وضعیت، یک ماشینی ساخته می‌شود که در آن سرمایه سیاسیِ پراکنده‌ی احزاب، نهادها و چهره‌های پیرامونی جمع می‌گردد تا در نهایت، توسط یک حلقه‌ی خاص مصرف شود. حلقه‌ای که به دلیل بی‌اعتباری، کارنامه‌ی ناکام، یا شکست در داوری‌های جمعی، به تنهایی “کارت بازی” ندارند. پس به جای بازسازی مشروعیت از مسیر اعتراف به خطای گذشته، کار و پاسخگویی دربرابر مردم، به خلق صنعت متوسل می‌شوند. میدان را با نام‌های نو، گرم می‌کنند و دیگران را به عنوان سوختِ مشروعیت به آتش می‌ریزند.
برآفتاب است که الیگارها نه توان تولید برنامه‌ی سازمانی دارند و نه سرمایه‌‌ی ازگذشته‌ که پشتوانه‌ی سیاست‌ورزی‌شان باشد؛ همه میدانیم که وضعیت فعلی نتیجه کارآنهاست.
بنابراین با اتچ‌کردن دیگران در قالب یک عنوان، فرایند اعتبارگیری را فعال ساخته وبرای نام خود وزن مصنوعی می‌سازند. امروز با نام «فراگیر»، فردا با نام «اجماع»، پس‌فردا با نام «روند» و «پیمان». حاصل همه‌ی این کوشش‌ها یکی است و آن مصادره‌ی سرمایه‌ی سیاسی دیگران برای مانور قدرت خودشان.

لازم به یادآوری است که منظور من این نیست که تنها مشکل اصلی، صرفاً نیت افراد باشد بلکه سقوط آزاد سیاست افغانستان است. در کشوری که سیاست به مثابه «ملک همگان» تعریف نشده و برای اعمال آن تضمین‌های نهادی پیش‌بینی نشده باشد، رقابت سیاسی ناگزیر به سطح بازی‌های الیگارشیکی سقوط می‌کند. وقتی قواعد روشن نباشد که چه کسی حق نمایندگی از مردم دارد، چه کسی واجد صلاحیت سیاست کردن است، تصمیم در درون یک چتر چگونه ثبت و الزام‌آور می‌شود و پاسخگویی افراد چگونه اعمال می‌گردد، نتایج نیز معلوم خواهد بود. در این صورت “چتر” نه میدان مشارکت، بلکه میدان سرقت مشروعیت می‌شود. در چنین وضعی، ائتلاف‌ها به جای تولید قدرت جمعی، به ابزار تصاحب برند جمعی توسط اقلیت پرتحرک بدل می‌گردند طبیعی است که پیامد چنین وضعیت همان‌ نیهیلسم سیاسی است که در یادداشت جداگانه بحث‌کرده ام.
بسیاری از چترهای امروز، جمع کردن اسم‌ها بدون ساختن نهاد است. این چترها معمولاً با دو ترفند کار می‌کنند:
1. بزرگ‌نمایی نمایندگی
طوری روایت می‌سازند که گویا “همه” پشت یک اعلامیه یا روند قرار دارند. وزنِ اجتماعی و سیاسی را از تعداد اسم‌ها قرض می‌گیرند، نه از کیفیت تصمیم‌سازی.

بزرگ نمایی آنچنان جدی است که گویا سیلی پرخروشانی جاری شده که همه را یک شبه جاروب خواهد کرد!
2. تحمیل واقعیت رسانه‌ای
ادعا را آن‌قدر تکرار می‌کنند تا تبدیل به “واقعیت جاری” شود؛ تکذیب، دیر برسد و کم‌اثر شود. در سیاستی که سرعت روایت از سرعت نهاد جلوتر است، حقیقت معمولاً نفس‌نفس‌زنان عقب می‌ماند. بالاتر از آن رسانه‌ها را نیز بدلیل بازیهای هایپریالیتی‌شان در چنگ دارند و‌گویا رسانه‌ها و ژورنالیست‌ها به عنوان سربازان گمنام الیگار‌ها، فقط آنها را می‌بینند و هیج سوژه‌ی غیر از آنها گویا وجود ندارد! البته که این وضعیت بسیار ویرانگر است.

به این صورت، احزاب و جریان‌ها گویا در یک تله قرار می‌گیرند. یا سکوت می‌کنند و سرمایه‌شان مصادره می‌شود، یا تکذیب می‌کنند و چتر از درون بی‌اعتبار می‌شود. در هر دو حالت، سود اصلی را همان الیگارشی می‌برد که با هزینه‌ی کم بحران تولید می‌کند و با نام «همسویی» نردبان می‌سازد.

احتیاط سیاسی، به مثابه مسئولیت تاریخی
احتیاط احزاب و جریان‌های سیاسی و هم‌چنین افراد کنشگر برای دلخوش کردن به وعده‌های موهوم، نه وسواس و تقواپیشگی سیاسی است و نه محافظه‌کاری؛ مسئولیت تاریخی است. هر عضویت ناسنجیده، هر امضای عجولانه، و هر همراهی بدون ضمانت اجرا، می‌تواند به معنای مشروعیت‌بخشی به الیگارها و تمدید روند گذشته باشد؛ الیگارهایی که نه ظرفیت کار مشترک دارند و نه هزینه‌ی پاسخگویی می‌دهند، اما استاد استفاده از نام دیگران‌اند. اگر نیروهای سیاسی مراقب نباشند، دیر یا زود همه شریک این چرخه می‌شوند، چرخه‌ای که در آن اعتماد عمومی ازبین می‌رود، امید سیاسی فرسوده می‌شود، و میدان برای افراط و انحصار بازتر می‌گردد.
بنابراین مسئله فقط “چتر” نیست؛ مسئله فرهنگ و الگوی الیگارپروری در سیاست افغانستان است. تا وقتی کنشگران سیاسی به جای ساختن نهاد و قاعده، به ساختن ستاره و حلقه ادامه دهند، همین وضعیت بازتولید می‌شود. باید این عادت کنار گذاشته شود، تقدیس توده‌ی چهره‌ها، پیروی از شبکه‌ها به جای برنامه‌ها، و معامله بر سر نام‌های بزرگ به جای مسئولیت‌های بزرگ، باب گردد، در غیر آن، چترهای جدید هم فقط اسم تازه‌ای خواهند بود روی تجربه‌ای کهنه و شکست‌خورده. تکدیِ مشروعیت خواهد بود برای سرقت سرمایه‌ی سیاسی. این است که همه باید نگران سقوط آزاد سیاست در افغانستان باشیم.
ذاکرحسین ارشاد

بنیان‌های نهیلیسم سیاسی در افغانستان!

 

نهیلیسم سیاسی به وضعیتی گفته می‌شود که در آن، جامعه ایمان خود را به هر نوع حرکت و نظم سیاسیِ معنادار از دست می‌دهد؛ نه قدرت مستقر را افق می‌بیند، نه اپوزیسیون را بدیل معتبر حساب می‌کند، و نه جامعه جهانی و‌همسایه‌ها را شریکِ اخلاقی و قابل اتکا می‌داند. این، عام‌ترین وضعیتی است که امروز بر افغانستان حاکم است ‌. همه می‌دانیم که گروه‌های مختلف اجتماعی در افغانستان به عنوان نیروهای سرخورده، گرفتار رنج لاعلاج ناامیدی هستند!
بر اساس افکار عمومی، به همان میزانی که طالبان با تحمیل ظلمت بر جامعه، هرگونه افق روشن را از مردم سلب کرده‌اند، سیاست‌ورزان شناخته‌شده‌ی غیرطالبانی نیز در تعارض با منافع واقعی جامعه قرار دارند. آنان به استناد کارنامه‌ی شان، از هر فرصتی برای حذف مردم از مناسبات قدرت بهره می‌برند و به‌نام مردم در صدد احیای قدرتی از دست رفته‌ی شان هستند. در این میان، جامعه جهانی نیز متاسفانه با اتخاذ سیاست عریانِ عمل‌گرایی، عملاً اعلام می‌کند که آرمان‌گرایی را باید به حساب ورشکستگی سیاسی گذاشت، نه به‌عنوان مبنای رفتار قدرت‌ها.
در افغانستانِ ۲۰۲۵، نهیلیسم سیاسی بر سه تجربه‌ی تلخ و انباشته استوار است:
1. فروپاشی جمهوریِ توسط کنشگران فاسد و وابسته که امید به دولت‌سازی دموکراتیک را از بین برد؛
2. استقرار امارتِ انحصاری طالبان که با سرکوب سیاسی، حذف زنان و فقر ساختاری، هر نوع مشارکت و افق آینده را تنگ کرده و افغانستان را تبدیل به قبرستان عمومی کرده است.
3. جهان عمل‌گرا: چهار‌سال تجربه عملی نشان می‌دهد که حتی کشور‌های دموکراتیک جهان و همسایه‌های افغانستان، برخلاف انتظار مردم افغانستان با طالبان معامله می‌کنند و برای مردم افغانستان عمدتاً بیانیه و کمک اضطراری می‌فرستند، بی‌آن‌که در معماری یک نظم عادلانه، هزینه‌ی جدی بپردازد، بافعال سازی شبکه‌های استخباراتی فرصت‌های افغانستان را میربایند.

پیامد این وضعیت این است که افق سیاسیِ مثبت برای بخش بزرگی از جامعه تقریبا ازبین‌رفته است؛ «سیاست» در تجربه‌ی روزمره‌ی مردم بیش از هر چیز به جنگ قدرتِ استخبارات منطقه‌ی در زمین افغانستان تقلیل یافته است؛ جنگی که هزینه‌ی اصلی آن را مردمِ بی‌پناه و غریب افغانستان می‌پردازند!
بنابراین به نظر می‌رسد که احیای نقش مردم و بازسازی امید در میان آحاد جامعه، می‌تواند زمینه را برای فایق آمدن بر نهیلیسم مساعد سازد. یعنی برون‌رفت از این بن‌بست« نهیلیسم » نه با تولید ائتلاف‌های حبابی نخبگان، بلکه با احیای نقش مردم و یکجا شدن جریان‌های متعهد و قابل اعتماد جامعه ممکن است؛ جریانی که مشروعیت خود را از رنج و خواست مردم بگیرد، نه از میزهای معامله و لابی‌های پنهان و استخباراتی!

به صورت خلاصه می‌توان گفت که راه‌حل در پرتو عناصر ذیل میسر است:
1. بازگرداندن مردم به مرکز سیاست.
سیاست اگر ترجمان اراده‌ی شهروندان نباشد، فقط شکل ظریف‌تری از حذف مردم است. احیای نقش مردم یعنی سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی قابل اعتماد جامعه هم در داخل و هم درتبعید، شنیدن و بازتاب واقعی مطالبات زنان، جوانان، و اقشار مختلف، تبدیل درد و خشم پراکنده به برنامه‌ی سیاسی منسجم نه دلالی و سوداگری سیاسی.
2. یک‌پارچه‌سازی جریان‌های دموکراتیک و قابل اعتماد افغانستان به جای حرکت‌های مقطعی، نیازمند جبهه‌ی پایدار دموکراتیک است؛ جبهه‌ای که به حقوق بشر، برابری شهروندی، عدالت اجتماعی و مشارکت فراگیر باور عملی داشته باشد. با گذشته‌ی خود صادقانه تسویه‌حساب کند و نقدِ خود را جزئی از مشروعیت آینده بداند. اسیر اتنوسیاست، معامله‌گری پنهان و وابستگی کور به قدرت‌های خارجی نشود.
3. تعهد روشن به خلق امید و شکستن بن‌بست سیاسی
مقابله با نهیلیسم یعنی تولید امیدِ واقعی، نه راه رفتن روی اعصاب جمعی جامعه. این امید فقط زمانی باورپذیر است که نقشه‌ی روشن برای خروج از وضعیت طالبانی و گذار به نظم مشروع ارایه شود، سازوکارهای شفاف برای مشارکت مردم، پاسخ‌گویی رهبران و جلوگیری از تکرار فساد گذشته تعریف گردد، پیوند میان مقاومت مدنی، کنش سیاسی و دیپلماسی بین‌المللی برقرار شود.

در این چارچوب، حزب شهروندان افغانستان با تأکید بر محوریت مردم، از همه‌ی کنشگران باورمند به مردم و جریان‌های دموکراتیک می‌خواهد که از پراکندگی و انفعال عبور کنند و برای انجام مسئولیت تاریخی خود اقدام نمایند؛ مسئولیتی که جوهر آن تبدیل نیروی خام، ناامیدی ونارضایتی عمومی به یک حرکتی سیاسی شفاف، مشارکتی و پاسخ‌گو است. ساختن جبهه‌ای که به‌جای سخن‌گفتن از مردم، با مردم و در کنار مردم سیاست‌ورزی کند. بازگرداندن سیاست از صحنه‌ی معامله‌‌گری استخباراتی نخبگان به عرصه‌ی حق‌خواهی شهروندان، تنها راه حل به شمار می اید.

در برابر نهیلیسم سیاسی، هیچ نسخه‌ای کار نمی‌کند مگر این‌که مردم دوباره به‌عنوان سوژه‌ی اصلی قدرت به رسمیت شناخته شوند و جریان‌های متعهد، به‌جای مصرف‌کردن نام مردم، ظرفیت واقعی جامعه را برای خلق امید و شکستن بن‌بست سیاسی به حرکت درآورند.
ذاکرحسین ارشاد

در جهانی که دموکراسی عقب‌نشینی می‌کند، مسئولیت تاریخی شهروندان افغانستان چیست؟

 

عقب‌نشینی دموکراسی به عنوان روندی جهانی، از دهه اخیر آشکارا ادامه داشته و ارزش‌های دموکراتیک را به چالش کشیده است. از جمله نمونه‌های آن می‌توان به صعود جریان‌های اقتدارگرا در آسیا، خاورمیانه، و حتی غرب اشاره کرد. درین کشورها آزادی بیان محدود شده، رسانه‌ها از فعالیت باز مانده و پوپولیسم و ملی‌گرایی افراطی افزایش یافته است.

نهادهای نظارتی و حقوق بشری درین کشورها تضعیف شده و به‌ جای «اولویتِ آزادی»، شعار «امنیت» جایگزین آن گردیده است.

علاوه براین، جنگ‌ها نیز به بحرانی کشیدن دموکراسی کمک کرده است. مثل جنگ اوکراین، جنگ غزه و بحران‌های مهاجرتی در امریکا، منجمله ترور دو تن از گارد ملی ایالات متحده و سیاست جدید دونالد ترامپ به صورت غیر دموکراتیک به مهاجرین مسلمان و به‌خصوص افغانستانی‌ها.

در چنین فضای متشنج سیاسی و اجتماعی، دموکراسی دیگر ضرورتبدیهی تلقی نمی‌شود، بلکه ارزش و جایگاه آن کاملاً به حاشیه رفته و این عقب‌نشینی جهانی، پیام مستقیم برای افغانستان دارد. کشوری که خود جنین دموکراسی را در شکم می‌پروراند، اما بخاطر شرایط نامناسب اوضاع جهانی، در عمیق‌ترین سقوط‌های قرن ۲۱، واژگون شد.

افغانستان از سال ۲۰۲۱ به این‌سو در «خلأ دموکراتیک مطلق» زیست می‌کند. کشور نه پارلمان دارد، نه رسانه آزاد. نه نهاد‌های مدنی و مردمیدارد و نه انتخابات و رقابت و تفکیک قوای احزاب و سازمانها. گرچه ظاهراً سقوط دموکراسی در افغانستان معلول ساختار داخلی بود، اما استمرار آن معلول روندهای جهانی است. چون جهان درگیر بحران‌های خودش است، افغانستان در حاشیه قرار گرفت و مردم آن در آتش بنیادگرایی و افراطیت می‌سوزد.

قدرت‌های جهانی دیگر به «ارزش‌های دموکراتیک»، چندان اهمیت نمی‌دهد. آنان بیش از هر زمان به «معاملات امنیتی» و «قراردادهای تجاری» اهمیت می‌دهند. از همین‌رو منطقه نیز دچار موج اقتدارگرایی است و مدلی برای دموکراتیزه کردن افغانستان ارائه نمی‌کند. بنابراین افغانستان نه‌تنها قربانی عقب‌نشینی جهانی دموکراسی شده، بلکه این خطر وجود دارد که برای دهه‌های دیگر در منطقه «خاکستری رجعت‌گراییاستبداد» تثبیت و جاگزین شود.

چرا درین میان مسئولیت شهروندان افغانستان «خطیر و تاریخی» است؟

برای اینکه هیچ بازیگر بین‌المللی قرار نیست برای افغانستان دموکراسی سوغات بیاورد. زیرا تجربه ۲۰ سال گذشته نشان داد که دموکراسی تحمیلی و وارداتی بیرونی با اولین بحران فرو می‌ریزد. چرا که نهادهای دولتی و قدرت‌های سنتی انگیزه‌ای برای تغییر ندارند و استمرار وضعیت فعلی به نفع تفکر قومی «پشتون‌والی»، با ماسک «ایدئولوژی بنیادگرایی امارت اسلامی طالبان» است. بنابراین سقوط کامل دموکراسی در جهان می‌تواند افغانستان را برای همیشه به چرخه استبداد تبدیل کند. یعنی اگر اکنون اقدامی از سوی جامعه صورت نگیرد، پنجره تاریخی برای دموکراسی بسته می‌شود.

نتیجه این روند موجب می‌شود نسل جوان بیشتر به مهاجرت رو بیاورد و از افغانستان خارج شود. لذا اگر نسل آگاه و تحصیل‌کرده خاموش بماند، آینده سیاسی کشور توسط گروه‌های «غیرپاسخگو و ایدئولوژیک» قبضه می‌شود. بناً مسئولیت امروز شهروندان افغانستان بسیار حیاتی و تاریخی است. مسئولیتی برای حفظ هویت سیاسیِ مردمی که می‌خواهند شهروند باشند، نه رعیت.

مسئولیت مشخص شهروندان افغانستان در قبال این وضعیتچیست؟

اولین سنگر مقاومت در برابر عقب‌نشینی دموکراسی، آگاهی است.شهروندان افغانستان باید فهم سیاسی خود را بر اساس تجربه شکست ۲۰۲۱ بازسازی کنند. یعنی روایت‌های جعلی و تبلیغات ایدئولوژیک را نقد کنند و از طریق شبکه‌های اجتماعی، گروه‌های مدنی و رسانه‌های مستقل فرهنگ پاسخگویی را زنده نگه دارند.

دشمن اصلی دموکراسی، بی‌تفاوتی مردم و منجله اقشار باسواد و تحصیل‌یافته جامعه است. کانت درین باره هشداد می‌دهد که «هرگاه مردم مسئولیت اندیشیدن و تصمیم‌گیری را واگذار کنند، خود را به‌دست سلطه می‌سپارند». بناً این دقیقاً همان وضعیتی است که بی‌تفاوتی سیاسی ایجاد کرده است. مردم از «اندیشیدن و مطالبه‌گری» دست می‌کشند و قدرت، بدون نظارت و پرسشگری، تبدیل به استبداد می‌شود.

اکرم یاری نیز می‌گفت، «بی‌غرض‌ترین خدمت به خلق، آگاهی دادن به مردم» است. پس سازما‌ندهی به افراد برای به حرکت‌درآوردن جنبش دموکراتیک ضروری است. هیچ جنبش سیاسی در جهان با تک‌صدایی ایجاد نشده است.
شهروندان افغانستان باید از حالت انفرادی به سمت شبکه‌های مدنی، احزاب، اتحادیه‌ها و ائتلاف‌های سیاسی حرکت کنند. حتا در مهاجرت،تبعید یا داخل کشور، دست از شبکه‌سازی نکشند و ابزار اصلی بازگشت به دموکراسی را میسر سازند.

مقاومت مدنی به‌عنوان تاکتیک نرم

در جهانی که جنگ و خشونت فضا را تسخیر کرده، مؤثرترین ابزار دموکراسی «مقاومت نرم و مدنی» است. مثلاً اقدام به تولید گفتمان کرد، اعتراضات مدنی را سازمان داد و فعالیت حقوق بشری را در هر زمینه‌ای که سبب پایمال شدن حقوق شهروندان افغانستان می‌شود، به مطالبه‌گری عمومی کشاند. تنها از طریق ایجاد تریبون‌ها و گروه‌های اجتماعی است که می‌توان بر افکار عمومی جهان فشار وارد کرد.

در داخل و همچنان در خارج نیز به تولید نشر محتوای ساده و همه‌فهم مثل جزوه‌های آموزشی، ویدیو، آموزش در سطح خانواده و محله و بحث‌های منظم در انجمن‌ها و حلقه‌ها را راه‌اندازی کرد.

از جمله دفاع از حقوق زنان را بهعنوان ستون دموکراسی در افغانستانعلم کرد. زیرا حقوق زنان شاخص اصلی وضعیت دموکراتیک است. اگر جوانان و روشنفکران افغانستان در برابر حذف سیستماتیک زنان سکوت کنند، در واقع به سقوط کامل ارزش‌های دموکراتیک تن داده‌اند.

ما که در خارج هستیم، تن به مهاجرت فیزیکی داده‌ایم، اما نباید به مهاجرت ذهنی تن بدهیم. به این معنا که بگوئیم «چیزی تغییر نمی‌کند، پس چرا تلاش کنیم»؟

مهاجرت ذهنی یا دست‌کشیدن از مبارزه، خطرناک‌تر از مهاجرت فیزیکی است. بناً مهاجرت ذهنی درواقع تسلیم‌پذیری به دشمن و تحویل دادن مستقیم قدرت به نیروهای تاریک‌اندیش می‌باشد. ازین‌رو نباید پروژه دموکراسی‌سازی در افغانستان متوقف شود.

افغانستان برای گذار از دیکتاوری به دموکراسی نیاز دارد. ساختن یک روایت ملیِ نو، مستلزم روایت ملیِ تازه است تا پیش‌زمینۀ شهروندی گذر از قوم‌محوری به فراقومی ارتقا کند. ایجاد چنین فضایی، مسئولیت تاریخی فرد فردِ نسل آگاه است.

تجارب بشری نشان داده است که جهان در حال حرکت به سمت «عمل‌گرایی امنیتی» و دور شدن از «ارزش‌گرایی دموکراتیک» است. چون افغانستان در پائین‌ترین سطح آزادی سیاسی قرار دارد، جامعه افغانستان اگر امروزعلیه نیروهای اهریمنی نایستد، فردا ایستادن در برابر آنها غیر ممکن خواهد بود. بنابراین دموکراسی در افغانستان سقوط نکرده، بلکه از سوی مردم رها شده و باید قامت دموکراسی را در افغانستان بلند گرفت. بازگرداندن و استواری دموکراسی در افغانستان فقط با مسئولیت‌پذیری تمامی شهروندان ممکن و میسر است.

دموکراسی در هیچ‌ کشوری فقط با تغییر حکومت ایجاد نشده، بلکه با مبارزات مستمر و پیگیرِ نیروهای دموکرات، ریشه‌هایش در جامعه دوانده شده و شکل گرفته است. لذا مهم‌ترین وظیفه شهروندان این است که دست به ایجاد و تقویت انجمن‌های محلی، فرهنگی بزنند و زنان، جوانان ودانشجویان را در امر مبارزه بسیج و سازماندهی نمایند.

در داخل از رسانه‌های کوچک، شبکه‌های اجتماعی مستقل حمایت نموده و صدای عدالت‌خواهی آنها را در سطح جهانی پوشش بدهد. در خارج به تشکیل گروه‌های فرهنگی و حلقه‌های مطالعاتی بپردازند و سطح مبارزه را ارتقا بدهند.

آموزش و آگاهی سیاسی، قلب مبارزه است که راه تعصب قومی را تا حدی مسدود می‌کند، سواد رسانه‌ای را گسترش می‌دهد و تولید گفت‌وگوی سالمرا روی دست می‌گیرد. بناً یگانه راه رسیدن به دموکراسی، کسب آگاهی سیاسی است.

مردم تا زمانی که نداند حکومت چیست؟ تفکیک قوا یعنی چه؟ قانون اساسی چه اهمیتی دارد؟ آزادی بیان چگونه حفظ می‌شود؟ انتخابات چگونه سالم می‌ماند؟ و غیره، برای دموکراسی هزینه نمی‌کند. اما پس از فهمیدن اساسات آگاهی سیاسی، آنگاه به حکومت دموکراتیک بارومند می‌شود.

در کنار آن، اتحاد ملی را باید گسترش داده و همکاری مبارزاتی را فراتر از قومیت وسعت بخشید. زیرا هیچ گروهی به ‌تنهایی نمی‌تواند کشور را اداره کند. بناً فشار داخلی توسط رسانه‌ها باید تقویه شود وهمکاری با نهادهای حقوق بشری برای ثبت نقض‌ها و جرایم حقوق شهروندی گسترش یابد.

در خارج از کشور، به سازمان‌دهی و ایجاد شوراها پرداخت تا نقشۀ ‌راه سیاسی برای افغانستانِ پس از طالبان نیز در اذهان مردم شکل بگیرد.

افغانستان تقریباً پنج دهه در جنگ به سر می‌برد و تجربه ثابت کرده است که قدرت سیاسی اگر با خشونت بدست آید دوام نخواهد کرد. بناً مقاومت مدنی بدون خشونت راه رسیدن به دموکراسی است. ازین خاطر مرکز ثقل مبارزات دموکراسی‌خواهی، اعتراض به اشکال گونه گون است. اعتراض بدون خشونت، اعتصاب، تحریم و مبارزات مدنی، مثل نافرمانی مدنی، اعتراضات منظم، کارزارهای آگاهی‌دهی و اعتصاب‌ها. این روش‌هاهزینه‌ی خونین ندارد و پایه‌های مشروعیت حکومت سرکوب‌گر طالبان را متلاشی می‌کند.

میلیون‌ها هموطن ما خارج از کشور زندگی می‌کنند که می‌تواند یک قدرت بزرگ به حساب آید. بناً نقش آنها باید ایجاد لابی‌های سیاسی در اروپا وآمریکا باشد تا بر سازمان‌های بین‌المللی فشار وارد کنند.

در خاتمه، برای ادامه و استحکام مبارزه، باید یک اقتصاد کوچک و مستقلبسازیم و آنرا تقویه کنیم. اگر بتوانیم دست به ایجاد کسب‌وکارهای محلی و دیجیتالی بزنیم تا به‌لحاظ اقتصادی تا حدودی خودکفا شویم.

خلاصه، دموکراسی با آگاهی، اتحاد، سازمان‌دهی، فشار اجتماعی، مقاومت مدنی و توانمندی اقتصادی به‌تدریج ساخته می‌شود؛ نه با جنگ و نه با انتظار از دیگران.

دموکراسی نه از بالا صادر می‌شود و نه کسی هدیه می‌دهد، بلکه از خودِمردمآغاز می‌شود و با سازمان‌یافتگی به نضج و پختگی می‌رسد.

نادرشاه نظری، 5 دسامبر 2025

 

نقش اقتصادی بندر چابهار، پس از قطع تجارت با پاکستان

افغانستان کشوری محصور در خشکی می‌باشد و سنتاً برای دسترسی به دریا به بندر کراچی وابسته است. چابهار نزدیک‌ترین و امن‌ترین مسیر برای افغانستان به اقیانوس هند است. از شهرهای افغانستان مانند زرنج و هرات تا چابهار، مسیر کوتاه‌تر، ارزان‌تر و مستقل‌تر است.

طی دو دهه گذشته، تنش‌های سیاسی افغانستان با پاکستان، بارها راه‌های تجاری از کراچی را مختل کرده است که اینک
چابهار یکی از راه‌های جایگزین راهبردی برای افغانستان محسوب می‌شود.

این بندر ریسک توقف کالا توسط پاکستان را از بین می‌برد و امکان برنامه‌ریزی پایدار و بلندمدت تجاری را مهیا می‌سازد. بناً افغانستان می‌تواند از طریق چابهار، کالاهای مثل میوه تازه و خشک، کشمش، بادام، انار و دیگر کالاهای صادراتی مثل سنگ‌ تالک، سنگ مرمر و دیگر سنگ‌های معدنی و نیمه‌قیمتی، لیتیوم خام، زعفران و محصولات زراعتی را به هند، خاورمیانه، آفریقا و جنوب شرق آسیا صادر کند.

هند برای کاهش نفوذ پاکستان و ایجاد مسیر جایگزین برای تجارت با افغانستان و آسیای میانه، در توسعه بندر چابهار سرمایه‌گذاری کرده است. این بندر برای هند یک پروژه ژئواکونومیک و ژئوپولیتیک است. زیرا وصل شدن هند به افغانستان، بدون عبور از پاکستان را تسهیل می‌کند و باعث تقویت نفوذ اقتصادی در آسیای مرکزی می‌گردد. برای همین امر نورالدین عزیزی، وزیر صنعت و تجارت حکومت طالبان، از آمریکا خواستهاست که معافیت استفاده هند از بندر چابهار ایران را ادامه دهد. آقای عزیزی که هفته گذشته در یک نمایشگاه تجاری در کابل صحبت می‌کرد، تاکید کرد که مسدود کردن این «مسیر حیاتی» سبب خواهد شد که بخش خصوصی، مردم و کشاورزان افغان «متضرر» شوند.

درخواست طالبان از امریکا برای تمدید معافیت بندر چابهار از تحریم

در سال 2018، امریکا وقتی از برجام خارج شد، چابهار را از تحریم‌ها معاف کرد. با این استدلال که فعالیت آن می‌تواند به «احیا و بازسازی افغانستان» کمک کند. زیرا بندر چابهار به‌دلیل نزدیکی به افغانستان و دسترسی به اقیانوس هند، برای تجارت افغانستان و آسیای میانه اهمیت استراتژیک داشت. پس از تسلط طالبان بر افغانستان در 2021، انگیزهٔ قبلی معافیت بازسازی افغانستان زیر سؤال رفت و بر همین مبنا در سپتامبر 2025 امریکا رسماً معافیت تحریمی چابهار را لغو کرد. اما به درخواست هند، آمریکا تصمیم گرفت برای 6 ماه معافیت جدید بدهد. به این معنا که فعالیت‌های فعلی در چابهار تا آپریل 2026 همچنان امکان‌پذیر باشد.

طالبان با این درخواست در ظاهر موضع غیرمنتظره گرفته از امریکا خواستند این معافیت را تمدید کند. زیرا اقتصاد افغانستان به چابهار وابسته‌تر از همیشه است. پس از تحریم‌ها، بسته‌شدن مسیرهای پاکستان، و محدودیت در بانکداری جهانی، چابهار تنها شریان باثبات و قابل اعتماد واردات و صادرات افغانستان شده است.

چابهار برای افغانستان در شرایط فعلی چه نقش دارد؟

اول مسیر واردات مواد غذایی، کود، نفت و غیره را تسهمیل می‌کند. دوم  مسیر صادرات میوه، خشکبار، سنگ‌های معدنی را برای افغانستان فراهم می‌کند. سوم مسیر حمل‌ونقل به هندوستان بدون وابستگی به پاکستان را مهیا نموده و راه ارتباطی با آسیای مرکزی و کریدور شمال- جنوب را متصل می‌سازد.

طالبان از فشار پاکستان بر تجارت افغانستان نگران هستند، زیرا پاکستان بارها کامیون‌ها را متوقف کرده، عوارض گمرک را بالا برده و مرزهای تورخم و اسپین‌بولدک را بسته‌اند که سبب جهش قیمت‌ها در افغانستان شده است.

طالبان می‌دانند اگر چابهار متوقف شود، افغانستان کاملاً به پاکستان وابسته می‌شود و این یک ریسک امنیت اقتصادی است. ازین خاطر تلاش می‌کنند چهره‌ای «عمل‌گرا و اقتصادی» به جهان نشان دهند.

طالبان بادرخواست از امریکا برای معافیت، چنین پیام را می‌رساند که «ما به دنبال تجارت، ثبات و همکاری منطقه‌ای هستیم، نه سیاست نظامی». به‌خصوص وقتی عزیزی می‌گوید، «هیچ‌گاه از این بندر برای انتقال وسایل نظامی استفاده نخواهیم کرد». این یک پیام مستقیم به آمریکا و یک تضمین غیررسمی امنیتی است.

 

چرا هند نیاز به معافیت آمریکا دارد؟

هند از سال 2014 در چابهار سرمایه‌گذاری کرده و سال گذشته قرارداد 10 ساله برای اداره پایانه امضا کرد. اما تحریم‌های آمریکا علیه ایران باعث شده بود که دهلی‌نو نتواند آزادانه سرمایه‌گذاری کند. پس دلیل اهمیت این معافیت این است که هندوستان می‌خواهد از مسیر پاکستان مستقل شود. زیرا پاکستان اجازه نمی‌دهد هند از خاکش برای تجارت با افغانستان یا آسیای مرکزی استفاده کند. لذا چابهار تنها مسیر هند به افغانستان است.

از جهت دیگر، چابهار ابزار هند برای رقابت با چین نیز است. زیرا بندر «گوادر» در پاکستان توسط چین توسعه یافته و کریدور اقتصادی چین- پاکستان CPEC در حال گسترش است. بنابراین چابهار پاسخ هند به این پروژه‌های چین است. 

چرا آمریکا به هند معافیت شش ماهه داده است؟

این موضوع مربوط به اهمیت ژئوپولیتیک دارد. زیرا آمریکا نمی‌خواهد هند را از خود دور کند. چرا که هند یکی از مهم‌ترین شرکای راهبردی آمریکا در رقابت با چین است. اگر هند نتواند در چابهار فعالیت کند، مجبور می‌شود به سمت روسیه یا حتی چین متمایل پیدا کند. بنابراین چابهار برخلاف دیگر پروژه‌های ایران، هدف نظامی ندارد و توسط هند اداره می‌شود.

چابهار با هدف تجارت انسانی برای افغانستان تعریف شده و هیچ کاربری نظامی یا موشکی ندارد. این باعث می‌شود چابهار برای آمریکا ‌حساسیتِ کمتری از پروژه‌های دیگر ایران داشته باشد. آمریکا از مسیری حمایت می‌کند که وابستگی افغانستان به پاکستان را کم می‌کند. چرا؟ 

برای اینکه آمریکا اعتماد راهبردی به پاکستان ندارد و نمی‌خواهد تمام تجارت افغانستان تحت نفوذ اسلام‌آباد سازماندهی شود. بنابراین چابهار در راستای منافع غیرمستقیم آمریکا نیز هست. بنابراین اظهارات نورالدین عزیزی، وزیر صنعت و تجارت حکومت طالبان این است که چابهار را «غیرسیاسی» معرفی کنند. زیرا می‌گوید «هیچ‌گاه از بندر برای وسایل نظامی استفاده نمی‌کنیم».

طالبان تلاش دارند پرونده چابهار را از تنش‌های ایران، آمریکا و هند دور نگه دارند تا تجارت‌ شان آسیب نبیند. ازینرو طالبان به‌طور غیرمستقیم از آمریکا درخواست همکاری اقتصادی می‌کنند. حتی بدون به رسمیت‌شناسی بین‌المللی. هدف طالبان این است تا تعامل اقتصادی ایجاد کنند، تنش‌های سیاسی را کاهش دهند و با ارسال پیام به واشنگتن، توجه آمریکا را به خود معطوف دارند. 

طالبان از فشار اقتصاد داخلی نگران هستند. برای همین می‌گویند که «بخش خصوصی، مردم و کشاورزان متضرر می‌شوند». این امر نشان می‌دهد که قیمت مواد غذایی افزایش یافته، صادرات با رکود مواجه است و طالبان از تبعات اجتماعی و نارضایتی عمومی می‌ترسند.

اگر معافیت تمدید شود، قیمت مواد غذایی در افغانستان کاهش می‌یابد،صادرات افغانستان رونق می‌گیرد، رقابت با بندر کراچی متعادل‌تر می‌شود، هند سرمایه‌گذاری بلندمدت می‌کند، ایران درآمد ترانزیتی بیشتری کسب می‌کند و طالبان مشروعیت منطقه‌ای پیدا می‌کند.

اما اگر معافیت قطع شود، افغانستان کاملاً به پاکستان وابسته می‌شود،هزینه تجارت افزایش می‌یابد، کشاورزان و تجار افغانستان آسیب می‌بینند، پروژه‌های هند متوقف می‌شود و ایران درآمد بزرگی را از دست می‌دهد. بناً طالبان زیر فشار اقتصادی داخلی قرار می‌گیرند.

اظهارات نورالدین عزیزی نشان می‌دهد که چابهار تبدیل به شریان حیاتی اقتصاد افغانستان شده است. زیرا طالبان برخلاف تصور، در بسیاری از مسائل اقتصادی کاملاً عمل‌گرا هستند. هند برای رقابت منطقه‌ای و دسترسی به افغانستان چاره‌ای جز چابهار ندارد.

امریکا به‌خاطر ملاحظات راهبردی با چین، به چابهار معافیت داده است تا وارد منطقه همکاری سه‌ضلعی هند، ایران و افغانستان شده که پاکستان را در حاشیه قرار می‌دهد.

 

چابهار دهلیز رقابت با پروژه‌های چین 

چابهار- زرنج- دل‌آرام، بخشی از شبکه دهلیزمانندِ مسیر شمال-جنوب است که افغانستان را به ایران و سپس به قفقاز، روسیه، اروپا، و حتی آسیای میانه وصل می‌کند. این مسیر می‌تواند هزینه واردات افغانستان را 20 تا 30 فیصد کاهش دهد. ازین‌رو چابهار نه‌تنها برای افغانستان، بلکه برای کل منطقه اهمیت دارد.

ایران به درآمد ترانزیتی دست می‌یابد، هندوستان به آسیای مرکزی وصل می‌شود، آسیای مرکزی مسیر تازه‌ای به آب‌های گرم پیدا می‌کند و رقابت سازنده با بندر «گوادر» پاکستان شکل می‌گیرد. اتصال این شبکه می‌تواند امنیت اقتصادی و همکاری‌های منطقه‌ای را تقویت کند.

دست‌رسی به تجارت بندر چابهار می‌تواند وابستگی افغانستان به پاکستان را کم کند، فشارهای سیاسی بر تجارت افغانستان را کاهش دهد، ثبات قیمت کالا و امنیت غذایی را تقویت کند و زمینه توسعه ولایت‌های نیمروز، فراه، هرات و رشد بازارهای مرزی را فراهم سازد.

توسعه مسیر بندر چابهار از منظر حقوق شهروندی 

اما خارج از زاویه تجارت و اقتصاد، از منظر حقوق شهروندی نیز اتصال بندر چابهار برای افغانستان مهم است. چون چابهار فقط یک پروژه اقتصادی نیست، بلکه گسترش حقوق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی شهروندان افغانستان را ممکن می‌کند.

بندر چابهار یک فرصت ساختاری برای تقویت حقوق شهروندی و خروج اقتصاد از وضعیت انحصار، فقر، وابستگی و بی‌ثباتی سیاسی است. از این جهت، می‌توان رابطه میان «حقوق شهروندی» و «کریدور چابهار» را به‌صورت مختصر توضیح داد.

یکی از حقوق بنیادی شهروندان افغانستان، دسترسی برابر به بازار، شغل، سرمایه و تجارت است. افغانستان بیش از چند دهه به دلیل وابستگی به یک مسیر تجاری مثل پاکستان، عملاً گرفتار انحصار و محدودیت بوده است. درینجا دهلیز چابهار- زرنج- دل‌آرام، این وضعیت را تغییر می‌دهد. زیرا دسترسی افغانستان به دریای آزاد را فراهم می‌کند، راه جدیدی برای صادرات و واردات می‌سازد، وابستگی ترانزیتی را کاهش می‌دهد، هزینه تجارت را کم می‌کند و رقابت سالم را ایجاد می‌نماید. بنابراین حق مشارکت اقتصادی شهروندان گسترش می‌یابد.

حقوق شهروندی در اقتصاد وابسته به اطمینان حقوقی است. وقتی کشور مسیر مطمئن و پایدار تجاری داشته باشد، سرمایه‌گذار داخلی از خطر بسته شدن مرزها نمی‌ترسد، صنایع کوچک و متوسط در غرب و جنوب افغانستان فعال می‌شوند، کشاورزان و تاجران اطمینان پیدا می‌کنند که محصول ‌شان به موقع و بدون فشار سیاسی به بازار جهانی می‌رسد. بناً چابهار در واقع یک ثبات ساختاری برای حق مالکیت و سرمایه‌گذاری ایجاد می‌کند.

اگر اقتصاد افغانستان از وابستگی نجات یابد و به شبکه تجارت منطقه وصل شود، مشاغل جدید در حوزه حمل‌ونقل، گمرک، تولید و خدمات ایجاد می‌شود. جوانان مناطق محروم مانند نیمروز، فراه و هرات صاحب شغل می‌شوند، زنان امکان بیشتری برای فعالیت‌های اقتصادی و کارآفرینی پیدا می‌کنند. پس گسترش اشتغال، خودبخود موجب تقویت مستقیم «حقوق شهروندی» و اقتصادی می‌گردد.

چابهار یک «پروژه چندملیتی» است که شفافیت می‌طلبد. وقتی دولت مجبور باشد با چند کشور همکاری کند، شفافیت مالی بیشتر نیاز است که حکومت طالبان نسبت به بیست سال دوره جمهوریت‌های کذایی، کمتر فاسد است. بناً فساد اداری هم کاهش می‌یابد و جامعه مدنی فرصت می‌یابد بر پروژه‌ها نظارت کند. 

گرچه حکومت طالبان به‌دلیل ماهیت اقتدارگرا، انحصاری و فاقد نظام پاسخ‌گویی، توانایی و اراده لازم برای مدیریت شفاف و پایدار مسیرهای تجاری مانند دهلیز چابهار را ندارند. این حکومت، به‌جای گسترش حقوق شهروندی، آزادی اقتصادی، مشارکت سیاسی و حق دسترسی برابر مردم به فرصت‌ها را محدود می‌کند. ازهمین‌رو محیط آن برای توسعه تجارت منطقه‌ای و بهره‌گیری از چابهار مساعد نیست.

افغانستان برای استفاده مؤثر از کریدورهای تجاری، کاهش انحصار و تضمین حقوق شهروندی، به یک حکومت دموکراتیک، پاسخ‌گو و قانون‌محورنیاز دارد که بتواند روابط اقتصادی را بر پایه شفافیت، رقابت سالم و منافع عمومی اداره کند.

نادرشاه نظری، 29 نوامبر 202

گذشته در آینده!


یکی از مهم‌ترین نگرانی‌ها درباره‌ی آینده‌ی افغانستان این است که کنشگران و فعالان عرصه‌ی سیاست هنوز هم در همان قالب‌های فکری فرسوده و آزموده‌ و شکست‌خورده‌ی گذشته اسیر مانده‌اند؛ الگوهایی که به گواه تاریخ، هم بارها ناکام شده‌اند و هم فرصت‌های بی‌شماری را از مردم گرفته‌اند. اکنون که نوبت طرح یک تقویم تازه برای آینده فرا رسیده است، به‌غایت ضروری است که همگان، در تمام سطوح، آماده‌ی پذیرش الگوهای نوینِ فکری و رفتاری باشند؛ وگرنه، تکرار گذشته نه هنر است، نه نشانه‌ی خرد سیاسی، و نه از کارآمدی عملی برخوردار خواهد بود.
تکرار چرخه‌ی باطل گذشته، در حقیقت چیزی نیست جز تمدید یک گذشته‌ی ناکام و تعمیم آن به آینده؛ یعنی مصادره‌ی آینده که می‌تواند خوب باشد، به نفع گذشته‌ی ناکام.
البته که در این میان، بازی‌های زبانیِ فراوانی در کار است؛ هر کس با لعاب‌های رنگین و خوشایند از ارزش‌های نو، دموکراسی، و آینده‌ای فراگیر و تن دهی بر دیگردیسی سخن می‌گوید، اما در پایان روز، مقصود نهایی‌اش چیزی جز تأمین جایگاه خود او و حفظ الگوهای ناکام گذشته چیزی دیگری نیست. نمی‌دانم این تمایل وصف‌ناپذیر برای مصادره‌ی حوزه‌ی عمومی به نفع حوزه‌ی خصوصی در میان کنشگران اجتماعی به مفهوم کلان آن، از کجا ریشه می‌گیرد که همچون یک قاعده‌ی فراگیر، در همه‌ی سطوح عمل می‌کند و خود را بر جمع تحمیل می‌سازد؟!
ضرورت تأمل برای یافتن راه رهای از این بن‌بست، وظیفه‌ی همه علاقه‌مندان و فعالین حوزه عمومی است. متاسفانه این روزها در دنیای مجازی سرگرمی‌های زیادی در جریان است که ما را از اندشیدن روی مسایل اصلی و راهبردی کشور بازداشته و عملا فرصتهای راهبردی را از ما گرفته است. بسیج انرژی و طاقت چیزفهم‌های جامعه روی مسایل حاشیه‌ی و خیلی از سرگرمی‌های دیگر به معنای انحراف از اصل مسأله بوده و به معنای نااندشبده گذاشتن مسایل استراتژیک جامعه می باشد. متأسفانه هرچه زمان میگذرد به جایی که ما به آینده نزدیک شویم ، به گذشته خود را بیشتر نزدیک می‌سازیم. شاید تنها مردمی در جهان باشیم که استعداد سلفی‌گرایی در حرکت‌های تاریخی را نیز متفاوت از هرکسی دیگر داریم. تلاش می‌کنیم و می‌رویم باز به جای می‌رسیم که بودیم!
سلفیسم اعتقادی تنها فرصت را از افغانستان نگرفته سلفی‌گرایی سیاسی، آینده را با تمامش از ما گرفته است و به همین خاطر است که ما جزو محدود مردمی بی آینده هستیم. حتی دیترمینسم تاریخی با تفاسیر خاص نیز ما را صاحب آینده نتوانست. از این روست که باید اذعان کرد که آینده داشتن حدیث آرزومندی جمعی نیست که باشوق و نیت ذهنی متحقق شود بلکه الگوهای واقعی کار دارد. باورمندی به آینده و التزام عملی به آن، تنها راهی است که می‌تواند ما را صاحب آینده بسازد ورنه آینده ما همان گذشته ماست.

دکتر ذاکرحسین ارشاد

حکومت فراگیر؛ یا تلَّه‌ی تدلیس شده؟

«حکومت فراگیر» از کلیدی‌ترین بحث‌های سیاسی پس از به قدرت رسیدن طالبان است و در سطح داخلی و بین‌المللی مدام این عنوان تکرار می‌شود؛ چند روز پیش در نشست شانگهای خیلی از کشورها بر حکومت فراگیر در افغانستان تأکید کردند. اما پرسش اصلی این است که فراگیر بودن دقیقاً یعنی چه و چه مفروضاتی پشت این تعبیر است؟
وقتی از «حکومت فراگیر» سخن گفته می‌شود، چند پیش‌فرض اساسی در دل آن است:

  1. حکومت دوفکتوی فعلی نه‌تنها حل‌کنندۀ بحران نیست، بلکه خود عامل اصلی بحران است و این حکومت هم با مردم افغانستان در جنگ است و هم با منطقه و جهان.
  2. حکومت زمانی پایدار است که به نیازهای جامعه و مطالبات مردم پاسخ بدهد.
  3. حذف مردم از قدرت، صلح پایدار را ناممکن می‌سازد؛ صلح صرفاً مبتنی بر زور، بحران‌زا است و به گواه تاریخ صلح مسلح آبستن بحران شدیدتر است.
  4. تنوع قومی، مذهبی، زبانی و منطقه‌ای واقعیتی تعیین‌کننده در افغانستان است و هر سازۀ سیاسی که آن را بازتاب ندهد، عامل بحران خواهد بود.
  5. هر ساختار انحصاری، به معنای استقبال از خشونت و بحران مزمن در افغانستان است.
    اکنون پرسش این است: وقتی از «حکومت فراگیر» صحبت می‌شود، واقعاً این مفروضات جدی گرفته می‌شود یا فقط برچسبی برای چند تغییر سطحی است که زمینه را برای انحراف بنیادین فراهم می‌سازد؟
    به نظر می‌رسد چند انحراف اساسی در پس این عنوان پنهان است
  6. انحراف اول: فراگیری یعنی سهیم ساختن چهره‌های مشهور سیاسی در حکومت:

در این نگاه فراگیری تقلیل می‌یابد به اضافه‌کردن چند شخصیت معروف به ساختار قدرت، بدون تغییر در منطق توزیع قدرت و شیوۀ تصمیم‌گیری؛ حتی اگر این چهره‌ها نمایندۀ یک قوم یا سمت خاص باشند.

  1. انحراف دوم: فراگیری یعنی حضور «تکه‌داران» قومی و محلی
    وسهم‌دادن به سران اقوام و مناطق به‌عنوان نمایندگان انتصابی؛ گویی با ورود چند رهبر قومی، مشکل نمایندگی حل می‌شود.حضور آنها در واقع ابزاری برای سرکوب مردم و یا فریب آنها مبنی بر نداشتن مطالبه است.
  2. انحراف سوم: فراگیری یعنی حضور مأموران و اجیران کشورهای خارجی.
    در این نگاه، فراگیری یعنی بازچینش قدرت مطابق منافع بیرونی؛ افغانستان صحنۀ رقابت پیمانکاران و نیابتی‌ها می‌شود و فراگیری یعنی جا‌دادن همۀ پیمانکاران کشورهای خارجی در ساختار قدرت، نه احیای نقش مردم.
    نقطۀ مشترک هر سه سناریوی مذکور غیبت مردم است.
    در این قرائت‌ها، مردم دوباره به تماشاگرانی محروم تبدیل می‌شوند و مفاهیم واقعی حکومت فراگیر – مانند ضرورت پاسخ‌گویی، نقش تکثر، و حضور مستقیم مردم، عملاً حذف می‌گردد.

دیدگاه ما: مردم به‌عنوان دال مرکزی حکومت فراگیر

«حکومت فراگیر» زمانی معنا دارد که مردم و احیای نقش آنان در مناسبات قدرت، محور اصلی طرح باشد؛ نه مشاهیر قدرت، سران اقوام یا بازیگران خارجی.
از این منظر، فراگیری حداقل سه بُعد به‌هم‌پیوسته دارد:
۱. فراگیری در سطح ساختار سیاسی
حکومت وقتی فراگیر است که تمرکز افراطی قدرت در یک هسته‌ی بسته و غیرپاسخ‌گو شکسته شود. تفکیک واقعی قوا و نهادهای مستقل قانون‌گذاری، قضایی و نظارتی برقرار باشد و هیچ قوه‌ای به نفع دیگری مصادره نشود. قدرت به‌صورت افقی و عمودی و از راه سازوکارهای مشارکتی توزیع شود؛ نه این‌که در حلقۀ محدودی متمرکز گردد.
در چنین شرایطی، صرف اضافه‌کردن چند چهره مشهور به ساختار متمرکز، فراگیری ایجاد نمی‌کند و بلکه مشکل را زیادتر می‌سازد.
۲. فراگیری در سطح ارزش‌های سیاسی
حکومت فراگیر نیازمند ارزش‌هایی است که در آن همه افراد به‌عنوان شهروند دارای حقوق برابر به رسمیت شناخته شوند، نه رعیت یا پیرو یا عناوین تحقیر‌آمیز جدید مثل ظهور سربازانی چاپلوس.منطق اصلی توزیع قدرت بر بنیاد ارزش‌های قومی، قبیله‌ای، جنسیتی و غیرشهروندی استوار نباشد؛ چون این منطق جامعه را به «جزیره‌های جداگانه» تبدیل می‌کند. در نبود برابری حقوقی و امکان مشارکت برابر، همبستگی ملی و احساس تعلق عمومی به دولت شکل نمی‌گیرد و الیگارشی‌های کوچک بر مردم حاکم می‌شوند.
بدون حقوق شهروندی برابر، حکومت فراگیر بیشتر فریب و افسانه است تا واقعیت سیاسی.

۳. فراگیری در سطح میکانیزم‌های حکومت‌داری.
بعد سوم، چگونگی دست‌یابی و انتقال قدرت است. قدرت باید از طریق میکانیزم‌های دموکراتیک، مسالمت‌آمیز و مبتنی بر ارادۀ مردم به گردش درآید. انتخابات آزاد، شفاف و منصفانه، احزاب سیاسی، آزادی بیان، رسانه‌های مستقل و نهادهای مدنی ابزارهای عملی‌کردن فراگیری‌اند. حق رأی، حق رقابت سیاسی و حق نظارت بر قدرت، شرط لازم هر ادعای فراگیری است.
بدون این سازوکارها، «حکومت فراگیر» فقط برچسب تازه‌ای بر ساختار انحصاری و الیگارشیک فعلی و قدیم است.
به این ترتیب می‌توان گفت که
اگر در حکومت فراگیر، ساختار فراگیر، ارزش‌های شهروندی و میکانیزم‌های دموکراتیک نادیده گرفته شوند، شعار «حکومت فراگیر» به تله‌ای خطرناک تبدیل می‌شود که یک‌بار دیگر فرصت‌های تاریخی افغانستان را می‌سوزاند و حذف مردم از قدرت را تمدید می‌کند؛ درحالی‌که به نام فراگیری، الیگارش‌های قومی و مذهبی و نمایندگان قدرت‌های خارجی جا خوش می‌کنند. «حکومت فراگیر» تنها زمانی واقعی است که منطق قدرت تغییر کند؛ نقش مردم احیا شود؛ حقوق شهروندی تضمین گردد؛ و میکانیزم‌های دموکراتیک نهادینه شود. در غیر این صورت، این تعبیر فقط نام تازه‌ای بر بحران دیرینه‌ی افغانستان خواهد بود.
دکتر ذاکرحسین ارشاد

پیامدها و پیام‌های حمله تروریستی در واشنگتن

 

حمله تروریستی دیروز در واشنگتن، مانند همه حملات تروریستی دیگر، توسط فردی «تخدیر‌شده» و «افسون‌زده» انجام شد؛ فردی که به تعبیر ماکس وبر، از ساحت عقلانی خارج شده و در تار توهم جادویی و افسون‌زده زندگی می‌کند. چنین افرادی به‌طور طبیعی برای همگان تهدیدند، زیرا کشتن دیگران را واقعاً “کشتن” و “گرفتن جان” درک نمی‌کنند؛ بلکه چه‌بسا رستگاری، پیروزی و نجات دنیوی و اخروی خود را در سایه همین کشتار می‌بینند.

افغانستان، به اعتبار فعال بودن دستگاههای استخباراتی- مذهبی متأسفانه، استعداد وصف‌ناپذیری در تولید نیروهای افسون‌زده و پرورش گروه‌های افراطی و مراجع افسون‌گر دارد. وجود چنین گروه‌های، محصولش چیزی جز فاجعه، بن‌بست سیاسی و قربانی شدن مداوم مردم نیست. بخشی از رازهای اسیر ماندن افغانستان در چرخه باطل دایمی خشونت، وجود همین گروه‌ها و بازتولید پی‌درپی همین نیروهاست؛ نیروهایی که با هر مشوق بیرونی و هر فرصت کوچک، دوباره فعال می‌شوند و کشور را به گروگان گرفته و جان مردم را هر روز میگیرند. جان‌گیری افراد در این سنت بسیار آسان است و منطق کشتار آن نیز تقریبا یگانه است.
برای این گروه همانگونه که گرفتن جان یک فرد مظلوم و بی گناه در دایمرداد، ساده و سهل است، کشتن گارد ملی ایالات متحده نیز حلاوت دارد و بلکه رستگاری آور است. گویی در نگاه آنان، جان انسان‌های دیگر صرفاً ابزاری برای رستگاری و پیروزی آنها است و اساسا برای آنها خلق شده‌اند که کشته شوند تا آنها به رستگاری برسند.

پیامدها:

۱. بدنامی و شرمساری دوباره افغانستان در سطح جهان: این حمله، یک‌بار دیگر نام افغانستان را در کنار تروریسم قرار داد؛ درحالی‌که مردم افغانستان خود قربانی مستقیم همین تروریسم‌اند. در ذهن افکار عمومی جهان، تفکیک میان «ملت اسیر» و «گروه‌های افراطی» سخت است و سخت‌تر نیز می‌شود و این یعنی افزایش بدنامی و شرمساری ناخواسته برای کشوری که خود قربانی است، نه عامل اصلی.

۲. سلب فرصت‌های مهاجرتی از آوارگان و قربانیان واقعی تروریسم:
بسیاری از مهاجران، دقیقاً به‌دلیل ترور، خشونت، نسل‌کشی و فروپاشی نظم در کشورشان آواره شده‌اند. اما هر حمله‌ای از این دست، به‌ویژه وقتی نام افغانستان در آن برجسته می‌شود، می‌تواند به سخت‌تر شدن سیاست‌های مهاجرتی، بسته شدن دروازه‌ها، و افزایش سوءظن نسبت به پناه‌جویان این کشور منجر شود.
قربانیان واقعی تروریسم، بار دیگر به‌عنوان مظنون دیده می‌شوند و راه نجات‌شان از جهنم خشونت، باریک‌تر و تنگ‌تر می‌شود.

۳. تشجیع و تقویت روحیه گروه‌های تروریستی در ادعای “ظفرمندی” در قلب آمریکا:
برای گروه‌های تروریستی، هرگونه موفقیت عملیاتی در خاک آمریکا از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تا امروز ، روایت “پیروزی در قلب دشمن” است. این حمله نیز در همان سلسله تفسیر می‌شود و به‌عنوان نشانه‌ای از توان ضربه‌زدن به “قلب نظم جهانی” تعبیر می‌گردد.
این تصور، حتی اگر اغراق‌آمیز و غیرواقعی باشد، به تبلیغات، جذب نیرو و بازتولید خودباوری کاذب در این گروه‌ها کمک می‌کند.

۴. تشویق و فعال شدن بیشتر افراد سرخورده و تخدیر‌شده برای انجام عملیات‌های تروریستی:
برای بسیاری از افراد افراطی، کشتن و خلق فاجعه، فقط یک عمل سیاسی نیست؛ بلکه یک تجربه روانی است، نوعی حلاوت روحی و شادابی موهوم دارد. راهی برای تخلیه عقده‌های متراکم آنها است و فرصتی برای احساس قدرت در برابر جهانی که خود را در آن تحقیرشده می‌بینند.

یعنی چنین حملاتی، برای این افراد حکم «الگو» و «نمونه موفق» دارد و می‌تواند سایر نیروهای خاموش، سرخورده و تخدیر‌شده را به حرکت وادارد. این همان چرخه‌ای است که افغانستان سال‌هاست با آن درگیر است. یک عملیات موفق، ده‌ها ذهن آماده را به سمت خشونت بیشتر سوق می‌دهد.

پیام‌ها:

۱. عقلانیت‌ستیزی ریشه‌ای این گروه‌ها:
تمام رفتارهای تروریستی نشان می‌دهد که این گروه‌ها هیچ مرز عقلانی متعارفی را به رسمیت نمی‌شناسند. به تعبیر بابی سعید، این جریان‌ها نوعی «هراس بنیادین» علیه نظم عقلانی تولید می‌کنند؛ نظمی که می‌تواند مبنای همزیستی، قرارداد اجتماعی و زندگی مسالمت‌آمیز باشد.
از همین‌رو، نباید آن‌ها را با فرمول‌های ساده عقلانی تحلیل کرد و نباید با انتظارات عقلانی به سراغ‌شان رفت. در عالم آن‌ها، کشتن، عبادت است؛ خشونت، رستگاری است و نفی عقل، فضیلت.
نسل‌کشی راه میان بر برای تامین سعادت ابدی شمرده می‌شود!

۲. تهدید همگانی و بی‌مرز بودن خطر:
این گروه‌ها برای همه تهدیدند؛ هیچ کشور، جامعه و نظامی از تیغ خشونت‌شان مصون نیست.
ممکن است زمان‌بندی حمله‌ها فرق کند، اما منطق آن‌ها این است که دشمن حد و مرز ندارد؛ شهروند و غیرشهروند، نظامی و غیرنظامی، “خودی” و “غیرخودی” در نهایت در یک دایره می‌افتند.
این گروه‌ها، شاید از معدود جریان‌هایی باشند که حتی به حامیان خود نیز رحم نمی‌کنند؛ منطق‌شان «اجرای عدالت سلبیِ بی‌رحمانه» است و همه را مجرم و دشمن می‌بینند.

۳. مردم، قربانی اصلی و همیشگی:
وقتی قربانی بودن یک امر حتمی می‌شود، شدت و عمق این قربانی شدن، به میزان امکانات و سپرهای دفاعی گروهها وکشورها بستگی دارد.
کشورهایی با نهادهای قوی امنیتی، اقتصادی و سیاسی، شاید بتوانند بخشی از هزینه را مدیریت کنند؛ اما کشورهای ضعیف مانند افغانستان تقریباً همه چیز خود را به دست این گروه‌ها باخته‌اند، از دست رفتن نظام جمهوری و امید اجتماعی، خصوصا نسل جدید افغانستان جزو مصادق همین باخت است .
طبیعی است که در این میان، مردم عادی، بی‌پناه‌ترین قربانیان‌اند؛ نه امکانات دفاعی دارند، نه صدای قوی در رسانه‌های جهانی. آن‌هاست که مدام می‌میرند، آواره می‌شوند، و زیر بار انگ و سوءظن نیز خرد می‌گردند.

۴. ضرورت مقابله جمعی و اجماعی با تروریسم:
وقتی خطر، جهانی و جمعی است، مکانیزم مقابله نیز باید جهانی، جمعی و مبتنی بر اجماع باشد.
هرگونه مماشات، معامله‌گری یا تعامل تاکتیکی، یا استفاده ابزاری از گروه‌های تروریستی برای اهداف کوتاه‌مدت سیاسی، در نهایت به معنای پرداخت هزینه‌های استراتژیک سنگین در آینده است.
این سخن هم از نظر مبانی نظری قابل توضیح است، و هم تجربه عملی آن را تأیید میکند.
هرجا تروریسم به‌عنوان «ابزار موقت» توسط دستگاههای استخباراتی و… تحمیل شد، دیر یا زود به تهدیدی ساختاری و مهارناشدنی حتی برای خود آنها تبدیل گردید.

بنابراین می‌توان گفت که
حمله تروریستی در واشنگتن، فقط یک حادثه موضعی نیست؛ آینه‌ای است که نشان می‌دهد چگونه جهان، و به‌طور خاص افغانستان، همچنان گروگان نیروهای افسون‌زده‌ای است که با هر فرصت، بازتولید می‌شوند و قربانی اصلی‌شان همیشه مردم‌ و کشور افغانستان است و ناچار افغانستان جهنم روی زمین خوانده شود!

ذاکرحسین ارشاد

بیانیه حزب شهروندان افغانستان در محکومیت حمله تروریستی امروز 26 نوامبر در واشنگتن

 

حزب شهروندان افغانستان، حمله تروریستی در شهر واشنگتن را به‌عنوان جنایتی آشکار علیه انسانیت محکوم می‌کند و مراتب همدردی عمیق خود را با خانواده‌های قربانیان و مردم ایالات متحده ابراز می‌دارد. این نوع حملات نه‌تنها تعرض به امنیت شهروندان ایالات‌متحده آمریکا، بلکه حمله به کرامت و امنیت جمعی انسان و بشریت است.
تجربه تلخ و طولانی افغانستان نشان داده است که تروریسم پدیده‌ای جهانی، فرامرزی و ضدنظم بین‌المللی است؛ هیچ کشور کوچک یا بزرگی در هیچ نقطه‌ای از جهان نمی‌تواند خود را از تهدید آن مصون بداند. امروز واشنگتن، دیروز تمام نقاط کابل از مسجد و مدرسه گرفته تا دانشگاه و‌زایشگاه این تجربه فاجعه‌بار انسانی را تجربه کرده است و البته که این موج نامیمون و تهدید انسانی مرزهای دیگری را در سراسر جهان نیز در خواهد نوردید. یعنی تا تروریسم و گروه‌های تروریستی هست، خطر حتمی و فاجعه انسانی نه تنها ممکن بلکه واقعیت تلخ جهانی خواهد بود.

بر این اساس، مبارزه با تروریسم و‌گروههای تروریستی یک ضرورت انکارناپذیر انسانی است. البته که مبارزه با این کرونای مذهبی صرفاً در توان یک کشور نیست؛ این مبارزه نیازمند عزم و اقدام جمعی دولت‌ها و ملت‌ها است و همکاری گسترده اطلاعاتی و امنیتی، انسداد منابع مالی و تبلیغاتی، و پایان دادن به استفاده ابزاری از گروه‌های تروریستی در منازعات استخباراتی و رقابت‌های ژئوپولیتیک را می‌طلبد. هرگونه رویکرد دوگانه اعلامی و عملی در این عرصه، به‌معنای سرمایه‌گذاری بر بحران‌ها و استقبال از فاجعه‌های بزرگ‌تر در آینده است.

حزب شهروندان افغانستان تأکید می‌کند که مهاجران و پناهندگان افغانستان در ایالات متحده و سایر کشورها، قربانیان مستقیم و مستند تروریسم‌اند؛ آنان از سر اجبار و برای نجات جان خود و خانواده‌های‌شان، از جهنم افغانستانِ تحت سلطه طالبان و سایر گروه‌های افراطی گریخته‌اند. صرف انتساب ملیتی عاملان یک حمله، نباید مبنای مظنون‌سازی جمعی، امنیتی‌سازی و تشدید فشار بر پناهندگان و مهاجران بی‌گناه افغانستان قرار گیرد. هم چنانکه در آغاز انتساب طالبان به افغانستان مانع وضع واجرای سیاستهای حمایتی ایالات متحده مبنی بر اجرای پالیسهای بشردوستانه نشد، انتظار و درخواست ما نیز در این مقطع زمانی نیز از دولت ایالات متحده و دیگر کشورها این است که شرایط مردم افغانستان را به عنوان قربانیان اصلی تروریسم درک کنند و بر اساس تعهدات حقوقی، اخلاقی و سیاستهای بشردوستانه خود، همچنان از قربانیان تروریسم یعنی مردم افغانستان حمایت و پناه‌دهی کنند
اگر ایالات متحده امروز حمله تروریستی را بر جان دوسرباز گارد ملی تجربه میکند، مردم افغانستان بدون تفکیک، چند دهه است که این تجربه ضد انسانی را تجربه کرده و می‌کنند و به صورت مستقیم رنج ترور را چشیده‌اند وبه همین خاطر مجبور به ترک کشور شدند.
در پایان باید یاد‌آورشویم که نگرانی جدی ما نیز این است که چگونه برخی عناصر وابسته به طالبان و نزدیک به حلقات افراطی، از تسهیلات و ظرفیت‌های مهاجرتی نظام بین‌الملل و حق پناهندگی در کشورهای توسعه یافته جهان بهره‌مند می‌شوند، در حالی که هزاران شهروند عادی، فعالان مدنی، دانشگاهیان، روزنامه‌نگاران، زنان مبارز افغانستان و کسانی که سال‌ها در کنار ایالات متحده و متحدان آن همکاری کرده‌اند، در وضعیت بلاتکلیفی، انتظار طولانی و ناامنی روانی به‌سر می‌برند. همچنین جای بسیار تأسف میدانیم که فعالیت‌های رسانه‌ی، تریبون‌ها و حساب‌های رسمی افراد وابسته به طالبان از ایالات متحده مدیریت می‌شود. در حالی که صدای قربانیان تروریسم یعنی مردم نیازمندحمایت افغانستان کمتر شنیده می‌شود.
حزب شهروندان افغانستان بار دیگر تصریح می‌کند که تروریسم، دشمن مشترک همه ملت‌ها و همه نظام‌های سیاسی است؛ پاسخ به آن نیز باید مشترک، هماهنگ، عاری از تبعیض و استوار بر اصول عدالت، حقوق بشر و مسئولیت مشترک جهانی باشد. هرگونه تقویت عملی و یا تساهل غیرمستقیم در برابر گروه‌های تروریستی به معنای حتمی ساختن تهدید نظام بین الملل و در معرض قرار دادن جان افراد ملکی خواهد بود.

حزب شهروندان افغانستان

۲۷نوامبر ۲۰۲۵

شکست مذاکرات استانبول و افزایش تنش‌های پاکستان با طالبان

 

تنش‌های مرزی میان پاکستان و طالبان افغانستان در یک سال‌ اخیر به یکی از چالش‌های جدی امنیتی جنوب آسیا تبدیل شده است. تلاش‌های دیپلماتیک، از جمله مذاکرات استانبول در اکتبر ۲۰۲۵ با میانجی‌گری ترکیه و قطر، با هدف کاهش درگیری‌ها و رسیدن به توافقی برای کنترل فعالیت گروه‌های شبه‌نظامی، به ویژه تحریک طالبان پاکستان  Tehrik‑e‑Taliban Pakistanبرگزار شد. اما نتیجه این مذاکرات روشن بود.هیچ یک از خواسته‌های اصلی پاکستان، به ویژه تضمین کنترل طالبان افغانستان بر TTP و جلوگیری از استفاده خاک افغانستان علیه پاکستان، محقق نشد.

مذاکرات چهار روزه استانبول، گرچه به تمدید آتش‌بس موقت و توافق بر ایجاد «مکانیسم نظارت و راستی‌آزمایی» انجامید، اما در مسائل اصلی ناکام ماند. طالبان افغانستان اعلام کردند که توان ارائه «تضمین کتبی» برای جلوگیری از حملات TTP به پاکستان را ندارند و این موضوع فراتر از ظرفیت عملیاتی آن‌هاست.

پاکستان، از سوی دیگر، خواستار محدودسازی فعالیت تی‌تی‌پی و تعهد رسمی طالبان برای جلوگیری از حملات مرزی بود، که هیچ کدام در بیانیه نهایی منعکس نشد. این شکست نشان داد که رابطه پیچیده طالبان و گروه‌های افراطی مرزی، مانع تحقق توافقات عملی می‌شود و مرزهای پاکستان همچنان در معرض تهدید قرار دارد.

هرچند برخی تحلیل‌گران این تنش‌ها را صرفاً ساختگی و نوعی «جنگ زرگری» می‌دانند، اما تجربۀ جامعه جهانی نشان داده است که حتی تضادهای فرعی می‌تواند به تضادهای عمده بدل شود و وابستگی‌های سیاسی مشترک را به اختلافات حاد تبدیل نموده جنگ زرگری را به واقعیتی ملموس مبدل سازد.

تنش‌ها و پیوندهای قومی

طالبان افغانستان و تی‌تی‌پی، دارای پیوندهای قومی و ایدئولوژیک مشترک هستند. هر دو گروه عمدتاً پشتون می‌باشند و اهداف ایدئولوژیک مشابهی دارند. بنابراین، کنترل TTP توسط طالبان افغانستان به لحاظ اجتماعی و فرهنگی تقریباً غیرممکن است.

پاکستان با افزایش فعالیت‌های تی‌تی‌پی در خاک افغانستان روبروست، در حالی‌که طالبان اعلام کرده‌اند که مسئولیت مستقیم حملات مرزی را نمی‌پذیرند. این وضعیت منجر به تنش‌های نظامی محدود، اما پایدار در امتداد مرز شده است. بنابراین درگیری‌های اخیر واقعیتی است که نشان می‌دهد آتش‌بس‌ها شکننده‌ است و با میانجی‌گری موقت قابل حفظ نیست.

نقش و منافع کشورهای منطقه در ایجاد تنش

چین می‌خواهد امنیت منطقه‌ای در مرزهای غربی‌اش حفظ شود، به‌ویژه در منطقهٔ ‌‫شین‌جیانگ، که نگران نفوذ گروه‌های افراطی یا جدایی‌طلب از خاک افغانستان یا پاکستان است. بناً چین بزرگ‌ترین برنامهٔ زیرساختی‌اش، یعنی طرح یک کمربندِ یک راه،  Belt and Road Initiative – BRIBRI را دارد. این طرح، برنامه‌ای استراتژیک و اقتصادی چین می‌باشد که هدف آن تقویت اتصال اقتصادی و زیرساختی آسیا، اروپا، آفریقا و دیگر مناطق جهان از طریق شبکه‌های حمل‌ونقل، انرژی و تجارت است. امنیت افغانستان می‌تواند مسیر مهمی برای ارتباط غربِ چین با آسیای مرکزی و جنوبی باشد. بنابراین اگر پاکستان و طالبان بتوانند وضعیت را کنترل کنند و ثبات مرزها برقرار شود، چین می‌تواند از مسیر افغانستان به سود اقتصادی و ژئوپلیتیکی برسد.

روسیه نیز نگران رشد گروه‌های اسلام‌گرای جهادی است که از افغانستان یا پاکستان ممکن است به آسیای میانه یا به درون روسیه نفوذ کنند. پس ثبات در افغانستان و کاهش درگیری‌های مرزی می‌تواند به منافع امنیتی‌اش کمک کند. به همین دلیل سخنگوی وزارت امور خارجه روسیه، ماریا زاخارووا، گفت که مسکو از «کاهش تنش» میان پاکستان و طالبان حمایت می‌کند و طرفین را به حل اختلافات از طریق «کانال‌های دیپلماتیک و سیاسی» ترغیب کرده است. (عرب نیوز، 16 نوامبر 2025)

رویهمرفته اگر روابط میان پاکستان و طالبان به یک درگیری گسترده بین‌المللی تبدیل شود، ثباتِ منطقه‌ای به‌طور جدی آسیب می‌بیند. برای چین و روسیه، مسیرهای تجاری مختل و هزینه‌های امنیتی افزایش می‌یابد. چین بخصوص ممکن است با خطر این مواجه شود که گروه‌های افراطی در خاک افغانستان یا پاکستان، از جمله آن‌هایی که ممکن است به اعضای اقلیت مسلمان اویغور یا جدایی‌طلبان شین‌جیانگ ارتباط داشته باشند، به تحریک آنها بپردازند. این تهدیدِ مستقیم برای امنیت داخلی چین است.

برای روسیه نیز درگیری بزرگ مرزی ممکن است به‌عنوان فرصت در جهت نفوذ بیشتر گروه‌های تروریستی ضد روسی عمل کند. پس امنیت مرزها و کاهش تنش‌ها برای هردو کشور حیاتی است.

از منظر اقتصادی نیز سرمایه‌گذاری‌ها در افغانستان یا مسیرهای ترانزیتی ممکن است به‌خاطر جنگ ناپایدار شوند و چین و روسیه هزینهٔ بیشتری برای تضمین یا تخلیه سرمایه بپردازند.

هند در این معادله به دنبال مهار پاکستان و کاهش نفوذ آن در افغانستان است. بناً هند از طریق کمک‌های دیپلماتیک و اطلاعاتی می‌تواند فشار غیرمستقیم بر طالبان و گروه‌های محلی وارد کند، اما تشدید جنگ مستقیم میان پاکستان و طالبان به نفع هند نیست، زیرا می‌تواند امنیت منطقه‌ای و مسیرهای تجاری جنوب آسیا را تهدید کند.

ایران هم به دنبال حفظ امنیت مرزی، کنترل مهاجران و قاچاق مواد مخدر است. جمهوری اسلامی می‌کوشد از طریق همکاری امنیتی با طالبان، از گسترش درگیری در مرزهای شرقی خود جلوگیری کند. چرا که افزایش تنش‌ها، علاوه بر تهدید اقتصادی، هزینه‌های امنیتی ایران را هم افزایش می‌دهد.

خلاصه کشورهای منطقه و فرامنطقه‌ای، شامل چین، روسیه، ایران و هند، تلاش می‌کنند تا از گسترش جنگ جلوگیری کنند و ازین شرایط برای تقویت نفوذ سیاسی و اقتصادی خود بهره ببرند.

در مجموع، شکست مذاکرات استانبول نشان داد که تضاد میان پاکستان و طالبان پیچیده، چندبعدی و ریشه‌دار است. مسائل قومی، ایدئولوژیک و امنیتی مانع تحقق خواسته‌های کلیدی پاکستان شده‌ است که در چنین شرایطی، کشورهای منطقه و فرامنطقه‌ای بیشتر به دنبال مدیریت بحران و حفظ ثبات نسبی هستند تا بهره‌برداری مستقیم از درگیری. آینده امنیت جنوب آسیا به شدت وابسته به توانایی طالبان در تعامل با TTP، استمرار میانجی‌گری بین‌المللی و کنترل مرزهای پاکستان خواهد بود.

چرا طالبان افغانستان نمی‌توانند طالبان پاکستانی را کنترل کنند؟

عدم کنترل ‌تی‌تی‌پی توسط طالبان، اگر از یک جانب تعاملات سیاسی است، از جانب دیگر پیوندهای قومی (پشتونوالی) در میان طالبان افغانستان و طالبان پاکستان ریشۀ قومی، منطقه‌ای و ایدئولوژیک دارد. در مناطق مرزی مثل قندهار، زابل، پکتیا، خوست، وزیرستان وغیره، این دو گروه دارای ریشهٔ قبیله‌ای و خانوادگی مشترک هستند. بسیاری از فرماندهان دو طرف نسب، قوم و حتی خاندان مشترک دارند.

بر اساس قواعد پشتونوالی، کسی نمی‌تواند هم‌قبیلهٔ خود را تحویل دشمن بدهد. لذا کنترل سخت‌گیرانهٔ TTP خلاف سنت و هویت قومی طالبان است. به همین دلیل طالبان افغانستان هرگز ‌تی‌تی ‌پی را «دشمن» نمی‌دانند.

ایدئولوژی مشترک جهادگرایی و دیوبندی

هر دو گروه پرورده مدارس دیوبندی‌ هستند و هدف مشترک دارند. «برپایی حکومت اسلامی» و اجرای شریعت محمدی در بلاد مسلمین، به‌خصوص در میان «پشتون‌های لر و بر.» این اهداف مشترک، آن‌ها را در امر جهاد با دشمن مشترک، یعنی پاکستان، آمریکا، سکولاریسم و دولت‌های ملی متحد می‌سازد. این اشتراکات به ایدئولوژی شان خدمت می‌کند و باعث می‌شود طالبان افغانستان هیچ مشروعیت اخلاقی یا دینی برای سرکوبTTP  نبینند.

بسیاری از جنگجویان TTP در افغانستان علیه دولت کابل می‌جنگیدند. در مقابل، طالبان افغانستان در وزیرستان، خیبر و کرم، پشتونی‌تبارهای پاکستانی را پشتیبانی می‌کردند. این دو گروه مثل دو شاخهٔ یک درخت رشد کرده‌اند و هر جایی که لازم باشند با حمایت هم اقدام می‌کنند. بنابراین چنین رابطه‌ای را نمی‌توان با فشار دیپلماتیک پاکستان از میان برد.

طالبان افغانستان از TTP به‌عنوان اهرم فشار علیه پاکستان استفاده نموده و پاکستان را متهم به دخالت در امور داخلی‌شان می‌کنند. ازین جهت پاکستان حملات هوایی به داخل افغانستان انجام داده و طالبان را به ادامه حملات تهدید کرد. در چنین شرایطی، طالبان افغانستان هرگز دست از یک ابزار مهم مثل تی‌تی‌پی برنمی‌دارند. این بدین معناست، با وجودی‌که طالبان ارتش حرفه‌ای ندارند، اما هیچ‌وقت برادران شانرا تحت کنترل قرار نخواهد داد.

وجوه مشترکِ «پشتون‌والی» و «ساختار فرامرزی پشتونستانِ» واحد

طالبان افغانستان عمدتاً از قبایل غلجایی، دُرانی، اچکزی، نورزی وغیره برخاسته‌اند و تی‌تی‌پی نیز از قبایل پشتون در وزیرستان، مهمند، باجور، خیبر و سوات شکل گرفته است. هر دو گروه از فرهنگی رشد کرده‌ است که در آن پشتون‌والی به مثابۀ پایهٔ مشروعیت اجتماعی و فرهنگی جنگ و صلح است. یعنی هر دو جریان به‌طور طبیعی خود را نمایندهٔ «د پښتون خلک»، (نماینده خلق پشتون) در برابر دولت‌های ملی می‌دانند. به همین دلیل هردو گروه «خط دیورند» را نفی کرده آنرا مرز قانونی نمی‌دانند. تی‌تی‌پی آشکارا می‌گوید: «ما مرزی به نام دیورند نمی‌شناسیم، زیرا ما یک ملت واحد هستیم.»

این دو گروه در نتیجهٔ مرزکشی استعماری توسط بریتانیا معتقدند که پشتون‌ها یک ملتِ جدا شده‌ هستند، نه دو ملت مستقل. در نتیجه هر دو به ایدهٔ یک واحد سیاسی فرامرزی (پشتونستان) وفادارند، حتی اگر رسماً اعلان نکنند.

وجوه ایدئولوژی مشترکِ سلفیت و پشتون‌محور

هر دو جریان ریشه در مدارس دیوبندی و فرهنگ مذهبی قبیله‌ای پشتون دارند. این ایدئولوژی ترکیبی موجب می‌شود که «امت اسلامی» و «هویت پشتونی» برای هر دو هم‌پوشانی کامل پیدا کند و تصور «امت واحد پشتونِ مسلمان» برای هر دو گروه مشروعیت‌ساز است. شعار رایج هردو گروه: «له بولانه تر چتراله، پښتونخوا ده، پښتونخوا ده!»، مدام ورد زبان شان است.

این وجوهات مشترک در بیست سال گذشته نشان می‌دهد که طالبان افغانستان هیچ‌گاه علیه TTP اقدام نظامی نکرده‌اند. پس از ۲۰۲۱، طالبان افغانستان عملاً به TTP در کنر، ننگرهار، پکتیا، لوگر و وزیرستان افغان پناهگاه امن داده‌اند. اگر طالبان افغانستان واقعاً یک حکومت ملی بود، باید از مرز خود دفاع می‌کرد، اما هرگز این کار را نمی‌کند. زیرا طالبان افغانستان، TTP را بخشی از «خانوادهٔ پشتون» می‌دانند، نه یک گروه بیگانه.

TTP دشمن اصلی خود را دولت پاکستان می‌داند، درحالیکه طالبان دشمن اصلی خود را دولت‌های پیشین افغانستان و ساختار جمهوری می‌دانستند. بناً در تحلیل راهبردی، هر دو باور دارند که ساختارهای دولت- ملت مدرن، مرزهای ملی و ارتش‌های رسمی، محصول استعمار هستند و باید با «حکومت اسلامی قبیله‌ای» جایگزین شوند.

هر دو معتقدند که حکومت ایده‌آل باید ریشه در پشتون‌والی و شریعت دیوبندی داشته باشد. این اشتراکات در رؤیای تاریخی «پشتونستان» توسط ‌تی‌تی‌پی با پیام‌های رسمی بارها گفته شده که پشتونستان باید «آزاد» باشد، مرز دیورند «باطل» است و هویت پشتون‌ها باید احیا شود.

طالبان افغانستان نیز با نصب تابلوهای «افغانستان، خانهٔ تمام پشتون‌هاست»، با امتناع از نصب سیم خاردار مرزی، و با اجازهٔ رفت‌وآمد آزاد میان وزیرستان و افغانستان، عملاً به همان رویاها نزدیک شده‌اند. بناً هر دو جریان بر یک ایدهٔ بنیادین توافق دارند. یعنی پشتون‌ها یک امت، یک ملتِ بلقوه هستند و باید به یک دولت واحد بلفعل بدل شوند.

جنگجویان هردو گروه مشترک و فرماندهان شان در زمان جنگ با آمریکا، هم‌زمان برای طالبان افغانستان و TTP می‌جنگیدند. شبکهٔ حقانی رابط رسمی میان این دو گروه بوده است. بنابراین، رودررو شدن آن‌ها با یکدیگر تقریباً صفر است. این هم‌پوشانی عملیاتی، یگانگی سیاسی و هویتی را ثابت می‌کند.

جمع‌بندی:

اگرچه هیچ‌یک از دو گروه رسماً اعلام نکرده‌اند که «کشور مشترک پشتون‌والی» می‌سازند، اما  مسیر فکری و ایدئولوژی و همچنان ریشۀ قومی و قلمروی مرزی شان یکی است. ساحۀ نظامی و عملیاتی طالبان افغانستان و TTP دقیقاً در جهت ایجاد یک فضای فرامرزی پشتون‌محور، یعنی «پشتونستان اسلامی» حرکت می‌کند. این یک اتحاد اعلام‌نشده، اما واقعی و خطرناک است. ازین منظر که «قوم‌گرایی و ایدئولوژی‌محوری»، هر دو هنگامی که جای عقل، قانون و همزیستی را بگیرند، می‌توانند به خطرناک‌ترین شکلِ خشونت، ویرانی اجتماعی تبدیل شوند.اتحادی که بیش از هر دولت یا قرارداد اجتماعی دیگر، بر پایهٔ پشتون‌والی و و ایدئولوژی دیوبندیسم مسلحانه استوار است.

نادرشاه نظری، 19 نوامبر 2025