خلاصه سخنرانی دکتر مظاهر رئیس‌زاده در پانزدهمین نشست« گفتمان شهروندی» حزب شهروندان افغانستان

عنوان: گفتمان شهروندی؛ راهی برای همگرایی‌های استراتژیک در افغانستان:

تحلیل وضعیت کنونی افغانستان مستلزم نگاهی فراتر از دگرگونی‌های سیاسی روزمره است؛ آنچه امروز با آن مواجهیم، نه یک جابه‌جایی ساده در رأس هرم قدرت، که زوال بنیادینِ ساختارهای معنایی و گسست عمیق در پیوندهای انسانی است که شیرازه جامعه را حفظ می‌کردند. برای فهم دقیق این بن‌بست، باید از پوسته‌ی حوادث روزمره عبور کرد و به عمق گسست‌های ساختاری نگریست. افغانستان امروز در وضعیتی قرار گرفته که در ادبیات علوم اجتماعی از آن به عنوان فروپاشی سرمایه اجتماعی یاد می‌شود؛ وضعیتی که در آن اعتماد، نه تنها میان دولت و ملت، حتی میان خودِ شهروندان نیز به پایین‌ترین سطح تاریخی خود رسیده است. دهه‌ها جنگ مستمر، خشونت‌های سازمان‌یافته و سیاست‌های مبتنی بر حذف، جامعه را به مجمع‌الجزایری از هویت‌های ستیزنده تبدیل کرده است که هر یک در سنگر خود به نفی دیگری مشغول‌اند. در چنین بستری، سخن گفتن از پروسه‌های ملی یا توسعه، بدون ترمیم این گسست‌های بنیادین، چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست.
طرح گفتمان شهروندی در این فضای غبارآلود، فراتر از یک ایده آکادمیک یا یک ژست مدنی، به مثابه یک ضرورت بیولوژیک برای بقای یک ملت مطرح می‌شود. ما باید این گفتمان را به عنوان ابزار تولید قدرت اجتماعی و بازآفرینی نظم از پایین به بالا درک کنیم. در طول قرن گذشته، تمامی تلاش‌ها برای دولت‌سازی در افغانستان از بالا به پایین و با تکیه بر ابزارهای قهری بوده است؛ اما تجربه نشان داده که قدرت سخت هرگز نتوانسته است انسجام پایدار ایجاد کند. گفتمان شهروندی تنها عرصه‌ای است که در آن هویت‌های رقیب می‌توانند بدون توسل به خشونت، بر سر یک «قرارداد زیست مشترک» به توافق برسند. این گفتمان، فضایی را ایجاد می‌کند که در آن مطالبات پراکنده و گاه متناقض گروه‌های مختلف، قابلیت ترجمه به یک استراتژی جمعی را پیدا می‌کنند. در واقع، ملت‌سازی اصیل نه در تالارهای سیاسی، که در بستر مشارکت فعال و آگاهانه شهروندانی شکل می‌گیرد که خود را صاحب مشاع این سرزمین می‌دانند.
برای درک عمیق‌تر این ضرورت، باید به چارچوب‌های نظری رجوع کرد که چگونگی فروپاشی و بازسازی جوامع را تبیین می‌کنند. نظریه کنش ارتباطی یورگن هابرماس در اینجا بسیار روشنگر است. هابرماس استدلال می‌کند که انسجام واقعی در یک جامعه تنها زمانی ممکن است که روابط از منطق سلطه به سمت منطق تفاهم حرکت کند. آنچه او «سپهر عمومی» می‌نامد، فضایی است که در آن افراد فارغ از جایگاه قدرتمند یا ضعیف خود، با تکیه بر استدلال عقلانی به گفتگو می‌پردازند. در افغانستان، این سپهر عمومی همواره یا توسط استبداد سرکوب شده و یا در انحصار روایت‌های ایدئولوژیک و نظامی بوده است. احیای گفتمان شهروندی در واقع به معنای بازپس‌گیری این فضای عمومی از چنگال نیروهای انحصارطلب و ایجاد بستری برای تفاهم اجتماعی است. تا زمانی که ما نتوانیم در فضایی آزاد با یکدیگر سخن بگوییم، هرگز نخواهیم توانست به یک تعریف مشترک از «خیر عمومی» دست یابیم.
در کنار این، باید به فقر شدید سرمایه اجتماعی در بعد پل‌ساز(Bridging) اشاره کرد. رابرت پوتنام سرمایه اجتماعی را به پیوندهای درون‌گروهی و میان‌گروهی تقسیم می‌کند. جامعه افغانستان از انسجام درون‌گروهی بالایی برخوردار است؛ یعنی افراد در داخل گروه‌های قومی یا مذهبی خود پیوندهای بسیار محکمی دارند. اما فاجعه درست در جایی رخ می‌دهد که این گروه‌ها می‌خواهند با یکدیگر تعامل کنند. شکاف‌های عمیق تاریخی باعث شده است که پل‌های ارتباطی میان گروه‌های متکثر فرو بریزد. گفتمان شهروندی دقیقاً مأموریت دارد تا این پل‌ها را بازسازی کند. بدون وجود این پیوندهای افقی میان پشتون، تاجیک، هزاره، اوزبیک و دیگر اقوام، هیچ استراتژی ملی پایدار نخواهد بود. همگرایی استراتژیک محصول همین پل‌سازی‌هاست؛ توانایی نخبگان و توده‌ها برای دیدن منافع خود در چارچوب منافع دیگری.
از سوی دیگر، بازتعریف مفهوم امنیت از منظر امنیت انسانی، ابعاد دیگری از این تحلیل را روشن می‌سازد. امنیت در افغانستان سنتاً به معنای بقای فیزیکی و کنترل نظامی مرزها بوده است. اما پارادایم امنیت انسانی به ما می‌گوید که امنیت واقعی ریشه در مشارکت، کرامت و رفع تبعیض دارد. وقتی بخش بزرگی از جامعه احساس می‌کند که هویتش نفی می‌شود یا در تعیین سرنوشت خود نقشی ندارد، آن جامعه به لحاظ ساختاری ناامن است. گفتمان شهروندی با فعال‌سازی مشارکت مردم، امنیت را به یک محصول اجتماعی تبدیل می‌کند. در این مدل، امنیت محصولِ وفاداری شهروندان به نظامی است که در آن خود را صاحب حق می‌بینند.
چالش‌های موجود برای رسیدن به این همگرایی در افغانستان بسیار چندوجهی هستند.

ما با یک تنوع قومی روبرو هستیم که به دلیل نبود سازوکارهای عادلانه مدیریت، به منبع نزاع تبدیل شده است. همچنین شکاف نسلی عمیقی میان نسل‌های پیشین که در فضای جنگ و سنت رشد کرده‌اند با نسل جدیدی که با ارزش‌های جهانی و دنیای دیجیتال پیوند خورده، ایجاد شده است. علاوه بر این، پراکندگی جغرافیایی نخبگان و مهاجرت گسترده سرمایه‌های انسانی، مدیریت دانش و حرکت‌های جمعی را دشوار کرده است. در غیاب یک گفتمان سازمان‌یافته شهروندی، این پتانسیل‌ها به جای آنکه موتور محرک تغییر باشند، به بحران‌های انباشته بدل می‌شوند.
تجربه‌های جهانی در جوامعی که از خاکستر جنگ برخاسته‌اند، نشان می‌دهد که گفتگو نه تنها یک عمل نمادین، که یک ابزار تحول ساختاری است. نمونه‌هایی چون رواندا، بوسنی و آفریقای جنوبی ثابت کرده‌اند که حتی پس از هولناک‌ترین فجایع انسانی، بازسازی اعتماد ممکن است، مشروط بر اینکه بستری برای گفتگوهای صادقانه و عدالت ترمیمی فراهم شود. افغانستان امروز در همان نقطه‌ای ایستاده است که این کشورها پیش‌تر از آن عبور کرده‌اند. نیاز به یک روایت ملی جدید که بر پایه حقوق شهروندی و همزیستی مسالمت‌آمیز بنا شده باشد، بیش از هر زمان دیگری حس می‌شود.
در سطح عملیاتی، این تحلیل به ما می‌گوید که برای خروج از وضعیت فعلی، باید از گفتمان به سمت عمل حرکت کرد. این حرکت مستلزم چند گام بنیادین است: نخست، تعریف مشترک از مسائل و دردهای ملی؛ دوم، ساختن یک تصویر مطلوب و واحد از آینده که همه گروه‌ها خود را در آن ببینند؛ و سوم، ایجاد شبکه‌های پایداری از نخبگان، زنان، جوانان و فعالان مدنی که بتوانند مطالبات پراکنده را به یک نقشه راه سیاسی تبدیل کنند. همگرایی تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که در زندگی روزمره مردم و در احساس تعلق آن‌ها به سرزمینشان قابل لمس باشد.
در جمع‌بندی نهایی، باید تاکید کرد که بن‌بست افغانستان با نسخه‌های تکراری گذشته، مداخله خارجی یا سلطه مطلق یک گروه حل نخواهد شد. راه نجات در توانمندسازی جامعه از درون است. گفتمان شهروندی این ظرفیت را دارد که سرمایه اجتماعی را بازسازی کند، یک قرارداد اخلاقی جدید میان گروه‌ها منعقد نماید و قدرت پراکنده نخبگان را در یک جهت واحد بسیج کند. این گفتمان، نه به معنای نادیده گرفتن هویت‌های قومی و فرهنگی، که به معنای یافتن چتری بزرگ‌تر است که تمام این هویت‌ها در زیر آن احساس امنیت و برابری کنند. تحول واقعی در افغانستان از لحظه‌ای آغاز می‌شود که ما از «منِ قومی» به «ما شهروندی» عبور کنیم و بپذیریم که سرنوشت همه ما در این جغرافیا به هم گره خورده است. این تنها راه برای عبور از قرن‌ها انزوا و رنج و رسیدن به ثبات و نوزایی است.
بنابراین، همگرایی استراتژیک در این معنا، به توانایی ما در هماهنگ‌سازی منابع انسانی و فکری برای رسیدن به اهداف مشترک بازمی‌گردد. در جامعه‌ای که از بی‌اعتمادی مزمن رنج می‌برد، تولید یک روایت واحد و منسجم، دشوارترین و در عین حال حیاتی‌ترین وظیفه نخبگان است. گفتمان شهروندی با تکیه بر اصول برابری و عدالت، می‌تواند بستری فراهم کند که در آن نخبگان پراکنده در داخل و خارج، دوباره با هم پیوند بخورند و نیرویی عظیم برای تغییر ایجاد کنند. این دقیقاً همان نقطه آغازی است که می‌تواند افغانستان را از تاریکی‌های گسست اجتماعی به سوی روشنایی همبستگی ملی هدایت کند.

پیام حزب شهروندان افغانستان به مناسبت آغاز سال نو میلادی2026

هم‌میهنان گرامی، مردم عزتمند افغانستان!
فرارسیدن سال نو میلادی 2026 را به شما،همه مردم جهان و جوامعی که تقویم شان را براساس سال میلادی تنظیم میکنند، تبریک عرض میکنیم.
این سال را در وضعیتی آغاز می‌کنیم که کشور ما میانِ سه فشار همزمان گرفتار است.بحران انسانی، رکود اقتصادی و فقر نفس گیر و انسداد سیاسی. با این همه، ظرفیت جامعه ما برای ترمیم و بازسازی همچنان قابل توجه است. حزب شهروندان افغانستان با تأکید بر ایفای نقش مسئولانه، همسویی‌های واقعی جریانهای سیاسی و احیای نقش واقعی مردم در سیاست، باور دارد که هرگونه بازتولید قواعد ناکارآمد گذشته یا تمایل به انحصار سیاسی، به معنای تمدید بحران و تثبیت وضع موجود است.
حزب شهروندان افغانستان بر اصول ذیل تأکید می ورزد:
• شهروندی برابر و حقوق غیرقابل‌تقلیل: هیچ قرائت قومی/مذهبی و سیاسی نباید بر حق شهروندی تفوق یابد. کرامت و مشارکت زنان و جوانان جزو اصول بنیادین است که نمیتواند وجه المعامله ی دلالان قدرت برای دستیابی به امتیاز قرار بگیرد.
• روی آوری کنشگران سیاسی به الگوهای کارآمد: ما معتقدیم کهامنیت پایدار از الگوهای کارآمد آغاز می‌شود، نه از مصلحت‌های گذرا و همسوییهای فصلی و تاکتیکی که به هدف فریب مردم طراحی و اجرا می شود.
• گفت‌وگوی نتیجه‌محور، نه تشریفاتی: گفت‌وگویی معتبر است که به تصمیم قابل اجرا و زمان‌بندی پیگیری ختم شود و اعتماد مردم را با خود داشته باشد. هرگونه تمایل به تشریفات متعارف ناکارآمد گذشتهدر غیبت مردم به معنای تمدید بحران و از دست دادن فرصتهای دوره بحران برای افغانستان است.
• انحصار کانونی ترین عامل بحران در کشور: هر ترتیبی که رقابت سالم را ناممکن کند یا جامعه را به تماشاگر تقلیل دهد، از نظر ما فاقد مشروعیت سیاسی است. هم به لحاظ حکمت نظری و هم به لحاظ تجربه زیسته و تاریخی مردم افغانستان، انحصار عامل فروپاشی ها، شکستها و بن بستها بوده و می باشد. هیج گروهی حق ندارد که بنام مردم ولی در غیبت مردم سیاست افغانستان را در انحصار بگیرد.
• نه به بازگشت قواعد شکست‌خورده: استفاده از سازوکارهای دیروز با همان ترکیب‌های رانتی، الیگارشیکی، بحران را طولانی‌تر می‌کند و امید به فردای بهتر را از جامعه می گیرد. متأسفانه هنوز که هنوز تمایل پنهان و آشکاری رای احیای قواعد گذشته در آدرسهای مختلف برجسته شده و بکار گرفته می شود. بر مردم است که در برابر این روند نامبارک برخورد مسئولانه بکنند.
• مشارکت معنادار: حضور مؤثر مردم در طراحی و نظارت بر سیاست‌ها، معیار اصلی سنجش همسویی داخلی و خارجی است.مشارکت معنادار، یک ارزش است نه یک بهانه برای سوی استفاده گری از ظرفیتهای عمومی.
اولویت‌های (۱۲ ماه آینده)
1. ارایه طرحی واقعی برای نجات انسان‌ها و رفع تبعیض: دسترسی بی‌قید و شرط به آموزش و کار برای زنان؛ کانال‌های امن کمک‌رسانی؛ حفاظت از گروههای آسیب پذیر. اگرچه همه میدانیم که عناوینی این چنینی بدون درک جغرافیایی آن در افکار عمومی ارزش زدایی شده است ولی به نظر میرسد، طراحی یک نقشه راه نجات افغانستان به صورت متخصصانه تنهاه راه حل آینده است.
2. بازکردن مسیر سیاست: گفت‌وگوی فراگیر از طریق برگزاری کنفرانسهای ملی و هم اندیشیها با حضور واقعی مردم، زنان، جوانان، جامعه مدنی و متخصصان؛ وتعیین نقشه‌راه حکمرانی کارآمد با شاخص‌های عینی و معطوف به نیازمندیهای افغانستان.
3. مبارزه همزمان با تروریسم و سیاستهای رانتی در مناسبات سیاسی افغانستان. افغانستان متأسفانه به صورت همزمان از دو رنج در عذاب است. تروریسم موجود در کشور و سیاست رانتی الیگارشها. تا زمانیکه این دو رنج از بین نرود، امکان دستیابی به فردای بهتر وجود نخواهد داشت.
خطاب به مردم وکنشگران داخلی:
• به مردم افغانستان: مردم عزتمند افغانستان میدانیم که همه ی تان دل پرخون از سیاست ناکارآمد افغانستان دارید، از رهگذر سیاستها الیگارشیکی تاوانهای تاریخی زیادی را پرداخت کرده اید، ولی همه باید بدانیم که راه حل قهر با سیاست نیست بلکه بازگشت معنادار به سیاست است، سیاست ورزی باقواعد جدید و کنشگران قابل اعتماد است که میتواند فردای متفاوت را سامان بدهد. سیاست یک حوزه تخصصی است که دانش کاردارد و صرفا یک آزمون و خطای کور نیست که همه چیز در تار توهم شانس و تقدیر گره بخورد. خوب است که در سال جدید نسبت به سرنوشت خود مسئولانه برخورد کنیم. مردم به عنوان مالکان سیاست افغانستان، غیبت تاریخی خود را پایان بخشیده و با حضورمسئولانه شان طرح نو در اندازند.
• به جریان‌ها و احزاب سیاسی: هیج تحول درخشان به صورت اتفاقی رخ نخواهد داد. هرگونه دیگردیسی در سیاست افغانستان محصول برخورد مسئولانه جریانها و کنشگران سیاسی است.

سرآغاز هرگونه تحول امیدبخش برای آینده  افغانستان، اعتراف به خطا و پذیرش ناکارآمدی الگوهای دیروز سیاسی افغانستان است. هرگونه تمایل بر پیروی از فرهنگ سیاسی گذشته و تکرار رویه های بحران آفرین دیروز به معنای سرمایه گذاری روی تباهی مردم و ممتنع ساختن امید به فردای بهتر افغانستان است.
• به جامعه دانشگاهی و دیاسپورا: همه میدانیم که در این روزها، جامعه دانشگاهی و قلم بدستان ما، بیش از هر زمانی دیگر انرژی شان را صرف مسایل حاشیه ی می سازند. به جای پرداختن به مسأله اصلی کشور ونجات افغانستان از فروپاشی تمام عیار، مصروف سرگرمیهای ویرانگر چون نفرت پراگنی قومی، سمتی، مذهبی و… هستند. ادبیات سیاسی با تأثیرپذیری از این وضعیت نیز متأسفانه ظرفیت خود را برای دمیدن روح تازه به مناسبات قدرت از دست داده است. خواهش ما از جامعه دانشگاهی، قلم بدستان این است که با درک مسئولیت تاریخی، به مسأله اصلی کشور بپردازند. در غیر آن صورت هرگونه سرگرمی و متأثرشدن از صنایع دلالان قدرت که برای مصون نگه داشتن شان، افکار عمومی را منحرف می سازند، نوع کمک به وضعیت غیر قابل تحمل کنونی است.
• به جوانان و زنان: بدون حضور شما، هیچ «همسویی واقعی» شکل نمی‌گیرد. سال جدید باید سال شروع حضور واقعی جوانان و زنان در مناسبات راهبردی افغانستان باشد. سال جدید پایان سوی استفاده گری از نام و اعتبار جوانان و زنان باید باشد.
خطاب به همسایگان و شرکای بین‌المللی
ما از تعامل مسئولانه استقبال می‌کنیم: پیوند دادن حمایت‌ها به شاخص‌های روشنِ مشارکت شهروندی، حاکمیت قانون و رفع تبعیض بهترین تضمین برای پایداری نتایج است. امنیت مرز و رونق تجارت، منافع مشترک ماست؛ سیاست‌های تنبیهی کور که مردم را مجازات می‌کند، پایدار نیست. نسل جدید افغانستان با باورمندی به اصول و ارزشهای بین المللی، آماده پاسداری از آنها را دارد. مردم افغانستان سزاوار سیاست انسانی مبتنی بر اصول و ارزشهای حقوق بشری سازمان ملل متحد است. امیدواریم که تعامل تاکتیکی شرکای بین المللی با گروههای رادیکال و تروریستها، زمینه نیست انگاری سیاسی و فرهنگی را ببار نیاورد.
تعهد عملی حزب شهروندان افغانستان در سال نو
• برگزاری سلسله کنفرانس‌های ملی «آینده افغانستان» برای تولید گفتمان شهروندمحوری، رسیدن به نقشه‌راه حکمرانی پاسخگو و صلح پایدار در افغانستان
• ایجاد شبکه گفت‌وگو و پیگیری میان جامعه دانشگاهی، جامعه مدنی و جامعه دیاسپورا برای ایجاد تحرک سیاسی و فعال ساختن افکار عمومی برای ایفای نقش داوری در مناسبات کلان جامعه.
• تداوم نشست تخصصی ماهانه ” گفتمان شهروندی ” با حضور متخصصان و چهره های صاحب سخن.
• تداوم برنامه دیدگاه شهروندی که به صورت هفتگی از طریق ویب سایت حزب نشر می شود.
• تداوم برنامه گفتگوی شهروندی که به صورت سوژه محور با افراد و چهره های صاحب سخن در موضوع مربوطه برگزار شده و با مخاطبین از طریق ویبسایت و صفحات حزب نشر می شود.
در آستانه سال نو، پیام ما این است که هرگونه دیگردیسی نسبت به سیاست افغانستان بدون حضور مردم، توهم و بلکه فریب است.افغانستان زمانی به تحولی معطوف به ثبات می‌رسد که قواعد بازی سیاسی آن، عادلانه، شفاف و پاسخگو باشد و شهروند در مرکز سیاست قرار گیرد. ما برای این هدف تلاش می‌کنیم و دست همکاری را به همه نیروهای مسئول در داخل و خارج دراز می‌کنیم.
با احترام حزب شهروندان افغانستان (ACP)
2025/ 31 /12

گزارش نشست «حکومت فراگیر و اصل شهروندی در افغانستان»

نشست گفتمان شهروندی با عنوان «حکومت فراگیر و اصل شهروندی در افغانستان» روز شنبه، بیستم دسامبر، ساعت شش شام به وقت اروپای مرکزی، از طریق پلتفرم گوگل‌میت برگزار شد. این برنامه شانزدهمین نشست از سلسله‌گفتمان‌های شهروندی حزب شهروندان افغانستان بود که با هدف بازخوانی انتقادی مفاهیم بنیادین سیاست، دولت و جامعه در افغانستان راه‌اندازی شده است.
در این نشست، دو مهمان برنامه، آصف آشنا، فعال سیاسی و پژوهشگر مسائل قدرت و دولت، و شیوای شرق، کنشگر سیاسی و تحلیل‌گر مسائل شهروندی و عدالت اجتماعی، به بررسی نسبت «حکومت فراگیر» با اصل شهروندی و تکثر اجتماعی در افغانستان پرداختند.
آصف آشنا در بخش نخست، با مروری بر تاریخ مدرنیته و شکل‌گیری مفهوم شهروندی در غرب، توضیح داد که مفاهیمی چون مشارکت سیاسی، قرارداد اجتماعی، حقوق و آزادی‌ها و برابری حقوق طبیعی، محصول یک پیشینه نظری و عملی طولانی هستند. او تأکید کرد که شهروندی مفهومی وارداتی و سطحی نیست، بلکه بر بستر تحولات فکری و تاریخی عمیق شکل گرفته است. به باور او، افغانستان به‌عنوان کشوری از جهان سوم، باید مسئله شهروندی را از زاویه تجربه تاریخی و واقعیت‌های خاص خود مورد بحث قرار دهد. آشنا با اشاره به تاریخ سیاسی افغانستان گفت که نظام‌های سیاسی در این کشور هیچ‌گاه شهروند‌محور نبوده‌اند و غالباً بر پایه قومیت و روابط قدرت شکل گرفته‌اند. به گفته او، تنها در بیست سال اخیر، برای نخستین‌بار در قانون اساسی، مشروعیت نظام به اراده مردم نسبت داده شد، در حالی‌که در نظام‌های پیشین حتی اشاره‌ای به اراده شهروندان وجود نداشت. او نتیجه گرفت که افغانستان از نظر تجربه سیاسی، با نوعی عقب‌ماندگی تاریخی مواجه است و برای دست‌یابی به حقوق اساسی، نیازمند یک روند جدی ملت‌سازی است که در آن شهروند به‌عنوان واحد بنیادین سیاست به‌رسمیت شناخته شود.
در ادامه شیوای شرق، به نبود جامعه روشنفکری نهادینه، فقدان ملت به معنای مدرن و نبود رهبران متعهد به الزامات دموکراسی اشاره کرد. او گفت که در تجربه سیاسی افغانستان، دموکراسی و دین اغلب به‌عنوان ابزار و نقاب قدرت استفاده شده‌اند، نه به‌عنوان ارزش‌ها و تعهدات واقعی. به باور او، یکی از چالش‌های اساسی، نبود آگاهی عمومی نسبت به حقوق و جایگاه شهروندی است. شیوای شرق تأکید کرد که آگاهی مردم از حق و حقوق‌شان، پیش‌شرط شکل‌گیری اراده جمعی، دموکراسی، ملت و در نهایت دولت‌های مدرن و توسعه‌یافته است.
در بخش دوم برنامه، نشست وارد مرحله پرسش و پاسخ شد و شرکت‌کنندگان پرسش‌های خود را درباره امکان تحقق حکومت فراگیر، نسبت آن با حقوق شهروندی، و موانع تاریخی و اجتماعی آن در افغانستان مطرح کردند. این بخش با تبادل نظر تحلیلی میان مهمانان و مخاطبان ادامه یافت و نشست با تأکید بر ضرورت بازاندیشی عمیق در مفهوم حکومت فراگیر و محوریت شهروندی در آینده افغانستان به پایان رسید.

۶ جدی؛ آغاز دولتِ بی‌قرارداد و امنیتی‌شدن سیاست در افغانستان

۶ جدی (۶ جدی ۱۳۵۸ / ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹) صرفاً یک «روزِ اشغال» نیست؛ بلکه نقطه‌عطفی است که منطق سیاست در افغانستان را آشکار می‌سازد. ارزیابی و کالبدشکافی این روز، در واقع ارزیابی سیاست و فهم‌پذیر کردن معماهای قدرت در افغانستان است. هرچند تحلیل این اشغال می‌تواند به عوامل متعدد ارجاع داده شود، اما مهم‌ترین پارامترهایی که وقوع ۶ جدی را ممکن ساخت، به شرح زیر است:

۱) بحران مشروعیت دولت وقت: دولت حزبی کابل، با اصلاحات شتاب‌زده، سرکوب سیاسی، و شکاف‌های عمیق درونی، از پشتوانه اجتماعی کافی برخوردار نبود. در شرایطی که دولت از جامعه فاصله بگیرد، هرگونه «حمایت بیرونی» عملاً جایگزین رضایت عمومی می‌شود و این امر به معنای آغاز فرسایش و پایان مشروعیت است. تاریخ افغانستان مملو از چنین چرخه‌هایی است.

۲) منطق جنگ سرد: افغانستان به «عمق استراتژیک» برای بازیگران بیرونی تبدیل شد. اتحاد جماهیر شوروی به‌منظور جلوگیری از سقوط متحد خود و نیز مهار گسترش نفوذ رقیب وارد عمل شد. نتیجه آن بود که افغانستان از یک بحران داخلی به صحنه جنگ نیابتی منطقه‌ای و جهانی منتقل گردید؛ الگویی که در دوره‌های بعد نیز به اشکال مختلف تکرار شده و تا امروز نیز پابرجاست.

۳) خطای کلاسیک قدرت‌های بزرگ: شوروی بر این تصور بود که می‌توان با ابزار نظامی سیاست ساخت و افغانستان را در چارچوب اهداف ژئوپلیتیک، از جمله دسترسی به آب‌های گرم و ورودی‌های راهبردی منطقه، مهندسی کرد. حال آن‌که سیاست امری اجتماعی و تدریجی است و با زور نظامی قابل تولید و تثبیت نیست.

بر این اساس، ۶ جدی پیامدهای ویرانگری را بر افغانستان تحمیل کرد که برخی از مهم‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از:

۱) شکل‌گیری نظام سیاسیِ فاقد قرارداد اجتماعی: از آن زمان به بعد، الگوی «دولت‌های بی‌قرارداد» در افغانستان تثبیت شد؛ دولت‌هایی که نه بر مبنای توافق پایدار داخلی، بلکه با اتکا به حمایت بیرونی یا زور اسلحه شکل گرفتند. در فقدان قرارداد اجتماعی، نوعی فرهنگ سیاسی و حکمرانی پدید آمد که تا امروز عمدتاً بحران‌زا بوده است و‌سیاست را از مسیرش منحرف ساخته است.

۲) امنیتی‌شدن سیاست: هنگامی که سیاست با منطق اسلحه تعریف شود و کودتا و خشونت به قاعده تبدیل گردد، نهاد، قانون و پاسخ‌گویی به عناصر نمایشی تقلیل می‌یابد. پیامد چنین وضعی، شکل‌گیری شبکه‌های الیگارشی قدرت و بازتولید مداوم معامله‌گری سیاسی است. چیزیکه امروز بیش از هرزمانی دیگری برجسته است.

۳) منطقه‌ای‌شدن بحران: جنگ شوروی مسیر مداخلات منطقه‌ای را هموارتر ساخت. مهاجرت‌های میلیونی، اقتصاد جنگ، و بهره‌گیری از گروه‌ها به‌عنوان ابزار نفوذ. از این تاریخ به بعد تبدیل به قاعده شد. در نتیجه، افغانستان از یک «کشور» به یک «پرونده» همیشه باز در دست بازیگران مداخله‌گر و شبکه‌های غیرمسئول تبدیل شد.

۴) دگرگونی‌های اجتماعی-فرهنگی تحت فشار جنگ: جنگ طولانی‌مدت جامعه را قطبی کرد و خشونت را عادی ساخت. فرهنگ، آموزش و زندگی شهری بارها آسیب دید. تخریب نمادهای فرهنگی، مانند سینمای آریانا در کابل، نشانگر استمرار همین منطق است. هنگامی که سیاست در تعارض با فرهنگ قرار گیرد، جامعه فرسوده می‌شود و زمینه برای شکل‌گیری و تثبیت حکمرانی‌های بسته و الیگارشیک فراهم می‌گردد.

پیام‌های ۶ جدی برای افغانستان امروز

۱) مشروعیت داخلی بدون شمولیت پایدار نمی‌ماند

پایداری حکومت زمانی ممکن است که شهروندان احساس مشارکت داشته باشند؛ در تصمیم‌گیری، قانون‌گذاری، ارائه خدمات و ترسیم آینده. حذف نظام‌مند مردم از سیاست و خذف زنان از آموزش و کار صرفاً نقض حقوق نیست، بلکه تضعیف ساختاری ظرفیت دولت و اقتصاد ‌ناممکن کردن توسعه در افغانستان است. گزارش‌های سازمان ملل در خصوص تشدید محدودیت‌ها و حذف زنان از عرصه عمومی نیز مؤید همین واقعیت است. در نتیجه، سیاست طالبانی عملاً به معنای سرمایه‌گذاری بر بحران، بازتولید بحران، و دشوارسازی تحولات توسعه‌ای در افغانستان است.

۲) روابط تاکتیکی بیرونی جایگزین قرارداد اجتماعی نمی‌شود
به‌رسمیت‌شناسی طالبان از سوی یک کشور یا تعامل تاکتیکی برخی بازیگران، به‌خودی‌خود مسئله افغانستان را حل نمی‌کند؛ بلکه می‌تواند استمرار بحران و فرصت‌سوزی را تشدید کند. هرچند روسیه در ۳ جولای ۲۰۲۵ اعلام کرد که طالبان را به‌عنوان حکومت قانونی به رسمیت شناخته است، این اقدام ممکن است در کوتاه‌مدت دستاوردی دیپلماتیک برای طالبان تلقی شود؛ با این حال، بحران افغانستان و شکنندگی اوضاع، عمیق‌تر از آن است که با چنین تعاملاتی مرتفع گردد.

۳) افغانستان همچنان میدان رقابت روایت‌ها و منافع است
در جنگ سرد، دو قطب اصلی تعیین‌کننده بودند؛ اما امروز ساختار رقابت چندقطبی است. همسایگان، قدرت‌های بزرگ، اقتصادهای منطقه و شبکه‌های امنیتی، همه در سیاست افغانستان نقش دارند. اگرچه صورت‌بندی این رقابت تغییر یافته، منطق آن همچنان پابرجاست.

تغییر این وضعیت تنها از مسیر احیای نقش مردم و استقرار اصل شهروندی در مناسبات قدرت امکان‌پذیر خواهد بود.

در یک جمع‌بندی می‌توان گفت که اگر افغانستان بخواهد از چرخه تکرارشونده «۶ جدی‌ها» خارج شود، درس بنیادین آن این است که هیچ قدرت خارجی افغانستان را «نجات» نمی‌دهد و هیچ گروه داخلی نیز با حذف دیگران قادر به «کشورسازی» نیست. کشورسازی مستلزم توافق حداقلی بر حقوق شهروندی، قانون، آموزش و سهم سیاسی است؛ در غیر این صورت، آنچه باقی می‌ماند صرفاً تعویق و تعمیق بحران خواهد بود.

رئیس حزب شهروندان افغانستان، دکتر ذاکرحسین ارشاد، در راستای اجرای برنامه‌های استراتژیک حزب و پیگیری جدی اهداف ملی و شهروندی، عازم شهر جنیوا شد.
این سفر بخشی از برنامه منظم حزب شهروندان افغانستان برای تعقیب اهداف سیاسی و شهروندی و گسترش تعاملات هدفمند می‌باشد.

حزب شهروندان افغانستان باور دارد که آینده این کشور با انزوا و سکوت ساخته نمی‌شود؛ بلکه با نگاه مالکانه به سیاست، حضور فعال، تعامل هوشمندانه و دفاع روشن از حقوق مردم شکل می‌گیرد.
ما امیدواریم این تلاش‌های پیگیر و خستگی‌ناپذیر، به دستاوردهای ملموس در مسیر صلح پایدار، عدالت اجتماعی، مشارکت سیاسی و بازگشت کرامت انسانی برای همه شهروندان افغانستان بینجامد.

۲۷ دسامبر ۲۰۲۵

تخریب سینما آریانا، یا تخریب حافظه و تاریخ افغانستان!

تخریب سینما آریانا توسط طالبان را نباید صرفاً یک پروژه عمرانی یا تصمیم اقتصادی دید. این اقدام، یک کنش نمادین و برنامه‌دار در میدان سیاست فرهنگی است. هدف آن حذف یک «فضای عمومیِ فرهنگی» و جایگزینی آن با کاربری‌ای که هم کم‌خطرتر است و هم کنترل‌پذیرتر.
اگرچه گزارش‌ها این تخریب را در چارچوب ساخت‌وساز/بازار جدید و در حالی روایت می‌کنند که سینما پس از ۲۰۲۱ عملاً از کارکرد طبیعی‌اش افتاده بود، ولی بسیار واضح است که این اقدام چندین پیام را همزمان به مردم افغانستان مخابره میکند:

۱) پیام سیاسی: «قدرت فقط حکومت نیست، تعریفِ واقعیت است» در سیاست، مهم نیست که چه کسی حکومت می‌کند؛ مهم این است که چه کسی تعیین می‌کند چه چیزی در شهر “واقعی”، “مجاز” و “قابل رؤیت” باشد و چه چیزی حرام. تعیین دایره مباحات و محرمات مهم‌ترین مسأله در امر حکومتداری است.
سینما آریانا یک نماد شهری و یادگار دوره‌ای بود که کابل امکانِ تجربه جمعیِ هنر، سرگرمی و مدرنیته را داشت (از دهه ۱۹۶۰). حذف فیزیکی آن یعنی بازنویسیِ نمادینِ تاریخ. پاک کردن نشانه‌های زیستِ فرهنگیِ متفاوت، و جایگزینی آن با معماریِ همسو با نظم جدیدی طالبانی.

تخریب سینما آریانا، همان سیاستی است که در سطح نرم‌تر، با محدودسازی هنر و فضاهای فرهنگی دیده می‌شود، و در سطح سخت‌تر، با تخریب و تغییر کاربری به “امر برگشت‌ناپذیر” تبدیل می‌شود. از نظر طالبان، در را اگر ببندی، شاید یک روز باز شود؛ اما اگر ساختمان را نابود کنی، امکانِ بازگشت را از ریشه قطع کرده‌ای. تمامی اقدامات تخریبی طالبان ناشی از همین ایده و برداشت است.

۲) پیام فرهنگی: «حذف فضای تخیل و گفت‌وگو»
سینما فقط پرده و صندلی نیست. سینما یک فناوری اجتماعی است برای تولید تخیل جمعی. داستان، تصویر، موسیقی، تجربه مشترک، و حتی بحث و اختلاف نظر در سینما تبارز میکند. سینما خانه تخیل و خلاقیت متخلقان یک جامعه است. برای حکومت‌های ایدئولوژیک، این دقیقاً نقطه خطر است؛ چون تخیل، امکان مقایسه می‌سازد و مقایسه، نوعیت مشروعیت را تعیین میکند. از این نظر هر نوع حکومت‌داری مشروعیت نخواهد داشت.
تخریب آریانا، یعنی فضای روایت‌سازی مستقل، یا نیمه‌مستقل، باید از شهر حذف شود. و این حذف، فقط “فرهنگی” نیست؛ اثر مستقیم سیاسی دارد، چون فرهنگ میدان شکل‌گیری هویت و مطالبه سیاسی در یک جامعه است.

۳) پیام شهری: «تبدیل شهر از فضای عمومی به فضای مصرف»
گزارش‌ها به جایگزینی این سینما با کاربری تجاری اشاره می‌کنند. این جابه‌جایی خودش یک پیام دارد. یعنی اینکه شهر از محلِ تجربه، مکث، معاشرت و گفت‌وگوی فرهنگی به محلِ عبور و خرید روزانه تقلیل می‌یابد. “مال/بازار” ذاتاً سیاست‌زدایی می‌کند. آدم‌ها را پراکنده، سرگرم و کوتاه‌مدت می‌کند. از منظر حکمرانی، این نوع فضاها معمولاً کم‌هزینه‌تر و کم‌خطرتر از مراکز وپاتوق‌های فرهنگی‌اند. به عبارت دیگر شهر را طوری می‌چینند که مردم کمتر فکر کنند، کمتر جمع شوند، کمتر روایت مشترک بسازند. کمتر به خلاقیت بپردازند.

۴) پیام به هنرمندان و جامعه: «حدود را ما تعیین می‌کنیم»
تخریب یک نماد، به‌خصوص نمادی که به هنر و رسانه مربوط است، یک تهدید غیرمستقیم و یک پیام مستقیم دارد. یعنی تولید و نمایش هنر نه یک حق اجتماعی، بلکه امتیازی است که هر لحظه می‌تواند پس گرفته شود. این پیام دو اثر دارد:
• خودسانسوری و عقب‌نشینی فعالان فرهنگی
• عادی‌سازیِ حذف (اینکه جامعه کم‌کم به نبودنِ فضاهای فرهنگی “عادت کند”)

۵) نتیجه کلان: حذف حافظه، بازطراحی هویت
آریانا فقط یک ساختمان نبود؛ بخشی از حافظه شهر بود. تخریبش یعنی بریدن یک رشته تاریخی. کابلِ دارای سینما، موسیقی، هنر و زیست شهریِ متکثر باید از تصویر رسمیِ شهر کنار برود. این همان سیاستی است که در لایه‌های دیگر هم دیده می‌شود. محدودسازی هنر، تضعیف یا تغییر ساختار نهادهای مرتبط، و کوچک کردن میدان فرهنگ.
بنابراین، تخریب سینما آریانا یک اقدام “عمرانی” نیست؛ یک اقدام سیاسی است که با زبان بتن و بولدوزر نوشته شده که ما تاریخ را انتخاب می‌کنیم. ما تعیین می‌کنیم چه چیزی در شهر دیده شود. فضای تخیل و گفت‌وگو را حذف می‌کنیم. شهر را از “فرهنگ” به “مصرف” هل می‌دهیم. تجربه حکمرانی طالب همیشه همین‌ بوده است. از نظر طالب اگر نتوانی روایت را کنترل کنی، خودِ صحنه روایت را باید خراب کرد‌. تمام تخریب‌ها از همین رهگذر قابل درک است.

نسلی که می‌رود، اقتصادی که فرو می‌ریزد!

افغانستان در سال‌های اخیر شاهد تحولاتی بوده که از هر جنگ، هر فاجعهٔ سیاسی و هر بحران اقتصادی خطرناک‌تر است. این فاجعۀ مستمر، «فرار نسل جوان افغانستان» از کشور است که با سرعتِ بی‌سابقه خاک افغانستان را ترک می‌کنند. اینگونه مهاجرت‌ها دیگر یک تصمیم فردی نیست، بلکه تبدیل به واکنش طبیعی یک نسل شده که در وطن خود امکان تنفس نمی‌بیند. چرا نسل جوان از کشور می‌روند؟
برای اینکه ریشهٔ این موج مهاجرت نه در ماجراجویی است و نه در رؤیای رسیدن به غرب، بلکه در مجموعه‌ای از مناسبات ساختاری که زندگی را در افغانستان غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل تحمل کرده است. از جمله فروپاشی کامل امید به بهبودی سیاسی و آیندۀ کشور.
در رژیم طالبانی، ساختار دولت- ملت از میان رفته و جای آنرا امارتِقومی گرفته که در آن نه انتخابات وجود دارد، نه مشارکت، نه آیندهٔ روشن.لذا حذف زنان از فضای تعلیمی و عمومی، نیمی از جامعه را عملاً از حقوق اولیه محروم کرده و این خود بزرگ‌ترین دلیل مهاجرت دختران و خانوادها است.
علت دیگری مهاجرت، تبعیض سیستماتیک علیه اقوام است. بسیاری از جوانان هزاره، تاجیک و ازبک حس می‌کنند در این نظام عملاً شهروند درجه‌دو هستند. زیرا اقتصاد و درآمد شان فروپاشیده، بیکاری به اوج خود رسیده، بازار رکود کرده است و نبود سرمایه‌گذاری، امید اقتصادی را از همه گرفته است.
جوانی که نتواند آزادانه درس بخواند، کار کند و رؤیا بسازد، ناگزیر مهاجرت را انتخاب می‌کند. لذا این خروج دسته‌جمعی انتخاب نیست، بلکه تقلایی است برای بقای نسل. بنابراین، خروج نسل جوان به معنای خروج انرژی از کشور، خروج خلاقیت‌ها از مغز و خروج بهترین سرمایه، یعنینیروی کار از میهن است. ازین خاطر وقتی این همه سرمایه از کشور خارج می‌شود، موتور رشد و پیشرفت از حرکت باز می‌ماند.
هر جامعه‌ای که نسل فعال خود را از دست بدهد، مستقیم وارد دوران فرسایش تاریخی می‌شود. اکنون در افغانستان همین بحران در حال شکل‌گیری است. زیرا نیروی کار با سرعت کاهش می‌یابد و کیفیت نیروی انسانی از بین می‌رود.
جمعیت پیر دیگر توان عرضۀ کار خلاق را ندارد. زیرا کارگر جوان از کشور خارج شده و باقی در حال خارج شدن هستند. طبقۀ متوسط شهری تا حدی از بین رفته و و دیگر هیچ سرمایۀ دانش علمی بدست نمی‌آید. لذا این مهاجرت در حقیقت یک «خون‌ریزی خاموش» است که آهسته آهسته وارد «اپیدمی مرگِ همه گیر» خواهد شد.
جوانان افغانستان درین نظام نه سلاح دارند، نه حزب سیاسی دارند، نه رسانهٔ آزاد دارند، اما با رفتن‌شان بزرگ‌ترین پیام سیاسی را می‌فرستند که «نظامی که ما را نخواهد، ما نیز در آن نمی‌مانیم».
این شکل از اعتراض، شاید آرام باشد، اما تأثیر آن از هر تظاهرات سرگ‌ها عمیق‌تر است. امروز مهاجرت به زبان بی‌واسطهٔ نسل جوان تبدیل شده که می‌گوید: «در این کشور نمی‌توان آینده ساخت». بناً خود را به آب و آتش زده از کشور خارج می‌شوند.
این مهاجرت‌ها، پیامدهای منطقه‌ای و بین‌المللی دارد. برای کشورهای میزبان، موج عظیم مهاجران افغانستانی یک چالش است، اما برای افغانستان یک فاجعهٔ سکوت‌. زیرا نسل جوانی که بیرون می‌رود، دیگر به سادگی بازنمی‌گردد. این خودش فرار سریع جریان دانش و نیروی کار مؤثر از کشور است.
کشورهایی مانند هند و چین، در دوره‌های تاریخی مهاجرت نخبگان را تجربه کرده‌اند، اما با ایجاد ثبات سیاسی توانستند آنان را بازگردانند. اما افغانستان چنین امکانی محال است که بدست بیاورد. بناً بدون اینکه توجه ما جلب شود، سرمایه‌های فکری و حتا نیروی کار ارزان در حال کوچ‌کشی است. مثل این می‌ماند که کل منابع طبیعی و گنج افغانستان را ببرند و ما توجه نکنیم.
آیندهٔ افغانستان بدون نسل جوان چه می‌شود؟
تصویر روشن نیست. جامعه‌ای که جوانانش نمانند، رشد اقتصادی ندارد،نوآوری ندارد، طبقهٔ متوسط ندارد و در نهایت تبدیل می‌شود به کشوری مصرف‌کننده، وابسته و بی‌سرنوشت. در چنین وضعیتی طالبان مشغول جاری کردن شریعت اسلام هستند، اما بر سرزمینی حکومت خواهند کرد که روح و توانایی‌اش را از دست داده فقط قادر است بگویند، هلکه، ولاړ شه مونځ وکړه!
مهاجرت نسل جوان، بزرگ‌ترین تهدید برای آیندهٔ افغانستان است، تهدیدی که از جنگ، فقر و سیاست‌زدگی هم عمیق‌تر است، زیرا این‌بار دشمن بیرونی نیست، بلکه دوست به دشمن تبدیل شده از سرزمین ابایی خود فرار می‌کنند.
افغانستان با از دست دادن جوانانش نه تنها نیروی کار جوان و ارزان را از دست می‌دهد، بلکه آیندهٔ خود را می‌بازد. اگر این روند متوقف نشود، کشور در یک چرخهٔ دائمی فقر، انزوا و عقب‌ماندگی گرفتار خواهد شد.
نتیجه چه خواهد شد؟
اگر روند خروج جوانان با همین سرعت ادامه پیدا کند، افغانستان از نظر اقتصادی به‌سوی یک فروپاشی عمیق و طولانی‌مدت می‌رود. در قدم اول،پیامدِ کمبود نیروی کار متخصص است.

وقتی داکتران (پزشکان)، انجنیران، معلمان، تخنیک کاران و کارآفرینان کشور را ترک کنند، هیچ زیرساختی توان بازسازی نخواهد داشت. بازار کار با افراد کم‌مهارت پر می‌شود و کیفیت تولید و خدمات به‌شدت پایین می‌آید. اقتصاد بدون نیروی متخصص، عملاً قدرت رقابت و رشد خود را از دست می‌دهد. پیامد دوم، پیری جمعیت و افزایش بار وابستگی است. در افغانستان معمولاً جوانان کار می‌کنند و خانواده‌ها را نگه می‌دارند. وقتی همین قشر از کشور بیرون شود، جمعیتِ داخل به‌سمت پیری و وابستگی پیش می‌رود. اقتصادهایی با جمعیت پیر معمولاً به‌سمت رکود دائمی می‌رود، چون مصرف کم می‌شود، تولید افت می‌کند و فشار بر منابع محدود افزایش می‌یابد.
سومین پیامد، کاهش سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی است. سرمایه‌گذار فقط زمانی وارد یک کشور می‌شود که بداند کارگر متخصص، بازار مصرف و ثبات اقتصادی وجود دارد. فرار جوانان یعنی نبود نیروی متخصص، کاهش نفوس قابل توجه و کوچک‌شدن بازار و بی‌ثباتی اجتماعی. در چنین شرایطی، هیچ سرمایه‌گذاری وارد افغانستان نخواهد شد و کشور بیش‌تر به کمک‌های بشردوستانه وابسته می‌شود، نه به رشد اقتصادی واقعی. لذا بار اقتصادی جمعیت پیر بدوش نسل مهاجر و نهادهای خیریه «خیرات‌ده» می‌شود.
در نهایت، افغانستان تبدیل به یک اقتصاد کوچک، مصرفی، ضعیف و وابسته خواهد شد. اقتصادی که نه توان تولید دارد، نه نوآوری و نه ظرفیت ساختن آینده. فرار جوانان، افغانستان را از یک جامعهٔ بالقوه جوان و پویا، به یک سرزمین بی‌رمق و بدون ستون فقرات اقتصادی تبدیل می‌کند که روز به روز شهروندان آن دست تکدی به سوی جامعه جهانی و «نفقه‌دهندگان» دراز خواهند کرد.
با احترام، نادرشاه نظری،
دسامبر 2025

گفتمان شهروندی

اطلاعیه!

حزب شهروندان افغانستان در ادامه برنامه تخصصی‌ماهانه برگزار می‌کند:

گفتمان شهروندی

عنوان نشست:
حکومت فراگیر و اصل شهروندی در افغانستان
(بررسی انتقادی گفتمان «حکومت فراگیر» در پرتو حقوق شهروندی و تکثر اجتماعی افغانستان)

این نشست روز شنبه، ۲۰ دسامبر، ساعت ۱۸:۰۰ به وقت اروپای مرکزی (CET)، به‌صورت آنلاین از طریق پلتفرم Google Meet برگزار می‌شود.

سخنرانان:

آصف آشنا – فعال سیاسی

شیوای شرق – کنشگر سیاسی

لینک اشتراک در برنامه:
https://meet.google.com/exh-icmc-wxw

حزب شهروندان افغانستان از تمامی پژوهشگران، فعالان مدنی، دانشجویان و علاقه‌مندان مباحث حقوق شهروندی و آینده سیاسی افغانستان دعوت می‌نماید تا در این نشست تحلیلی شرکت نمایند.

دیدگاه شهروندی: هفته۳۱

نشست منطقه‌ی تهران یا حدیث حاضر – همیشه غایب!

همان‌گونه که در داخلِ افغانستان، با حذف اصل شهروندی، تبعیض از «استثنا» به «قاعده» تبدیل شده و تصمیم‌ها در انحصار یک اقلیت الیگارشیک می‌چرخد، در بیرون هم همان منطق با لباس دیپلماتیک تکرار می‌شود.
بازیگران خارجی افغانستان را به یک پرونده‌ی پیچیده و کلاف سردرگم تقلیل می‌دهند. حتی تمایلی وجود ندارد که افغانستان به عنوان یک جامعه دارای مطالبات واقعی و دارای حق شناخته شود.
هم چنانکه در داخل، مردم “موضوع حکومت‌داری” می‌شوند؛ در خارج، افغانستان “موضوع امنیت” و “موضوع مهاجران” و “موضوع مرز” می‌شود. در هر دو سطح، سوژه اصلی حذف می‌شود تا تصمیم‌گیرنده‌گان بی‌هزینه تصمیم بگیرند.
یعنی هردو ‌تابع یک منطق و دارای کارکرد همسان ومشابه می باشند.
این همسانی اتفاقی نیست. حذف مردم از سیاست داخلی، راه را برای سیاست خارجیِ بی‌صدا باز می‌کند. وقتی در کابل نمایندگی واقعی وجود ندارد، نشست‌های منطقه‌ای هم راحت‌تر به «مدیریت پیامدها» تبدیل می‌شوند. بازیگران منطقه‌ی حرف از ثبات می‌زنند، اما ثبات را نه به معنای رضایت اجتماعی و عدالت، بلکه به معنای خاموش نگه‌داشتن آتش تعریف می‌کنند. همان‌گونه که در مناسبات داخلی، قدرت حاکم برای دوام نظم الیگارشیکی خود، مردم را سرکوب می‌کند، در بیرون نیز بازیگران برای آرامش خود، نمایندگی را دور می‌زنند و نشست‌ها را در غیبت نمایندگان واقعی مردم افغانستان برگزار می‌کنند. خروجی هر دو قاعده داخلی و خارجی یکی است. تصمیم‌های بزرگ، بدون صاحبان واقعی سرنوشت.

از این‌رو مطالبه مردم افغانستان و شهروندان این کشور در هردو‌حوزه داخلی و خارجی معلوم است. همان‌گونه که مردمِ تحت ستم در داخل، به رسمیت شناسی خود وحق ورود به حلقه تصمیم‌گیری را نسبت به سرنوشت خود می‌خواهند، در سطح خارجی هم مطالبه‌ی اول آنها این است که افغانستان در غیبت نمایندگان شهروندان افغانستان مدیریت نشود. نه صندلی نمادین، گره کور افغانستان را باز می‌تواند و نه دعوت‌نامه‌ی تزئینی کدام تأثیری را بر جای می‌گذارد؛ بلکه سازوکار الزام‌آور برای حضور نمایندگان واقعی جامعه، شفافیت در مذاکرات، و پاسخ‌گویی طرف‌ها، یک امر ضروری و حیاتی است. همان‌گونه که در داخل، سیاستِ بدون شهروندی فقط تولید تبعیض می‌کند و فرصتها را از افغانستان می‌گیرد، در خارج هم تصمیم‌گیری بدون نمایندگی فقط تولید بحران می‌کند. بحران امروز را می‌پوشاند تا فردا با هزینه‌ی بیشتر برگردد.

به بیان روشن‌تر اگر در داخل “حکومتِ بدون مردم” فاجعه است، در بیرون هم “صلحِ بدون مردم” فریب است. افغانستان تا زمانی که هم در خانه و هم در جهان از حق نمایندگی محروم بماند، همین “حاضرِ غایب” خواهد بود. همیشه روی میز، هرگز پشت میز

دیدار با هم‌وطنان مقیم شهر لیدز

رئیس حزب شهروندان افغانستان، جناب آقای دکتر ذاکرحسین ارشاد، در ادامه‌ی دیدارها و نشست‌های مردمی خود در کشور انگلستان، امروز ۱۴ دسامبر با هم‌وطنان مقیم شهر لیدز دیدار و گفت‌وگو کرد.

دکتر ارشاد در این نشست، ضمن ارائه‌ی گزارشی از فعالیت‌ها و کارکردهای حزب شهروندان افغانستان و تشریح برنامه‌ها و اولویت‌های پیش‌رو، تأکید نمود که تغییر در وضعیت سیاسی کشور و احیای نقش مردم در سیاست، بدون فعال‌شدن خود مردم و شکل‌گیری نگاه مسئولانه و مالکانه نسبت به سیاست، از هیچ مسیر دیگری ممکن نیست.

در بخش پرسش‌وپاسخ این برنامه، شرکت‌کنندگان پرسش‌هایی را درباره‌ی تحولات افغانستان و برنامه‌های حزب شهروندان مطرح کردند و دکتر ارشاد به هر یک از پرسش‌ها به‌صورت مبسوط پاسخ داد.

گفتنی است که این سلسله نشست‌های مردمی در شهرهای دیگر نیز ادامه خواهد یافت