۶ جدی (۶ جدی ۱۳۵۸ / ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹) صرفاً یک «روزِ اشغال» نیست؛ بلکه نقطهعطفی است که منطق سیاست در افغانستان را آشکار میسازد. ارزیابی و کالبدشکافی این روز، در واقع ارزیابی سیاست و فهمپذیر کردن معماهای قدرت در افغانستان است. هرچند تحلیل این اشغال میتواند به عوامل متعدد ارجاع داده شود، اما مهمترین پارامترهایی که وقوع ۶ جدی را ممکن ساخت، به شرح زیر است:
۱) بحران مشروعیت دولت وقت: دولت حزبی کابل، با اصلاحات شتابزده، سرکوب سیاسی، و شکافهای عمیق درونی، از پشتوانه اجتماعی کافی برخوردار نبود. در شرایطی که دولت از جامعه فاصله بگیرد، هرگونه «حمایت بیرونی» عملاً جایگزین رضایت عمومی میشود و این امر به معنای آغاز فرسایش و پایان مشروعیت است. تاریخ افغانستان مملو از چنین چرخههایی است.
۲) منطق جنگ سرد: افغانستان به «عمق استراتژیک» برای بازیگران بیرونی تبدیل شد. اتحاد جماهیر شوروی بهمنظور جلوگیری از سقوط متحد خود و نیز مهار گسترش نفوذ رقیب وارد عمل شد. نتیجه آن بود که افغانستان از یک بحران داخلی به صحنه جنگ نیابتی منطقهای و جهانی منتقل گردید؛ الگویی که در دورههای بعد نیز به اشکال مختلف تکرار شده و تا امروز نیز پابرجاست.
۳) خطای کلاسیک قدرتهای بزرگ: شوروی بر این تصور بود که میتوان با ابزار نظامی سیاست ساخت و افغانستان را در چارچوب اهداف ژئوپلیتیک، از جمله دسترسی به آبهای گرم و ورودیهای راهبردی منطقه، مهندسی کرد. حال آنکه سیاست امری اجتماعی و تدریجی است و با زور نظامی قابل تولید و تثبیت نیست.
بر این اساس، ۶ جدی پیامدهای ویرانگری را بر افغانستان تحمیل کرد که برخی از مهمترین آنها عبارتاند از:
۱) شکلگیری نظام سیاسیِ فاقد قرارداد اجتماعی: از آن زمان به بعد، الگوی «دولتهای بیقرارداد» در افغانستان تثبیت شد؛ دولتهایی که نه بر مبنای توافق پایدار داخلی، بلکه با اتکا به حمایت بیرونی یا زور اسلحه شکل گرفتند. در فقدان قرارداد اجتماعی، نوعی فرهنگ سیاسی و حکمرانی پدید آمد که تا امروز عمدتاً بحرانزا بوده است وسیاست را از مسیرش منحرف ساخته است.
۲) امنیتیشدن سیاست: هنگامی که سیاست با منطق اسلحه تعریف شود و کودتا و خشونت به قاعده تبدیل گردد، نهاد، قانون و پاسخگویی به عناصر نمایشی تقلیل مییابد. پیامد چنین وضعی، شکلگیری شبکههای الیگارشی قدرت و بازتولید مداوم معاملهگری سیاسی است. چیزیکه امروز بیش از هرزمانی دیگری برجسته است.
۳) منطقهایشدن بحران: جنگ شوروی مسیر مداخلات منطقهای را هموارتر ساخت. مهاجرتهای میلیونی، اقتصاد جنگ، و بهرهگیری از گروهها بهعنوان ابزار نفوذ. از این تاریخ به بعد تبدیل به قاعده شد. در نتیجه، افغانستان از یک «کشور» به یک «پرونده» همیشه باز در دست بازیگران مداخلهگر و شبکههای غیرمسئول تبدیل شد.
۴) دگرگونیهای اجتماعی-فرهنگی تحت فشار جنگ: جنگ طولانیمدت جامعه را قطبی کرد و خشونت را عادی ساخت. فرهنگ، آموزش و زندگی شهری بارها آسیب دید. تخریب نمادهای فرهنگی، مانند سینمای آریانا در کابل، نشانگر استمرار همین منطق است. هنگامی که سیاست در تعارض با فرهنگ قرار گیرد، جامعه فرسوده میشود و زمینه برای شکلگیری و تثبیت حکمرانیهای بسته و الیگارشیک فراهم میگردد.
پیامهای ۶ جدی برای افغانستان امروز
۱) مشروعیت داخلی بدون شمولیت پایدار نمیماند
پایداری حکومت زمانی ممکن است که شهروندان احساس مشارکت داشته باشند؛ در تصمیمگیری، قانونگذاری، ارائه خدمات و ترسیم آینده. حذف نظاممند مردم از سیاست و خذف زنان از آموزش و کار صرفاً نقض حقوق نیست، بلکه تضعیف ساختاری ظرفیت دولت و اقتصاد ناممکن کردن توسعه در افغانستان است. گزارشهای سازمان ملل در خصوص تشدید محدودیتها و حذف زنان از عرصه عمومی نیز مؤید همین واقعیت است. در نتیجه، سیاست طالبانی عملاً به معنای سرمایهگذاری بر بحران، بازتولید بحران، و دشوارسازی تحولات توسعهای در افغانستان است.
۲) روابط تاکتیکی بیرونی جایگزین قرارداد اجتماعی نمیشود
بهرسمیتشناسی طالبان از سوی یک کشور یا تعامل تاکتیکی برخی بازیگران، بهخودیخود مسئله افغانستان را حل نمیکند؛ بلکه میتواند استمرار بحران و فرصتسوزی را تشدید کند. هرچند روسیه در ۳ جولای ۲۰۲۵ اعلام کرد که طالبان را بهعنوان حکومت قانونی به رسمیت شناخته است، این اقدام ممکن است در کوتاهمدت دستاوردی دیپلماتیک برای طالبان تلقی شود؛ با این حال، بحران افغانستان و شکنندگی اوضاع، عمیقتر از آن است که با چنین تعاملاتی مرتفع گردد.
۳) افغانستان همچنان میدان رقابت روایتها و منافع است
در جنگ سرد، دو قطب اصلی تعیینکننده بودند؛ اما امروز ساختار رقابت چندقطبی است. همسایگان، قدرتهای بزرگ، اقتصادهای منطقه و شبکههای امنیتی، همه در سیاست افغانستان نقش دارند. اگرچه صورتبندی این رقابت تغییر یافته، منطق آن همچنان پابرجاست.
تغییر این وضعیت تنها از مسیر احیای نقش مردم و استقرار اصل شهروندی در مناسبات قدرت امکانپذیر خواهد بود.
در یک جمعبندی میتوان گفت که اگر افغانستان بخواهد از چرخه تکرارشونده «۶ جدیها» خارج شود، درس بنیادین آن این است که هیچ قدرت خارجی افغانستان را «نجات» نمیدهد و هیچ گروه داخلی نیز با حذف دیگران قادر به «کشورسازی» نیست. کشورسازی مستلزم توافق حداقلی بر حقوق شهروندی، قانون، آموزش و سهم سیاسی است؛ در غیر این صورت، آنچه باقی میماند صرفاً تعویق و تعمیق بحران خواهد بود.
Afghanistan Citizens Party