حقوق شهروندی مجموعهای از حقوق بنیادین انسانی است که بدون تبعیض بر اساس جنسیت، قومیت، مذهب یا گرایشهای فکری، به همه انسانها تعلق دارد؛ از جمله حق زندگی، آزادی بیان، آموزش، مشارکت سیاسی، عدالت قضایی و برابری در برابر قانون. در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان، این حقوق نهتنها تضمین نمیشود، بلکه بهگونهای سیستماتیک نقض میگردد. حقوق اقوام غیرپشتون، زنان، اقلیتهای قومی و مذهبی، روزنامهنگاران و فعالان مدنی بهطور گسترده سرکوب شده و مفهوم شهروندی عملاً از معنا تهی گردیده است.
در چنین وضعیتی، پرسش بنیادین این است که چگونه میتوان در برابر یک نظام دیکتاتور، بدون توسل به خشونت، مقاومت مؤثر و پایدار شکل داد؟
طالبان نه برآمده از اراده عمومی مردم، بلکه از مسیر زور نظامی و توافق سیاسی با ایالات متحده به قدرت بازگشتند. این گروه نه قانون اساسی و حاکمیت قانون را به رسمیت میشناسد، نه به حقوق زنان احترام میگذارد و با حذف نیمی از جمعیت کشور از آموزش، کار و حضور اجتماعی، یکی از گستردهترین اشکال تبعیض ساختاری را اعمال کرده است. در این نظام، آزادی بیان و رسانهها سرکوب میشود، عدالت قضایی به قرائتهای ایدئولوژیک و سلیقهای از شریعت تقلیل یافته و از منظر حقوق بینالملل و نظریه دولت مدرن، طالبان فاقد مشروعیت مردمی است.
چرا مبارزه باید مسالمتآمیز باشد؟
تجربههای تاریخی در هند، آفریقای جنوبی، اروپای شرقی و بسیاری از جنبشهای مدنی معاصر نشان میدهد که خشونت نه به آزادی میانجامد و نه به عدالت؛ بلکه اغلب چرخه خشونت را بازتولید کرده و به رژیمهای اقتدارگرا بهانهای برای سرکوب گستردهتر میدهد. در مقابل، مقاومت مدنی و مبارزات مسالمتآمیز با فرسایش مشروعیت اخلاقی قدرت سرکوبگر، زمینه همبستگی اجتماعی و حمایت افکار عمومی داخلی و جهانی را فراهم میکند. به همین دلیل، نظامهای استبدادی در برابر نافرمانی مدنیِ گسترده، پیوسته و هوشمندانه، آسیبپذیرترند.
مبارزه مسالمتآمیز به معنای تسلیم یا انفعال نیست؛ بلکه شکلی پیشرفته، آگاهانه و پرهزینه از مقاومت است. این نوع مبارزه مستلزم آگاهیبخشی مداوم، مقاومت فرهنگی، مستندسازی نقض حقوق بشر، تولید روایت، ثبت شهادتها و نشر آنها در سطح ملی و بینالمللی است. همچنین حفظ زبان، هویت، هنر و ادبیات بهعنوان ابزارهای مقاومت، و گسترش آموزش غیررسمی و شبکهای ـ بهویژه برای دختران و زنان ـ بخش جداییناپذیر این مسیر است.
دیکتاتوری بیش از هر چیز از آگاهی سازمانیافته میترسد. فرهنگسازی زنده و فعال، استبداد را به عقب میراند؛ اما همکاری جمعیِ ناخواسته و عادیسازی سلطه، عمر آن را طولانیتر میکند. از همینرو، نافرمانی مدنی تنها زمانی مؤثر است که گسترده، پیوسته و اخلاقمحور باشد.
مبارزه مسالمتآمیز هزارهها
مسئله هزارهها، مسئله یک قوم خاص نیست؛ بلکه آینهای از بحران عمیق بیعدالتی و نابرابری شهروندی در افغانستان است. بدون حل تبعیض ساختاری علیه هزارهها، هیچ نظم عادلانهای در این کشور شکل نخواهد گرفت. نقض حقوق هزارهها در دوران حاکمیت طالبان، صرفاً نقض حقوق یک ملیت نیست، بلکه نشانه فروپاشی کامل مفهوم شهروندی در افغانستان است.
از اینرو، مبارزه مسالمتآمیز هزارهها، در پیوند با دیگر گروههای تحت ستم، نهتنها برای بقا، بلکه برای بازسازی افغانستانی مبتنی بر عدالت، تنوع و کرامت انسانی ضرورت تاریخی دارد.
هزارهها چه باید بکنند؟
هزارهها باید از «واکنشهای پراکنده و قربانیمحور» عبور کرده و به سوی «کنش جمعی آگاهانه، سازمانیافته و فراملی» حرکت کنند. هیچ نظام دیکتاتوری، از جمله طالبان، با واکنشهای احساسی یا اقدامات مقطعی فرو نمیپاشد؛ بلکه از مسیر فرسایش مشروعیت، انزوای سیاسی و فشار پیوسته مدنی تضعیف میشود.
یکی از ضعفهای تاریخی هزارهها در بزنگاههای سیاسی، پراکندگی گفتمانی، نبود راهبرد مشترک و فقدان صدای واحد بوده است. تا زمانی که «مطالبه روشن، زبان مشترک و راهبرد واحد» شکل نگیرد، امکان تغییر واقعی وجود ندارد.
هزارهها نباید مبارزه خود را صرفاً بهعنوان قربانی یک قوم خاص تعریف کنند، بلکه باید آن را بهمثابه نمونه عینی فروپاشی عدالت، نقض حقوق شهروندی و نابرابری ساختاری در افغانستان صورتبندی نمایند. بدون تبدیل «رنج قومی» به «مطالبه حقوق شهروندی»، این مبارزه به نتیجه نخواهد رسید.
در گام نخست، ایجاد شبکههای امن، غیرمتمرکز و مدنی برای ترویج فرهنگ مبارزه، آموزش رسانهای و مستندسازی سیستماتیک تبعیض، خشونت و حذف ضروری است. پیوند میان داخل کشور و دیاسپورای هزاره باید تقویت شود و نسل آگاه به مسیر مبارزه مسالمتآمیز سوق داده شود.
طالبان از اسلحه کمتر، اما از آگاهی سازمانیافته بیشتر میترسند.
کشاندن هزارهها به خشونت مسلحانه، دقیقاً همان چیزی است که طالبان با کمترین هزینه از آن بهره میبرند؛ زیرا بهانه سرکوب گستردهتر، حذف فیزیکی و حتی توجیه جنایت جمعی را فراهم میکند. در مقابل، بسیج خرد، آگاهی و سازمانیابی مدنی، مسیری است که طالبان فاقد توان مقابله با آن است.
مبارزه مسالمتآمیز برای هزارهها نشانه ضعف نیست؛ بلکه تنها مسیری است که بقا را تضمین میکند، مشروعیت میسازد و آینده سیاسی میآفریند.
پیوند با جنبش سراسری ضد استبداد
طالبان صرفاً با مبارزه یک قوم سقوط نخواهد کرد. تاجیک، ازبک، پشتون، زنان، روزنامهنگاران و جوانان، همگی قربانی این نظاماند. از همینرو، هزارهها باید از «مبارزه قومی محدود» عبور کرده و به «موتور اخلاقی یک جنبش سراسری عدالتخواه» تبدیل شوند.
نتیجهگیری
طالبان با یک اقدام ناگهانی از میان نمیرود، اما با سازمانیابی مدنی، فرسایش مشروعیت، فشار بینالمللی و همبستگی اجتماعی، بهتدریج تضعیف و بیآینده میشود. در این میان، نقش هزارهها بهعنوان یک جامعه آگاه و باسواد میتواند پیشگامانه، اخلاقی و تعیینکننده باشد؛ به شرط آنکه از پراکندگی عبور کنند و مبارزه خود را در افق عدالت شهروندی و آزادی همگانی تعریف نمایند.
نادر نظری
۳۱ جنوری ۲۰۲۶
Afghanistan Citizens Party