پیامدها و پیام‌های حمله تروریستی در واشنگتن

 

حمله تروریستی دیروز در واشنگتن، مانند همه حملات تروریستی دیگر، توسط فردی «تخدیر‌شده» و «افسون‌زده» انجام شد؛ فردی که به تعبیر ماکس وبر، از ساحت عقلانی خارج شده و در تار توهم جادویی و افسون‌زده زندگی می‌کند. چنین افرادی به‌طور طبیعی برای همگان تهدیدند، زیرا کشتن دیگران را واقعاً “کشتن” و “گرفتن جان” درک نمی‌کنند؛ بلکه چه‌بسا رستگاری، پیروزی و نجات دنیوی و اخروی خود را در سایه همین کشتار می‌بینند.

افغانستان، به اعتبار فعال بودن دستگاههای استخباراتی- مذهبی متأسفانه، استعداد وصف‌ناپذیری در تولید نیروهای افسون‌زده و پرورش گروه‌های افراطی و مراجع افسون‌گر دارد. وجود چنین گروه‌های، محصولش چیزی جز فاجعه، بن‌بست سیاسی و قربانی شدن مداوم مردم نیست. بخشی از رازهای اسیر ماندن افغانستان در چرخه باطل دایمی خشونت، وجود همین گروه‌ها و بازتولید پی‌درپی همین نیروهاست؛ نیروهایی که با هر مشوق بیرونی و هر فرصت کوچک، دوباره فعال می‌شوند و کشور را به گروگان گرفته و جان مردم را هر روز میگیرند. جان‌گیری افراد در این سنت بسیار آسان است و منطق کشتار آن نیز تقریبا یگانه است.
برای این گروه همانگونه که گرفتن جان یک فرد مظلوم و بی گناه در دایمرداد، ساده و سهل است، کشتن گارد ملی ایالات متحده نیز حلاوت دارد و بلکه رستگاری آور است. گویی در نگاه آنان، جان انسان‌های دیگر صرفاً ابزاری برای رستگاری و پیروزی آنها است و اساسا برای آنها خلق شده‌اند که کشته شوند تا آنها به رستگاری برسند.

پیامدها:

۱. بدنامی و شرمساری دوباره افغانستان در سطح جهان: این حمله، یک‌بار دیگر نام افغانستان را در کنار تروریسم قرار داد؛ درحالی‌که مردم افغانستان خود قربانی مستقیم همین تروریسم‌اند. در ذهن افکار عمومی جهان، تفکیک میان «ملت اسیر» و «گروه‌های افراطی» سخت است و سخت‌تر نیز می‌شود و این یعنی افزایش بدنامی و شرمساری ناخواسته برای کشوری که خود قربانی است، نه عامل اصلی.

۲. سلب فرصت‌های مهاجرتی از آوارگان و قربانیان واقعی تروریسم:
بسیاری از مهاجران، دقیقاً به‌دلیل ترور، خشونت، نسل‌کشی و فروپاشی نظم در کشورشان آواره شده‌اند. اما هر حمله‌ای از این دست، به‌ویژه وقتی نام افغانستان در آن برجسته می‌شود، می‌تواند به سخت‌تر شدن سیاست‌های مهاجرتی، بسته شدن دروازه‌ها، و افزایش سوءظن نسبت به پناه‌جویان این کشور منجر شود.
قربانیان واقعی تروریسم، بار دیگر به‌عنوان مظنون دیده می‌شوند و راه نجات‌شان از جهنم خشونت، باریک‌تر و تنگ‌تر می‌شود.

۳. تشجیع و تقویت روحیه گروه‌های تروریستی در ادعای “ظفرمندی” در قلب آمریکا:
برای گروه‌های تروریستی، هرگونه موفقیت عملیاتی در خاک آمریکا از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تا امروز ، روایت “پیروزی در قلب دشمن” است. این حمله نیز در همان سلسله تفسیر می‌شود و به‌عنوان نشانه‌ای از توان ضربه‌زدن به “قلب نظم جهانی” تعبیر می‌گردد.
این تصور، حتی اگر اغراق‌آمیز و غیرواقعی باشد، به تبلیغات، جذب نیرو و بازتولید خودباوری کاذب در این گروه‌ها کمک می‌کند.

۴. تشویق و فعال شدن بیشتر افراد سرخورده و تخدیر‌شده برای انجام عملیات‌های تروریستی:
برای بسیاری از افراد افراطی، کشتن و خلق فاجعه، فقط یک عمل سیاسی نیست؛ بلکه یک تجربه روانی است، نوعی حلاوت روحی و شادابی موهوم دارد. راهی برای تخلیه عقده‌های متراکم آنها است و فرصتی برای احساس قدرت در برابر جهانی که خود را در آن تحقیرشده می‌بینند.

یعنی چنین حملاتی، برای این افراد حکم «الگو» و «نمونه موفق» دارد و می‌تواند سایر نیروهای خاموش، سرخورده و تخدیر‌شده را به حرکت وادارد. این همان چرخه‌ای است که افغانستان سال‌هاست با آن درگیر است. یک عملیات موفق، ده‌ها ذهن آماده را به سمت خشونت بیشتر سوق می‌دهد.

پیام‌ها:

۱. عقلانیت‌ستیزی ریشه‌ای این گروه‌ها:
تمام رفتارهای تروریستی نشان می‌دهد که این گروه‌ها هیچ مرز عقلانی متعارفی را به رسمیت نمی‌شناسند. به تعبیر بابی سعید، این جریان‌ها نوعی «هراس بنیادین» علیه نظم عقلانی تولید می‌کنند؛ نظمی که می‌تواند مبنای همزیستی، قرارداد اجتماعی و زندگی مسالمت‌آمیز باشد.
از همین‌رو، نباید آن‌ها را با فرمول‌های ساده عقلانی تحلیل کرد و نباید با انتظارات عقلانی به سراغ‌شان رفت. در عالم آن‌ها، کشتن، عبادت است؛ خشونت، رستگاری است و نفی عقل، فضیلت.
نسل‌کشی راه میان بر برای تامین سعادت ابدی شمرده می‌شود!

۲. تهدید همگانی و بی‌مرز بودن خطر:
این گروه‌ها برای همه تهدیدند؛ هیچ کشور، جامعه و نظامی از تیغ خشونت‌شان مصون نیست.
ممکن است زمان‌بندی حمله‌ها فرق کند، اما منطق آن‌ها این است که دشمن حد و مرز ندارد؛ شهروند و غیرشهروند، نظامی و غیرنظامی، “خودی” و “غیرخودی” در نهایت در یک دایره می‌افتند.
این گروه‌ها، شاید از معدود جریان‌هایی باشند که حتی به حامیان خود نیز رحم نمی‌کنند؛ منطق‌شان «اجرای عدالت سلبیِ بی‌رحمانه» است و همه را مجرم و دشمن می‌بینند.

۳. مردم، قربانی اصلی و همیشگی:
وقتی قربانی بودن یک امر حتمی می‌شود، شدت و عمق این قربانی شدن، به میزان امکانات و سپرهای دفاعی گروهها وکشورها بستگی دارد.
کشورهایی با نهادهای قوی امنیتی، اقتصادی و سیاسی، شاید بتوانند بخشی از هزینه را مدیریت کنند؛ اما کشورهای ضعیف مانند افغانستان تقریباً همه چیز خود را به دست این گروه‌ها باخته‌اند، از دست رفتن نظام جمهوری و امید اجتماعی، خصوصا نسل جدید افغانستان جزو مصادق همین باخت است .
طبیعی است که در این میان، مردم عادی، بی‌پناه‌ترین قربانیان‌اند؛ نه امکانات دفاعی دارند، نه صدای قوی در رسانه‌های جهانی. آن‌هاست که مدام می‌میرند، آواره می‌شوند، و زیر بار انگ و سوءظن نیز خرد می‌گردند.

۴. ضرورت مقابله جمعی و اجماعی با تروریسم:
وقتی خطر، جهانی و جمعی است، مکانیزم مقابله نیز باید جهانی، جمعی و مبتنی بر اجماع باشد.
هرگونه مماشات، معامله‌گری یا تعامل تاکتیکی، یا استفاده ابزاری از گروه‌های تروریستی برای اهداف کوتاه‌مدت سیاسی، در نهایت به معنای پرداخت هزینه‌های استراتژیک سنگین در آینده است.
این سخن هم از نظر مبانی نظری قابل توضیح است، و هم تجربه عملی آن را تأیید میکند.
هرجا تروریسم به‌عنوان «ابزار موقت» توسط دستگاههای استخباراتی و… تحمیل شد، دیر یا زود به تهدیدی ساختاری و مهارناشدنی حتی برای خود آنها تبدیل گردید.

بنابراین می‌توان گفت که
حمله تروریستی در واشنگتن، فقط یک حادثه موضعی نیست؛ آینه‌ای است که نشان می‌دهد چگونه جهان، و به‌طور خاص افغانستان، همچنان گروگان نیروهای افسون‌زده‌ای است که با هر فرصت، بازتولید می‌شوند و قربانی اصلی‌شان همیشه مردم‌ و کشور افغانستان است و ناچار افغانستان جهنم روی زمین خوانده شود!

ذاکرحسین ارشاد