خلاصه سخنرانی دکتر مظاهر رئیس‌زاده در پانزدهمین نشست« گفتمان شهروندی» حزب شهروندان افغانستان

عنوان: گفتمان شهروندی؛ راهی برای همگرایی‌های استراتژیک در افغانستان:

تحلیل وضعیت کنونی افغانستان مستلزم نگاهی فراتر از دگرگونی‌های سیاسی روزمره است؛ آنچه امروز با آن مواجهیم، نه یک جابه‌جایی ساده در رأس هرم قدرت، که زوال بنیادینِ ساختارهای معنایی و گسست عمیق در پیوندهای انسانی است که شیرازه جامعه را حفظ می‌کردند. برای فهم دقیق این بن‌بست، باید از پوسته‌ی حوادث روزمره عبور کرد و به عمق گسست‌های ساختاری نگریست. افغانستان امروز در وضعیتی قرار گرفته که در ادبیات علوم اجتماعی از آن به عنوان فروپاشی سرمایه اجتماعی یاد می‌شود؛ وضعیتی که در آن اعتماد، نه تنها میان دولت و ملت، حتی میان خودِ شهروندان نیز به پایین‌ترین سطح تاریخی خود رسیده است. دهه‌ها جنگ مستمر، خشونت‌های سازمان‌یافته و سیاست‌های مبتنی بر حذف، جامعه را به مجمع‌الجزایری از هویت‌های ستیزنده تبدیل کرده است که هر یک در سنگر خود به نفی دیگری مشغول‌اند. در چنین بستری، سخن گفتن از پروسه‌های ملی یا توسعه، بدون ترمیم این گسست‌های بنیادین، چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست.
طرح گفتمان شهروندی در این فضای غبارآلود، فراتر از یک ایده آکادمیک یا یک ژست مدنی، به مثابه یک ضرورت بیولوژیک برای بقای یک ملت مطرح می‌شود. ما باید این گفتمان را به عنوان ابزار تولید قدرت اجتماعی و بازآفرینی نظم از پایین به بالا درک کنیم. در طول قرن گذشته، تمامی تلاش‌ها برای دولت‌سازی در افغانستان از بالا به پایین و با تکیه بر ابزارهای قهری بوده است؛ اما تجربه نشان داده که قدرت سخت هرگز نتوانسته است انسجام پایدار ایجاد کند. گفتمان شهروندی تنها عرصه‌ای است که در آن هویت‌های رقیب می‌توانند بدون توسل به خشونت، بر سر یک «قرارداد زیست مشترک» به توافق برسند. این گفتمان، فضایی را ایجاد می‌کند که در آن مطالبات پراکنده و گاه متناقض گروه‌های مختلف، قابلیت ترجمه به یک استراتژی جمعی را پیدا می‌کنند. در واقع، ملت‌سازی اصیل نه در تالارهای سیاسی، که در بستر مشارکت فعال و آگاهانه شهروندانی شکل می‌گیرد که خود را صاحب مشاع این سرزمین می‌دانند.
برای درک عمیق‌تر این ضرورت، باید به چارچوب‌های نظری رجوع کرد که چگونگی فروپاشی و بازسازی جوامع را تبیین می‌کنند. نظریه کنش ارتباطی یورگن هابرماس در اینجا بسیار روشنگر است. هابرماس استدلال می‌کند که انسجام واقعی در یک جامعه تنها زمانی ممکن است که روابط از منطق سلطه به سمت منطق تفاهم حرکت کند. آنچه او «سپهر عمومی» می‌نامد، فضایی است که در آن افراد فارغ از جایگاه قدرتمند یا ضعیف خود، با تکیه بر استدلال عقلانی به گفتگو می‌پردازند. در افغانستان، این سپهر عمومی همواره یا توسط استبداد سرکوب شده و یا در انحصار روایت‌های ایدئولوژیک و نظامی بوده است. احیای گفتمان شهروندی در واقع به معنای بازپس‌گیری این فضای عمومی از چنگال نیروهای انحصارطلب و ایجاد بستری برای تفاهم اجتماعی است. تا زمانی که ما نتوانیم در فضایی آزاد با یکدیگر سخن بگوییم، هرگز نخواهیم توانست به یک تعریف مشترک از «خیر عمومی» دست یابیم.
در کنار این، باید به فقر شدید سرمایه اجتماعی در بعد پل‌ساز(Bridging) اشاره کرد. رابرت پوتنام سرمایه اجتماعی را به پیوندهای درون‌گروهی و میان‌گروهی تقسیم می‌کند. جامعه افغانستان از انسجام درون‌گروهی بالایی برخوردار است؛ یعنی افراد در داخل گروه‌های قومی یا مذهبی خود پیوندهای بسیار محکمی دارند. اما فاجعه درست در جایی رخ می‌دهد که این گروه‌ها می‌خواهند با یکدیگر تعامل کنند. شکاف‌های عمیق تاریخی باعث شده است که پل‌های ارتباطی میان گروه‌های متکثر فرو بریزد. گفتمان شهروندی دقیقاً مأموریت دارد تا این پل‌ها را بازسازی کند. بدون وجود این پیوندهای افقی میان پشتون، تاجیک، هزاره، اوزبیک و دیگر اقوام، هیچ استراتژی ملی پایدار نخواهد بود. همگرایی استراتژیک محصول همین پل‌سازی‌هاست؛ توانایی نخبگان و توده‌ها برای دیدن منافع خود در چارچوب منافع دیگری.
از سوی دیگر، بازتعریف مفهوم امنیت از منظر امنیت انسانی، ابعاد دیگری از این تحلیل را روشن می‌سازد. امنیت در افغانستان سنتاً به معنای بقای فیزیکی و کنترل نظامی مرزها بوده است. اما پارادایم امنیت انسانی به ما می‌گوید که امنیت واقعی ریشه در مشارکت، کرامت و رفع تبعیض دارد. وقتی بخش بزرگی از جامعه احساس می‌کند که هویتش نفی می‌شود یا در تعیین سرنوشت خود نقشی ندارد، آن جامعه به لحاظ ساختاری ناامن است. گفتمان شهروندی با فعال‌سازی مشارکت مردم، امنیت را به یک محصول اجتماعی تبدیل می‌کند. در این مدل، امنیت محصولِ وفاداری شهروندان به نظامی است که در آن خود را صاحب حق می‌بینند.
چالش‌های موجود برای رسیدن به این همگرایی در افغانستان بسیار چندوجهی هستند.

ما با یک تنوع قومی روبرو هستیم که به دلیل نبود سازوکارهای عادلانه مدیریت، به منبع نزاع تبدیل شده است. همچنین شکاف نسلی عمیقی میان نسل‌های پیشین که در فضای جنگ و سنت رشد کرده‌اند با نسل جدیدی که با ارزش‌های جهانی و دنیای دیجیتال پیوند خورده، ایجاد شده است. علاوه بر این، پراکندگی جغرافیایی نخبگان و مهاجرت گسترده سرمایه‌های انسانی، مدیریت دانش و حرکت‌های جمعی را دشوار کرده است. در غیاب یک گفتمان سازمان‌یافته شهروندی، این پتانسیل‌ها به جای آنکه موتور محرک تغییر باشند، به بحران‌های انباشته بدل می‌شوند.
تجربه‌های جهانی در جوامعی که از خاکستر جنگ برخاسته‌اند، نشان می‌دهد که گفتگو نه تنها یک عمل نمادین، که یک ابزار تحول ساختاری است. نمونه‌هایی چون رواندا، بوسنی و آفریقای جنوبی ثابت کرده‌اند که حتی پس از هولناک‌ترین فجایع انسانی، بازسازی اعتماد ممکن است، مشروط بر اینکه بستری برای گفتگوهای صادقانه و عدالت ترمیمی فراهم شود. افغانستان امروز در همان نقطه‌ای ایستاده است که این کشورها پیش‌تر از آن عبور کرده‌اند. نیاز به یک روایت ملی جدید که بر پایه حقوق شهروندی و همزیستی مسالمت‌آمیز بنا شده باشد، بیش از هر زمان دیگری حس می‌شود.
در سطح عملیاتی، این تحلیل به ما می‌گوید که برای خروج از وضعیت فعلی، باید از گفتمان به سمت عمل حرکت کرد. این حرکت مستلزم چند گام بنیادین است: نخست، تعریف مشترک از مسائل و دردهای ملی؛ دوم، ساختن یک تصویر مطلوب و واحد از آینده که همه گروه‌ها خود را در آن ببینند؛ و سوم، ایجاد شبکه‌های پایداری از نخبگان، زنان، جوانان و فعالان مدنی که بتوانند مطالبات پراکنده را به یک نقشه راه سیاسی تبدیل کنند. همگرایی تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که در زندگی روزمره مردم و در احساس تعلق آن‌ها به سرزمینشان قابل لمس باشد.
در جمع‌بندی نهایی، باید تاکید کرد که بن‌بست افغانستان با نسخه‌های تکراری گذشته، مداخله خارجی یا سلطه مطلق یک گروه حل نخواهد شد. راه نجات در توانمندسازی جامعه از درون است. گفتمان شهروندی این ظرفیت را دارد که سرمایه اجتماعی را بازسازی کند، یک قرارداد اخلاقی جدید میان گروه‌ها منعقد نماید و قدرت پراکنده نخبگان را در یک جهت واحد بسیج کند. این گفتمان، نه به معنای نادیده گرفتن هویت‌های قومی و فرهنگی، که به معنای یافتن چتری بزرگ‌تر است که تمام این هویت‌ها در زیر آن احساس امنیت و برابری کنند. تحول واقعی در افغانستان از لحظه‌ای آغاز می‌شود که ما از «منِ قومی» به «ما شهروندی» عبور کنیم و بپذیریم که سرنوشت همه ما در این جغرافیا به هم گره خورده است. این تنها راه برای عبور از قرن‌ها انزوا و رنج و رسیدن به ثبات و نوزایی است.
بنابراین، همگرایی استراتژیک در این معنا، به توانایی ما در هماهنگ‌سازی منابع انسانی و فکری برای رسیدن به اهداف مشترک بازمی‌گردد. در جامعه‌ای که از بی‌اعتمادی مزمن رنج می‌برد، تولید یک روایت واحد و منسجم، دشوارترین و در عین حال حیاتی‌ترین وظیفه نخبگان است. گفتمان شهروندی با تکیه بر اصول برابری و عدالت، می‌تواند بستری فراهم کند که در آن نخبگان پراکنده در داخل و خارج، دوباره با هم پیوند بخورند و نیرویی عظیم برای تغییر ایجاد کنند. این دقیقاً همان نقطه آغازی است که می‌تواند افغانستان را از تاریکی‌های گسست اجتماعی به سوی روشنایی همبستگی ملی هدایت کند.