نقش احزاب در شکل دهی هویت شهروندی در افغانستان:

فشرده سخنرانی دکتر رئیس‌زاده عضو ارشد حزب شهروندان افغانستان در هفندهمین نشست « گفتمان شهروندی » به‌ شرح ذیل تقدیم مخاطبین گرامی می‌گردد.

مدیریت وب‌سایت

نقش احزاب در شکل دهی هویت شهروندی در افغانستان:

افغانستان امروز پیش از آن‌که با بحران دولت مواجه باشد، با بحران شهروند روبه‌رو است. این گزاره به معنای نادیده‌گرفتن فروپاشی نهادهای رسمی نیست؛ تأکید آن بر این واقعیت است که فروپاشی دولت پیامد فقدان یک جامعه شهروندی نهادینه و نبود یک قرارداد سیاسی پایدار میان فرد و نظم عمومی است. در تاریخ معاصر افغانستان، دولت اغلب پیش از جامعه و نه برخاسته از آن شکل گرفته و در بسیاری موارد در تقابل با خواست شهروند عمل کرده است. در حالی‌که در نظریه‌های دولت مدرن، دولت محصول توافق، مشارکت و مطالبه‌گری شهروندان آگاه دانسته می‌شود، تجربه افغانستان نشان می‌دهد که دولت بیشتر جامعه را مهندسی کرده است.
دولتی که بر شهروند فعال، صاحب حق و مسئولیت‌پذیر استوار نباشد، ناگزیر یا به‌سوی اقتدارگرایی میل می‌کند یا در برابر بحران‌های درونی و فشارهای بیرونی فرو می‌پاشد. به همان اندازه، سیاستی که بر بنیاد شهروندی تعریف نشود، توان تبدیل‌شدن به یک فرآیند مدنی و عقلانی را از دست می‌دهد و ناچار به هویت‌های پیشاسیاسی، منطق زور، بسیج احساسی و اتکای مزمن به مداخله بیرونی روی می‌آورد. از این دید، مسأله اصلی افغانستان این نیست که چه کسی حکومت می‌کند، در واقع این پرسش بنیادین مطرح است که چه کسی شهروند است و شهروند چگونه ساخته می‌شود. تا زمانی که شهروند به‌مثابه کنشگر سیاسی آگاه، برابر و مشارکت‌جو در متن سیاست افغانستان قرار نگیرد، هیچ الگوی حکمرانیاعم از جمهوری، امارت یا هر شکل دیگر، نخواهد توانست ثبات، مشروعیت و پایداری ایجاد کند
وقتی از هویت شهروندی سخن گفته می‌شود، منظور تنها تابعیت حقوقی یا ثبت اداری فرد در ساختار دولت نیست. هویت شهروندی به این معناست که فرد خود را بخشی از یک نظم سیاسی بداند و احساس کند با سرنوشت آن نظم پیوند واقعی دارد. شهروند کسی است که حقوق خود را می‌شناسد، برای به‌دست‌آوردن آن‌ها نیازمند لطف قدرت نیست و هم‌زمان در برابر جامعه و سرنوشت جمعی احساس مسئولیت می‌کند. در چنین وضعیتی، مشارکت سیاسی به بخشی از زندگی عادی تبدیل می‌شود: رأی دادن، نقد قدرت، پرسش‌گری، اعتراض مدنی و مطالبه پاسخ‌گویی، کنش‌های طبیعی شهروند محسوب می‌شوند.
مشکل اساسی افغانستان در اینجاست که سیاست هیچ‌گاه بر پایه شهروند ساخته نشده است. در تاریخ سیاسی این کشور، فرد یا زیر سلطه قدرت متمرکز تعریف شده، یا در چارچوب هویت‌های قومی و قبیله‌ای معنا یافته، و یا در قالب ایدئولوژی‌هایی قرار گرفته که نقش او را از پیش تعیین کرده‌اند. در همه این وضعیت‌ها، به‌جای مشارکت آگاهانه، از فرد اطاعت خواسته شده است. به همین دلیل، شهروند به‌عنوان یک انسان سیاسی آگاه و مسئول هیچ‌گاه فرصت نهادینه‌شدن نیافته است. رابطه فرد با سیاست اغلب رابطه ترس، وابستگی یا توقع بوده و پیامد آن تبدیل سیاست به میدان زور، حذف و منازعه هویتی شده است.
در اندیشه سیاسی مدرن، حزب سیاسی دیگر ماشین انتخاباتی یا ابزار صرفِ رسیدن به قدرت نیست. حزب در معنای امروزی یک نهاد تربیت سیاسی است؛ نهادی که به‌جای تمرکز صرف بر سیاستمدار ساختن، انسان سیاسی پرورش می‌دهد. در جوامعی که هویت شهروندی نهادینه شده، حزب فضایی است که در آن فرد می‌آموزد چگونه از یک فرد منفعل به یک کنشگر سیاسی آگاه تبدیل شود. حزب به فرد می‌آموزد که سیاست نه فریاد است و نه مطالبه شخصی، در واقع فرآیندی جمعی، قانون‌مند و مبتنی بر گفت‌وگو است. در درون حزب، فرد یاد می‌گیرد که اختلاف نظر امری طبیعی است و نباید به دشمنی، حذف یا نفی کامل دیگری منجر شود. حزب همچنین به فرد می‌آموزد که قدرت امری مقدس و دست‌نخورده نیست و باید همواره مورد پرسش، نقد و پاسخ‌خواهی قرار گیرد.
یکی از نقش‌های اساسی حزب سیاسی، عبور دادن افراد از هویت‌های بسته و طبیعی مانند قوم، قبیله یا تبار به سوی هویت‌های باز و انتخابی است. حزب موفق، ما قومی را به ما سیاسی تبدیل می‌کند؛ به این معنا که تعلق سیاسی نه بر پایه خاستگاه، بر اساس باورها، برنامه‌ها و تصویری مشترک از آینده شکل می‌گیرد. در این چارچوب، وفاداری از خون و خاک به ارزش‌ها، برنامه‌ها و چشم‌انداز مشترک منتقل می‌شود و سیاست به‌تدریج از اسارت هویت‌های سخت رها می‌شود.
هم‌زمان، حزب سیاسی نهاد نهادینه‌سازی مسئولیت جمعی است. در حزب، فرد می‌آموزد که سیاست پیش از آن‌که مطالبه حق باشد، پذیرش مسئولیت نیز هست. آزادی سیاسی بدون مسئولیت، به هرج‌ومرج ختم می‌شود. فرد درمی‌یابد که اگر در تصمیم‌گیری شریک است، در پیامد آن نیز شریک است. به همین دلیل، احزاب سالم شهروندانی تربیت می‌کنند که آمادگی پذیرش مسئولیت اداره جامعه را دارند.

با این حال، تجربه احزاب سیاسی در افغانستان نشان می‌دهد که این نهادها در ساخت هویت شهروندی ناکام مانده‌اند. بسیاری از احزاب نه در شرایط عادی سیاست، در بستر جنگ، حذف سیاسی یا مقاومت مسلحانه شکل گرفته‌اند. در چنین فضایی، حزب از آغاز با منطق بقا تعریف شده و منطق شهروندی را کنار گذاشته است. افزون بر این، بخش بزرگی از احزاب افغانستان به‌جای برنامه‌محوری، هویت‌محور عمل کرده‌اند. حزب به‌جای ارائه افق مشترک برای آینده، به حافظ یک هویت خاص قومی، مذهبی یا تاریخی تقلیل یافته و جامعه را به مجموعه‌ای از جزایر جدا از هم تبدیل کرده است.
تناقض دیگر، اقتدارگرایی درون‌حزبی است. بسیاری از احزاب در بیرون از آزادی و عدالت سخن گفته‌اند، اما در درون خود ساختارهایی بسته، متمرکز و غیرپاسخ‌گو داشته‌اند. حزبی که در آن نقد تحمل نمی‌شود و گردش نخبگان وجود ندارد، نمی‌تواند انسان سیاسی مستقل تربیت کند. چنین حزبی به‌جای شهروند فعال، پیرو خاموش می‌سازد.
افزون بر این، گسست میان حزب و جامعه به یک معضل مزمن تبدیل شده است. حزب به‌جای آن‌که در زندگی روزمره مردم در منطقه، دانشگاه، نهادهای مدنی و صنفی حضور داشته باشد، به نهادی مقطعی و موسمی بدل شده که فقط در زمان بحران یا معامله قدرت فعال می‌شود. حزبی که با جامعه زندگی نکند، نمی‌تواند هویت شهروندی بسازد.
اگر قرار است سیاست در افغانستان بازسازی شود، احزاب سیاسی ناگزیرند حقوق شهروندی را به‌عنوان اصل غیرقابل معامله بپذیرند. برابری حقوقی، مستقل از قوم، مذهب، جنسیت و جغرافیا، باید بنیان سیاست قرار گیرد. هم‌زمان، دموکراسی باید به‌عنوان یک کنش روزمره در درون حزب تمرین شود. حزب باید به مکتب دموکراسی تبدیل گردد؛ جایی که نقد، مشارکت و پاسخ‌گویی به تجربه زیسته اعضا بدل شود.
در نهایت، سیاست در افغانستان تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که به فرآیند بازسازی اعتماد اجتماعی بدل شود. بحران اصلی، پیش از آن‌که بحران قدرت باشد، بحران اعتماد است: اعتماد فرد به جامعه، اعتماد شهروند به سیاست و اعتماد میان گروه‌هایی که سال‌ها کنار هم زیسته‌اند، اما گفت‌وگوی واقعی نداشته‌اند. این اعتماد نه از مسیر زور، نه با مداخله بیرونی و نه با تحمیل یک روایت واحد بازسازی می‌شود. تنها از مسیر احزاب مسئول، گفتمان سازمان‌یافته و مشارکت معنادار شهروندان است که می‌توان سیاست را از میدان حذف و هویت، به عرصه گفت‌وگو، قانون و همزیستی بازگرداند.
در چنین صورتی، هویت شهروندی دیگر یک مفهوم انتزاعی نخواهد بود، در واقع به تجربه‌ای زیسته تبدیل می‌شود؛ تجربه‌ای که در آن فرد احساس می‌کند دیده می‌شود، شنیده می‌شود و اثر می‌گذارد. اگر این مسیر آغاز شود، افغانستان می‌تواند از سیاست هویتی عبور کند و به‌سوی جامعه‌ای حرکت کند که در آن تفاوت به جای تهدید به امکان همزیستی تبدیل میشود.