افغانستان؛ از وضعیت شکننده تا خطرِ تجزیه خاموش

«چرا ماریا سلطان از پایان نظم تاریخی کابل سخن می‌گوید؟»

 

سناریوی آینده افغانستان را باید با نظریه «دولت ضعیف و فشارهای گریز از مرکز» فهمید. براساس این نظریه وقتی دولت مرکزی مشروعیت نداشته باشد و پیوسته متکی به خشونت باشد و روایت مشترک هویتی برایش بی معنی باشد، خود بخود جغرافیا از سیاست مرکزی قوی‌تر می‌شود و خودمختاری‌های ناخواسته بوجود می‌آید .

ماریا سلطان دقیقاً از همین زاویه سخن گفته است. او افغانستان را نه یک واحد ملی منسجم، بلکه مجموعه‌ای از حوزه‌های مرزی می‌بیند که وابستگی اقتصادی و امنیتی‌شان به ایران، پاکستان و آسیای میانه گاهی از وابستگی‌شان به کابل قوی‌تر است. به روایت او، همین پیوندهای مرزی و نبود ناسیونالیسم وحدت‌بخش می‌تواند شکل کنونی دولت افغانستان را در آینده ناپایدار کند.

به نظر می‌رسد سخن سلطان لزوماً پیش‌بینی قطعی «تجزیه رسمی» نیست؛ بلکه هشدار درباره «تجزیه کارکردی» است. یعنی افغانستان ممکن است روی نقشه واحد بماند، اما در عمل به چند حوزه نفوذ، اقتصاد مرزی، شبکه امنیتی و هویت سیاسی جداگانه تقسیم شود.

سه سناریوی محتمل برای آینده افغانستان:

۱. بقای طالب متمرکز اما شکننده. طالبان امروز کنترل سرزمینی گسترده دارد، اما با بحران مشروعیت، فقر، فشار حقوق بشری، نبود شناسایی بین‌المللی و شکاف میان جریان‌های سخت‌گیر و عمل‌گرا روبه‌رو است. گزارش BTI طالبان را یک «خودکامگی بسته» می‌داند و می‌گوید حقوق سیاسی و مدنی عملاً حذف شده‌اند. در این سناریو طالب برای مدتی کوتاه می‌ماند، اما همه چیز از افغانستان گرفته می‌شود.

۲. فدرالیسم غیررسمی یا چندپارگی نرم. در این حالت، کابل ظاهراً مرکز است، اما هرات بیشتر به اقتصاد ایران، شمال به آسیای میانه، شرق و جنوب به پاکستان، و بدخشان به مسیرهای فرامرزی وابسته می‌شود. سخن ماریا سلطان از همین رهگذر ممکن است وزن نظری پیدا‌کند. حکومت از درون می‌شکند و کارکردهایش به پیرامون منتقل می‌شود. نشانه‌های آن را در تحولات بدخشان می‌توان دید.

۳. فروپاشی سخت یا تجزیه رسمی. این سناریو فعلاً احتمال‌کمتر دارد، چون هیچ قدرت منطقه‌ای بزرگ به‌صورت علنی از تغییر مرزهای افغانستان سود قطعی نمی‌برد. اما اگر جنگ افغانستان و پاکستان تشدید شود، بحران اقتصادی عمیق‌تر گردد، مقاومت‌های محلی سازمان‌یافته شوند و شکاف درونی طالبان بالا بگیرد، خطر آن افزایش می‌یابد. تنش مرزی اخیر با پاکستان و اتهام‌های متقابل درباره حملات و حضور TTP نشان می‌دهد که عامل خارجی می‌تواند شکنندگی داخلی را فعال کند.

مبنای نظری این تحلیل بر سه مفهوم استوار است. نخست، نظریه دولت شکننده؛ یعنی دولتی که زور دارد اما مشروعیت و خدمات عمومی ندارد. دوم، نظریه مرکز ـ پیرامون؛ یعنی وقتی پیرامون‌ها خود را از مرکز بیگانه می‌بینند و به بیرون وصل می‌شوند. سوم، نظریه امنیت منطقه‌ای؛ یعنی افغانستان نه فقط از داخل، بلکه از رقابت ایران، پاکستان، چین، روسیه، هند و آسیای میانه شکل می‌گیرد.

بنابراین آینده افغانستان بیش از آنکه میان «وحدت» و «تجزیه» به معنای کلاسیک باشد، میان «تمرکز سرکوب گر»، «چندپارگی نرم» و «فروپاشی تدریجی اقتدار مرکزی» در نوسان است. سخن ماریا سلطان از تجزیه، اگر دقیق خوانده شود، یک هشدار ژئوپلیتیکی است. افغانستان ممکن است قبل از آنکه روی نقشه تقسیم شود، در اقتصاد، امنیت، هویت و وفاداری سیاسی تقسیم شده باشد.