برآفتاب است وقتیکه حقوق شهروندی نقض و یامحدود می‌شود؛ بنیان‌های اعتماد، مشارکت و همبستگی اجتماعی نیز آسیب می‌بیند. افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند گفت‌وگویی جدی، آگاهانه و مسئولانه درباره پیامدهای اجتماعی محرومیت از حقوق شهروندی است.

حزب شهروندان افغانستان در هفتمین نشست «گفت‌وگوی شهروندی» به بررسی یکی از اساسی‌ترین دغدغه‌های جامعه می‌پردازد:
«پیامد‌های اجتماعی محرومیت از حقوق شهروندی در افغانستان »

در این نشست، فعالان سیاسی و مدافعان حقوق بشر با تکیه بر تجربه‌های عملی و نگاه تحلیلی، ابعاد مختلف این موضوع را واکاوی خواهند کرد و به بررسی راهکارهای تقویت آگاهی و کنشگری مدنی خواهند پرداخت. این برنامه فرصتی است برای اندیشیدن عمیق‌تر، شنیدن دیدگاه‌های متنوع و مشارکت در یک گفت‌وگوی سازنده درباره آینده جامعه.

زمان برگزاری: شنبه ۲۸ فبروری، ساعت ۷ شام به وقت اروپای مرکزی

برای پیوستن به نشست در Google Meet روی این لینک کلیک کنید:
https://meet.google.com/exi-euir-gmb

یا وارد Google Meet شوید و این کُد را وارد کنید:
exi-euir-gmb

گفت‌وگو نخستین گام برای بازسازی اعتماد و تقویت جامعه مدنی است. آینده آگاهانه، از دل بحث‌های شجاعانه و مسئولانه شکل می‌گیرد.

گزارش برگزاری هجدهمین نشست گفتمان شهروندی حزب شهروندان افغانستان

هجدهمین نشست «گفتمان شهروندی» به‌عنوان بخشی از سلسله برنامه‌های تخصصی حزب شهروندان افغانستان، شامگاه سه‌شنبه تاریخ هفدهم فبروری با حضور جمعی از علاقه‌مندان، صاحب‌نظران و کارشناسان برگزار شد. این برنامه که به‌صورت ماهانه و با هدف بررسی موضوعات اساسی مرتبط با جامعه و شهروندی برگزار می‌شود، این‌بار به موضوع «نقش رسانه‌ها در شکل‌گیری هویت شهروندی در افغانستان» اختصاص یافته بود. مهمانان این نشست خانم لینا روزبه حیدری و آقای حامد عبیدی بودند.

در این نشست، نقش رسانه‌ها در تحولات اجتماعی و سیاسی و تأثیر آن بر شکل‌گیری هویت شهروندی از زوایای مختلف مورد بررسی قرار گرفت. خانم روزبه با تأکید بر جایگاه کلیدی رسانه‌ها در فرآیند هویت‌سازی شهروندی اظهار داشت که رسانه‌های آزاد و برخوردار از استقلال حرفه‌ای می‌توانند جامعه را به سمت فضای دموکراتیک هدایت کرده و ارزش‌های نوین را در بستر اجتماعی نهادینه سازند. به گفته وی، در شرایطی که رسانه‌ها بتوانند بی‌طرفی خود را حفظ کنند، ظرفیت آن را دارند که فرهنگ مشارکت، مسئولیت‌پذیری و آگاهی مدنی را در جامعه تقویت کنند.

او در ادامه با اشاره به وضعیت کنونی رسانه‌ها در داخل افغانستان بیان کرد که فضای فعالیت آزاد رسانه‌ای به‌شدت محدود شده و استقلال رسانه‌ها با چالش‌های جدی مواجه است. به باور وی، در چنین شرایطی نقش رسانه‌های برون‌مرزی برجسته‌تر می‌شود و این رسانه‌ها می‌توانند با رویکرد حرفه‌ای و مسئولانه، زمینه آگاهی‌بخشی، ترویج ارزش‌های دموکراتیک و تقویت هویت شهروندی را فراهم سازند و برای شکل‌گیری جامعه‌ای پلورالیستی بستر ایجاد کنند.

در بخش دیگری از نشست، آقای عبیدی با تحلیل پیوند میان ساختار سیاسی و عملکرد رسانه‌ها اظهار داشت که رسانه‌ها به‌طور مستقیم از نظام‌های سیاسی تأثیر می‌پذیرند. به گفته او، در نظام‌های استبدادی، رسانه‌ها نیز ماهیتی محدود و تابع خواهند داشت؛ در نظام‌های سوسیالیستی، رسانه‌ها در چارچوب ایدئولوژیک همان نظام عمل می‌کنند و در نظام‌های دموکراتیک، امکان فعالیت متنوع و آزاد برای رسانه‌ها فراهم‌تر است.

وی همچنین بر اهمیت سواد رسانه‌ای در جامعه تأکید کرد و افزود که رسانه‌ها باید در جهت ارتقای ظرفیت تحلیلی شهروندان گام بردارند. از دیدگاه او، توانمندسازی مردم برای داشتن نگاه انتقادی و تحلیل واقع‌بینانه مسائل، یکی از مسئولیت‌های اساسی رسانه‌ها است و بدون تقویت سواد رسانه‌ای، شکل‌گیری هویت شهروندی آگاهانه با دشواری مواجه خواهد شد.

خانم روزبه در بخش پایانی سخنان خود تصریح کرد که مفهوم رسانه کاملاً آزاد و بی‌طرف در عمل با چالش‌های ساختاری روبه‌رو است؛ با این حال، جهت‌گیری و باور مدیران و متولیان رسانه‌ها نقش تعیین‌کننده‌ای در عملکرد آن‌ها دارد. به گفته وی، اگر گردانندگان رسانه‌ها به ارزش‌های دموکراتیک و اصول پذیرفته‌شده جهانی باور داشته باشند، می‌توانند در مسیر تقویت هویت شهروندی و توسعه فرهنگی جامعه نقش مؤثری ایفا کنند.

این نشست در چارچوب برنامه‌های تخصصی ماهانه حزب شهروندان افغانستان برگزار شد؛ برنامه‌هایی که با هدف ایجاد فضای گفت‌وگوی علمی و تحلیلی پیرامون مسائل کلان اجتماعی و سیاسی کشور طراحی شده و تلاش دارد بستر تبادل نظر میان کارشناسان و علاقه‌مندان را فراهم سازد

پیامها و عبرتهای خروج نیروهای اتحاد جماهیر شوروی از افغانستان!

در ۱۵ فبروری ۱۹۸۹، آخرین واحدهای ارتش اتحاد جماهیر شوروی پس از نزدیک به ده سال جنگ از افغانستان خارج شدند. جنگی که در ۱۹۷۹ با ورود نیروهای شوروی و در بستر رقابت‌های جنگ سرد آغاز شد، اما به‌زودی به میدان برخورد ایدئولوژی‌ها، منافع منطقه‌ای و آرزوهای مردم افغانستان تبدیل گردید.

این خروج برای مردم افغانستان «پیروزی مقاومت» و ظفرمندی جهادی بود؛ اما تاریخ نشان می‌دهد که پیروزی نظامی، اگر به توافق سیاسی و اجماع ملی در امر حکومتداری نینجامد، می‌تواند به خلأ قدرت و چرخه‌ای تازه از بی‌ثباتی بینجامد. پس از خروج شوروی، نبود یک طرح جامع ملی، برخورد غیرمسئولانه و رقابت‌های تنظیمی، کشور را به سوی جنگ‌های داخلی سوق داد.

این تجربه نشان می‌دهد که پیروزی واستقلال فقط با بیرون رفتن نیروهای خارجی کامل نمی‌شود؛ استقلال واقعی با نهادسازی، قانون‌گرایی و مشارکت همگانی و اذعان به مالکیت مردم نسبت به سیاست تحقق می‌یابد.

پیامهای خروج:

پیام نخست خروج، اولویت دادن به منافع ملی بر منافع گروهی است. هرگاه سیاست به ابزار حذف و انحصار بدل شود، دروازه برای مداخله بیرونی همواره باز می‌ماند. پرواضح است که با مداخله خارجی دستیابی به صلح و‌ثبات پایدار امر ممتنع خواهد بود.
پیام دوم، اهمیت اجماع سیاسی و گفت‌وگوی فراگیر است. جامعه‌ای متکثری چون افغانستان، با تک‌صدایی اداره نمی‌شود؛ بلکه با سازوکاری که همه صداها را در چارچوب قانون بشنود، امکان‌پذیر می‌شود. هرگونه تمایل به انحصار و مقاومت در برابر تکثر اجتماعی و‌تأکید بر سازوکار‌های انحصارگرایانه نوعی سرمایه گزاری بر دشمنی میان مردم و بازتولید خشونت و بحران است.
پیام سوم، ضرورت سرمایه‌گذاری بر آموزش و ارتقای آگاهی، روی دستگیری طرحهای اقتصاد و ساخت نهادهای مدنی واقعی است. سلاح و‌خشونت می‌تواند رژیمی را ساقط کند، اما فقط دانش و نهاد می‌توانند آینده‌ای پایدار بسازند. اذعان براین مهم زمان واقعی است که همه گروه‌های اجتماعی از این حق برخوردار شوند. محرومیت زنان از تحصیل، سرکوب آگاهی در کشور به معنای سلب ظرفیت و فرصت از کشور برای پیشرفت است.

حزب شهروندان افغانستان تأکید می‌کند که عبرت گرفتن از گذشته، به معنای ماندن در گذشته نیست. باید تاریخ را با نگاه انتقادی بخوانیم؛ مراجعه به تاریخ برای زنده نگه‌داشتن کینه‌ها و بازتولید بحران‌ها نیست بلکه برای جلوگیری از تکرار خطاها است. سزاوار افغانستان هنرنمایی در تکرار خطا نیست فضیلت گروه‌های اجتماعی و سیاسی در عبور از الگوهای ناکارآمد و ایجاد شهامت اعتراف به خطا و آمادگی برای پذیرش الگوهای کارآمد است. افغانستان زمانی به ثبات می‌رسد که سیاست از مدار وابستگی و رقابت‌های نیابتی، غیریت‌سازیهای قومی، مذهبی و سمتی خارج شده و به مدار شهروندی، پاسخگویی و حاکمیت قانون وارد شود.

سالگرد خروج نیروهای شوروی یادآور یک حقیقت بنیادین است و آن اینکه هیچ قدرت خارجی نمی‌تواند سرنوشت یک ملت را برای همیشه تعیین کند؛ اما اگر خود آن ملت به تفاهم و همبستگی نرسد، تاریخ می‌تواند بارها همان درس را با هزینه‌های سنگین‌تر تکرار کند

گزارش دیدار مردمی در شهر نیوکاسل Newcastle upon Tyne – انگلستان

دکتر ذاکرحسین ارشاد رئیس حزب شهروندان افغانستان در ادامه دیدارهای مردمی خود، روز سه‌شنبه ۱۷ فبروری ۲۰۲۶ در شهر Newcastle upon Tyne با جمعی از هموطنان و اعضای جامعه دیاسپورای افغانستانی این شهر دیدار و گفتگو کرد.

زمینه این نشست مردمی با همکاری و هماهنگی مسئولان انجمن جعفریه، از جمله جناب آقا موسی، آصف افشار و رضا توکلی فراهم شد. حزب شهروندان افغانستان ضمن قدردانی از تلاش‌ها و زحمات این عزیزان و همه برگزارکنندگان این برنامه، از حضور گرم و مسئولانه هموطنان مقیم نیوکاسل سپاسگزاری می‌نماید.

در این دیدار، دکتر ارشاد، رئیس حزب شهروندان افغانستان، ضمن ارائه گزارشی از کارنامه و فعالیت‌های حزب، بر ضرورت برخورد فعال، آگاهانه و مسئولانه با مسائل سرنوشت‌ساز کشور تأکید کرد. وی خاطرنشان ساخت که تمامی اقشار جامعه افغانستان، در داخل و خارج از کشور، در قبال آینده میهن مسئولیت دارند و باید برای کمک به یافتن راه‌حل‌های مؤثر در برابر بحران‌های موجود سهم بگیرند. به باور دکتر ارشاد، تا زمانی که خود مردم افغانستان رویکردی فعال و مسئولانه در پیش نگیرند، تحقق تغییرات مطلوب و پایدار امکان‌پذیر نخواهد بود.

دکتر ارشاد در بخش پایانی سخنان خود، به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان، با اشاره به جایگاه دین در جامعه اظهار داشت که دین، پیام‌آور رحمت برای همه بشریت است و نباید به ابزاری برای خشونت، افراط‌گرایی، هراس‌افکنی و سلب حقوق افراد تبدیل شود. وی افزود که پیام رمضان بر رحمت، همدلی، مسئولیت‌پذیری و اصلاح فردی و اجتماعی تأکید دارد و ضروری است این پیام در رفتار و کنش‌های اجتماعی بیش از پیش بازتاب یابد.

این نشست در چارچوب سلسله برنامه‌های مردمی رئیس حزب شهروندان افغانستان برگزار شد و هدف آن فراهم‌سازی زمینه برای تبادل نظر مستقیم، شنیدن دیدگاه‌ها و بررسی راهکارهای پیشنهادی شهروندان در راستای مشارکت مؤثر جامعه دیاسپورا در تحولات آینده کشور است. حزب شهروندان افغانستان بر این باور است که راه‌حل اساسی در سیاست افغانستان، احیای نقش مردم در مناسبات و تصمیم‌گیری‌های کلان ملی است.

کمیته فرهنگی
۱۸ فبروری ۲۰۲۶

پیام تبریکی،

همکار ارجمند، جناب آقای رفیعی
مسئول محترم کمیته ارتباطات حزب شهروندان افغانستان

انتخاب شایسته و مسئولانهٔ حضرت‌عالی به عنوان رئیس خانهٔ فرهنگ هزاره در اتریش و نیز آغاز رسمی فعالیت‌تان در این جایگاه مهم فرهنگی و اجتماعی را صمیمانه تبریک و تهنیت عرض می‌نمایم. بی‌تردید این اعتماد، بیانگر تلاش و تجربهٔ ارزشمند شما در عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی است.

امیدوارم با درایت، همدلی و تلاش‌های مستمر جناب‌عالی و سایر همکاران ما در هیئت اجرایی، خانهٔ فرهنگ هزاره در اتریش به مرکزی پویا برای تقویت هویت فرهنگی، تحکیم همبستگی اجتماعی و گسترش تعاملات سازنده در جامعهٔ مهاجران تبدیل گردد.

از درگاه خداوند متعال، موفقیت‌های روزافزون و دستاوردهای ماندگار شما و سایر همکاران را مسئلت دارم. یقین دارم که تحقق اهداف بزرگ، در پرتو عزم راسخ و کوشش‌های پیگیر، دست‌یافتنی خواهد بود.

با احترام
دکتر ذاکرحسین ارشاد
رئیس حزب شهروندان افغانستان

۱۵ فیبروری ۲۰۲۶

اطلاعیه:

در عصر بازتعریف هویت‌های جمعی، رسانه تنها ابزار اطلاع‌رسانی نیست؛ بلکه سازنده‌ی چارچوب‌های فکری و کنش شهروندی است.

حزب شهروندان افغانستان در ادامه نشست‌های قبلی خود برگزار می‌کند:

هجدهمین نشست «گفتمان شهروندی»
با موضوع: «نقش رسانه‌ها در شکل‌گیری هویت شهروندی در افغانستان»

با حضور:
حامد عبیدی – پژوهشگر مطالعات رسانه
لینا روزبه – خبرنگار و فعال حقوق زن

گرداننده: آرش مهران

زمان: سه‌شنبه ۱۷ فبروری، ساعت ۷ شام (وقت اروپای مرکزی)

بستر برگزاری: گوگل‌میت

برای پیوستن به نشست، روی این لینک کلیک کنید:
https://meet.google.com/sqw-pcts-osf

یا وارد Google Meet شده و این کُد را وارد نمایید:
sqw-pcts-osf ‎<This message was edited>

فراخوان حزب شهروندان افغانستان به هم‌وطنان دیاسپورای مقیم در اروپا

حزب شهروندان افغانستان با درک مسئولیت تاریخی و مدنی، از شهروندان آگاه و جامعه دیاسپورای افغانستان مقیم در فرانکفورت آلمان، الفورویل فرانسه، زوترمیر و روتردام هلند می‌خواهد با مشارکت فعال و هدفمند، از نامزدان شایسته جامعه ما در انتخابات شوراهای شهری و مدیریت‌های محلی هریک آقایان رضا رضایی در شهرداری شهر الفورویل فرانسه، خانم سانگه صدیقی در شهر زوترمیر، میلاد جوزف ابراهیم در شهر روتردام هلند و ظریف اندر در شهر فرانکفورت حمایت کنند.

نامزدی این چهره‌ها، افزون بر انجام رسالت مدنی در کشورهای میزبان، روشن‌ترین تجلی بلوغ سیاسی نسل نوین هم‌وطنان ما در مهاجرت است. حضور آنان دو پیام روشن دارد:

نخست برای جوامع میزبان: دیاسپورای افغانستان تنها پناهنده نیستند، بلکه شهروندان مسئول، کنشگران مدنی و سازندگان آینده‌اند. آنان نه حاشیه‌نشینان منفعل، بلکه سرمایه‌های انسانی فعال و مؤثر در توسعه اجتماعی و سیاسی شهرهای محل اقامت خویش‌اند. این مشارکت، نشانه موفقیت سیاست‌های ادغام، آموزش و فرصت‌سازی در کشورهای میزبان است و حمایت از این نامزدان، به تقویت دموکراسی محلی و تنوع نهادی می‌انجامد؛ زیرا حضور شهروندان با پیشینه‌های گوناگون، کیفیت حکمرانی را ارتقا می‌دهد و نمایندگی واقعی‌تری از بافت اجتماعی شهرها فراهم می‌سازد.

دوم برای افغانستان: این حرکت حامل پیام مهم‌تری است. فرهنگ مشارکت، پاسخگویی و رقابت مدنی می‌تواند در هر شرایطی بازتولید شود. نسلی که در بستر مهاجرت توانسته است در ساختارهای دموکراتیک نقش بگیرد، نشان می‌دهد که جامعه افغانستان ظرفیت درونی برای سیاست‌ورزی مسئولانه، قانون‌مدار و مبتنی بر رأی مردم را دارد.

حزب شهروندان افغانستان تأکید می‌کند که مشارکت مدنی و سیاسی، مؤثرترین ابزار برای مقابله با بی‌عدالتی، تبعیض و حذف است. رأی دادن در فرآیندهای دموکراتیک، افزون بر تمثیل مشارکت سیاسی، انجام مسئولیت شهروندی و سهم‌گیری فعال در روندهای سازنده اجتماعی است. جامعه‌ای که در سازوکارهای رسمی قدرت مشارکت می‌کند، نه‌تنها از حقوق خود دفاع می‌کند، بلکه در شکل‌دهی به آینده مشترک نیز نقش می‌آفریند.

ما از تمامی هم‌وطنان واجد شرایط رأی‌دهی در فرانکفورت، الفورویل، زوترمیر و روتردام می‌خواهیم با حضور آگاهانه در انتخابات، از عزیزان ما حمایت کنند و نشان دهند که دیاسپورای افغانستان نیرویی سازمان‌یافته، قانون‌مدار و متعهد به توسعه است.

این حمایت، گامی در جهت تقویت سرمایه اجتماعی جامعه ما، تثبیت جایگاه شهروندی آنها در اروپا و ارسال پیامی روشن به داخل کشور است که مسیر قدرت از مشارکت مدنی و مسئولیت‌پذیری می‌گذرد، نه از انکار و حذف.

حزب شهروندان افغانستان با باور به آینده‌ای مبتنی بر عدالت، شایسته‌سالاری و همزیستی مسالمت‌آمیز، برای همه این نامزدان آرزوی موفقیت دارد و از جامعه دیاسپورای افغانستان می‌خواهد با وحدت، بلوغ سیاسی و حضور فعال، این فرصت تاریخی را به دستاوردی پایدار تبدیل کند.

با احترام

حزب شهروندان افغانستان

۱۴ فبروری ۲۰۲۶

اعتراف سیاسی یا امکان گذار از فاجعه!

سخنان دو روز پیش وزیر دفاع پاکستان( خواجه آصف) درباره‌ی خطاهای راهبردی گذشته‌ی این کشور را می‌توان در چارچوب بازگشت «اعتراف» به حوزه‌ی سیاست عمومی تحلیل کرد؛ مفهومی که در نظریه‌ی سیاسی مدرن، اهمیت ویژه داشته و به معنای خلق یک امکان جدید، بازگرداندن اعتماد عمومی و فعال کردن حافظه‌ی جمعی تلقی می‌شود. اعتراف به خطا، به‌ویژه هنگامی که با تصمیم‌های امنیتی، ایدئولوژیک و فراملی پیوند خورده باشد، دو عنصری چون توجیه قدرت و مسئولیت قدرت را از همدیگر متمایز می‌سازد. امیدواریم که کنشگران مسائل راهبردی به جای توجیه قدرت با نگاه انتقادی، مسئولیت قدرت را به عهده بگیرند.
در سنت فلسفه‌ی سیاسی، به‌ویژه در آثار هانا آرنت، مسئله‌ی مسئولیت سیاسی دقیقاً زمانی شکل می‌گیرد که کنشگر، از پناه‌بردن به ساختار، ایدئولوژی یا «ضرورت تاریخی» سر باز می‌زند و نقش خود را در تولید پیامدهای فاجعه‌بار به رسمیت می‌شناسد. آرنت نشان می‌دهد که شرّ، اغلب نه از نیت‌های اهریمنی کنشگران، بلکه از تعلیق اندیشیدن و فقدان مسئولیت‌پذیری زاده می‌شود. از این منظر، اعتراف، بازگشت اندیشیدن به سیاست و خلق یک امکان، در مناسبات قدرت است. البته اعتراف سیاسی زمانی می‌تواند به «امکان گذار» بدل شود که سه سطح را هم‌زمان در بر گیرد:
سطح گفتمانی (بازتعریف روایت رسمی گذشته)،
سطح نهادی (ایجاد سازوکارهای پاسخ‌گویی)،
و سطح اخلاق عمومی (بازسازی معیارهای قضاوت اجتماعی).
این چارچوب با نظریه‌ی حافظه‌ی جمعی در آثار پل ریکور نیز هم‌خوان است؛ از نظر ریکور بدون نام‌گذاری خطا ب خطا و پذیرش مسئولیت، حافظه به اسطوره بدل می‌شود و اسطوره، مانع یادگیری و‌عبرت‌گیری تاریخی می‌شود.
افغانستان نمونه‌ی بارز جامعه‌ای است که در آن، فقدان اعتراف سیاسی، به انسداد حافظه‌ی انتقادی انجامیده است ‌‌خطا، خطا درک نشده و نمی‌شود. دهه‌ها جنگ، مداخله، ایدئولوژی‌سازی خشونت و تصمیم‌های فاجعه‌بار، به‌ندرت با پذیرش مسئولیت همراه بوده‌اند. در عوض، شکست‌ها در قالب مفاهیمی چون «جهاد»، «دفاع از دین»، «مقاومت مقدس» یا «توطئه‌ی بیگانگان» دفاع از «زوال» و… بازنمایی شده‌اند. این بازنمایی، آن‌گونه که نظریه‌های انتقادی قدرت نشان می‌دهند، خشونت را از حوزه‌ی سیاست قابل‌نقد خارج و آن را به امر مقدس و غیرقابل‌پرسش تبدیل کرده است.
هم‌چنین این فرضیه را از رهگذر نظریه تبارشناسی فوکو نیز می‌توان توضیح داد. دانشجویان علوم اجتماعی میدانند که میشل فوکو درباره‌ی نسبت دانش، قدرت و حقیقت تصریح دارد که حقیقت، محصول روابط قدرت است و آن‌چه «گفته نمی‌شود» به اندازه‌ی آن‌چه گفته می‌شود، در تداوم سلطه نقش دارد. در افغانستان، سکوتِ سازمان‌یافته درباره‌ی مسئولیت کنشگران سیاسی و نظامی نسبت به خلق فجایع، بخشی از همان رژیم حقیقتی است که فاجعه را عادی و تکرارپذیر کرده و می‌کند. همه میدانیم که پیامدهای این وضعیت صرفاً سیاسی نیست، بلکه در لایه‌های اجتماعی و زیست‌جهانی جامعه نیز رسوب کرده است. نمونه‌هایی چون واداشته‌شدن دختران به تغییر هویت جنسیتی برای بقا، آنهم در این عصرمثال واضح این ادعا است. ما نباید نوریه را به‌عنوان استثناهای فرهنگی، در نظر بگیریم بلکه به‌مثابه نشانه‌های ساختاری فروپاشی اخلاق عمومی تحلیل و فهم نماییم. جامعه‌ای که مدعی التزام به شریعت و نصوص دینی است، اما شرایطی می‌آفریند که در آن زن، کودک یا یتیم برای زنده‌ماندن ناچار به انکار هویت خویش می‌شود، اصلا باید کفت وجود تقیه به عنوان دیپلماسی بقا نشان ناسلامتی و بیماری جامعه است. هرجا که تقیه‌ی اجتماعی وجود داشت، جامعه فروپاشیده است!
هم‌چنین از منظر نظریه‌های گذار و عدالت انتقالی، نیز این فرضیه قابل توضیح است. در آثار رُتی تایتل، اعتراف به خطا شرط لازم ـ هرچند نه کافی ـ برای آغاز بازسازی نهادی و اخلاقی در نظر گرفته می‌شود. از نظر وی بدون اعتراف، نه امکان حقیقت‌یابی وجود دارد، نه آشتی اجتماعی، و نه اصلاح ساختارهایی که خشونت را بازتولید می‌کنند. در چنین شرایطی، جامعه در چرخه‌ای از «فراموشی فعال» گرفتار می‌شود؛ فراموشی‌ای که نه زخم‌ها را التیام می‌بخشد و نه مانع تکرار آن‌ها می‌شود.
در نتیجه، مسئله‌ی افغانستان بیش از آن‌که فقدان قهرمان یا ایدئولوژی باشد، فقدان کنشگرانِ مسئول است؛ کنشگرانی که شجاعت اعتراف به خطا، پذیرش پیامدها و بازاندیشی در مبانی مشروعیت قدرت را داشته باشند. اعتراف، در این معنا، نه نشانه‌ی ضعف، بلکه کنشی رهایی‌بخش است که می‌تواند سیاست را از اسطوره‌سازی، و جامعه را از تقدیس فاجعه جدا سازد.
بدون چنین گسستی، هر پروژه‌ی اصلاح، صلح یا بازسازی، بر زمینی بنا خواهد شد که هنوز از گفتن حقیقت هراس دارد؛ و جامعه‌ای که از حقیقت می‌هراسد، ناگزیر فاجعه را بار دیگر تجربه خواهد کرد.

نقش احزاب در شکل دهی هویت شهروندی در افغانستان:

فشرده سخنرانی دکتر رئیس‌زاده عضو ارشد حزب شهروندان افغانستان در هفندهمین نشست « گفتمان شهروندی » به‌ شرح ذیل تقدیم مخاطبین گرامی می‌گردد.

مدیریت وب‌سایت

نقش احزاب در شکل دهی هویت شهروندی در افغانستان:

افغانستان امروز پیش از آن‌که با بحران دولت مواجه باشد، با بحران شهروند روبه‌رو است. این گزاره به معنای نادیده‌گرفتن فروپاشی نهادهای رسمی نیست؛ تأکید آن بر این واقعیت است که فروپاشی دولت پیامد فقدان یک جامعه شهروندی نهادینه و نبود یک قرارداد سیاسی پایدار میان فرد و نظم عمومی است. در تاریخ معاصر افغانستان، دولت اغلب پیش از جامعه و نه برخاسته از آن شکل گرفته و در بسیاری موارد در تقابل با خواست شهروند عمل کرده است. در حالی‌که در نظریه‌های دولت مدرن، دولت محصول توافق، مشارکت و مطالبه‌گری شهروندان آگاه دانسته می‌شود، تجربه افغانستان نشان می‌دهد که دولت بیشتر جامعه را مهندسی کرده است.
دولتی که بر شهروند فعال، صاحب حق و مسئولیت‌پذیر استوار نباشد، ناگزیر یا به‌سوی اقتدارگرایی میل می‌کند یا در برابر بحران‌های درونی و فشارهای بیرونی فرو می‌پاشد. به همان اندازه، سیاستی که بر بنیاد شهروندی تعریف نشود، توان تبدیل‌شدن به یک فرآیند مدنی و عقلانی را از دست می‌دهد و ناچار به هویت‌های پیشاسیاسی، منطق زور، بسیج احساسی و اتکای مزمن به مداخله بیرونی روی می‌آورد. از این دید، مسأله اصلی افغانستان این نیست که چه کسی حکومت می‌کند، در واقع این پرسش بنیادین مطرح است که چه کسی شهروند است و شهروند چگونه ساخته می‌شود. تا زمانی که شهروند به‌مثابه کنشگر سیاسی آگاه، برابر و مشارکت‌جو در متن سیاست افغانستان قرار نگیرد، هیچ الگوی حکمرانیاعم از جمهوری، امارت یا هر شکل دیگر، نخواهد توانست ثبات، مشروعیت و پایداری ایجاد کند
وقتی از هویت شهروندی سخن گفته می‌شود، منظور تنها تابعیت حقوقی یا ثبت اداری فرد در ساختار دولت نیست. هویت شهروندی به این معناست که فرد خود را بخشی از یک نظم سیاسی بداند و احساس کند با سرنوشت آن نظم پیوند واقعی دارد. شهروند کسی است که حقوق خود را می‌شناسد، برای به‌دست‌آوردن آن‌ها نیازمند لطف قدرت نیست و هم‌زمان در برابر جامعه و سرنوشت جمعی احساس مسئولیت می‌کند. در چنین وضعیتی، مشارکت سیاسی به بخشی از زندگی عادی تبدیل می‌شود: رأی دادن، نقد قدرت، پرسش‌گری، اعتراض مدنی و مطالبه پاسخ‌گویی، کنش‌های طبیعی شهروند محسوب می‌شوند.
مشکل اساسی افغانستان در اینجاست که سیاست هیچ‌گاه بر پایه شهروند ساخته نشده است. در تاریخ سیاسی این کشور، فرد یا زیر سلطه قدرت متمرکز تعریف شده، یا در چارچوب هویت‌های قومی و قبیله‌ای معنا یافته، و یا در قالب ایدئولوژی‌هایی قرار گرفته که نقش او را از پیش تعیین کرده‌اند. در همه این وضعیت‌ها، به‌جای مشارکت آگاهانه، از فرد اطاعت خواسته شده است. به همین دلیل، شهروند به‌عنوان یک انسان سیاسی آگاه و مسئول هیچ‌گاه فرصت نهادینه‌شدن نیافته است. رابطه فرد با سیاست اغلب رابطه ترس، وابستگی یا توقع بوده و پیامد آن تبدیل سیاست به میدان زور، حذف و منازعه هویتی شده است.
در اندیشه سیاسی مدرن، حزب سیاسی دیگر ماشین انتخاباتی یا ابزار صرفِ رسیدن به قدرت نیست. حزب در معنای امروزی یک نهاد تربیت سیاسی است؛ نهادی که به‌جای تمرکز صرف بر سیاستمدار ساختن، انسان سیاسی پرورش می‌دهد. در جوامعی که هویت شهروندی نهادینه شده، حزب فضایی است که در آن فرد می‌آموزد چگونه از یک فرد منفعل به یک کنشگر سیاسی آگاه تبدیل شود. حزب به فرد می‌آموزد که سیاست نه فریاد است و نه مطالبه شخصی، در واقع فرآیندی جمعی، قانون‌مند و مبتنی بر گفت‌وگو است. در درون حزب، فرد یاد می‌گیرد که اختلاف نظر امری طبیعی است و نباید به دشمنی، حذف یا نفی کامل دیگری منجر شود. حزب همچنین به فرد می‌آموزد که قدرت امری مقدس و دست‌نخورده نیست و باید همواره مورد پرسش، نقد و پاسخ‌خواهی قرار گیرد.
یکی از نقش‌های اساسی حزب سیاسی، عبور دادن افراد از هویت‌های بسته و طبیعی مانند قوم، قبیله یا تبار به سوی هویت‌های باز و انتخابی است. حزب موفق، ما قومی را به ما سیاسی تبدیل می‌کند؛ به این معنا که تعلق سیاسی نه بر پایه خاستگاه، بر اساس باورها، برنامه‌ها و تصویری مشترک از آینده شکل می‌گیرد. در این چارچوب، وفاداری از خون و خاک به ارزش‌ها، برنامه‌ها و چشم‌انداز مشترک منتقل می‌شود و سیاست به‌تدریج از اسارت هویت‌های سخت رها می‌شود.
هم‌زمان، حزب سیاسی نهاد نهادینه‌سازی مسئولیت جمعی است. در حزب، فرد می‌آموزد که سیاست پیش از آن‌که مطالبه حق باشد، پذیرش مسئولیت نیز هست. آزادی سیاسی بدون مسئولیت، به هرج‌ومرج ختم می‌شود. فرد درمی‌یابد که اگر در تصمیم‌گیری شریک است، در پیامد آن نیز شریک است. به همین دلیل، احزاب سالم شهروندانی تربیت می‌کنند که آمادگی پذیرش مسئولیت اداره جامعه را دارند.

با این حال، تجربه احزاب سیاسی در افغانستان نشان می‌دهد که این نهادها در ساخت هویت شهروندی ناکام مانده‌اند. بسیاری از احزاب نه در شرایط عادی سیاست، در بستر جنگ، حذف سیاسی یا مقاومت مسلحانه شکل گرفته‌اند. در چنین فضایی، حزب از آغاز با منطق بقا تعریف شده و منطق شهروندی را کنار گذاشته است. افزون بر این، بخش بزرگی از احزاب افغانستان به‌جای برنامه‌محوری، هویت‌محور عمل کرده‌اند. حزب به‌جای ارائه افق مشترک برای آینده، به حافظ یک هویت خاص قومی، مذهبی یا تاریخی تقلیل یافته و جامعه را به مجموعه‌ای از جزایر جدا از هم تبدیل کرده است.
تناقض دیگر، اقتدارگرایی درون‌حزبی است. بسیاری از احزاب در بیرون از آزادی و عدالت سخن گفته‌اند، اما در درون خود ساختارهایی بسته، متمرکز و غیرپاسخ‌گو داشته‌اند. حزبی که در آن نقد تحمل نمی‌شود و گردش نخبگان وجود ندارد، نمی‌تواند انسان سیاسی مستقل تربیت کند. چنین حزبی به‌جای شهروند فعال، پیرو خاموش می‌سازد.
افزون بر این، گسست میان حزب و جامعه به یک معضل مزمن تبدیل شده است. حزب به‌جای آن‌که در زندگی روزمره مردم در منطقه، دانشگاه، نهادهای مدنی و صنفی حضور داشته باشد، به نهادی مقطعی و موسمی بدل شده که فقط در زمان بحران یا معامله قدرت فعال می‌شود. حزبی که با جامعه زندگی نکند، نمی‌تواند هویت شهروندی بسازد.
اگر قرار است سیاست در افغانستان بازسازی شود، احزاب سیاسی ناگزیرند حقوق شهروندی را به‌عنوان اصل غیرقابل معامله بپذیرند. برابری حقوقی، مستقل از قوم، مذهب، جنسیت و جغرافیا، باید بنیان سیاست قرار گیرد. هم‌زمان، دموکراسی باید به‌عنوان یک کنش روزمره در درون حزب تمرین شود. حزب باید به مکتب دموکراسی تبدیل گردد؛ جایی که نقد، مشارکت و پاسخ‌گویی به تجربه زیسته اعضا بدل شود.
در نهایت، سیاست در افغانستان تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که به فرآیند بازسازی اعتماد اجتماعی بدل شود. بحران اصلی، پیش از آن‌که بحران قدرت باشد، بحران اعتماد است: اعتماد فرد به جامعه، اعتماد شهروند به سیاست و اعتماد میان گروه‌هایی که سال‌ها کنار هم زیسته‌اند، اما گفت‌وگوی واقعی نداشته‌اند. این اعتماد نه از مسیر زور، نه با مداخله بیرونی و نه با تحمیل یک روایت واحد بازسازی می‌شود. تنها از مسیر احزاب مسئول، گفتمان سازمان‌یافته و مشارکت معنادار شهروندان است که می‌توان سیاست را از میدان حذف و هویت، به عرصه گفت‌وگو، قانون و همزیستی بازگرداند.
در چنین صورتی، هویت شهروندی دیگر یک مفهوم انتزاعی نخواهد بود، در واقع به تجربه‌ای زیسته تبدیل می‌شود؛ تجربه‌ای که در آن فرد احساس می‌کند دیده می‌شود، شنیده می‌شود و اثر می‌گذارد. اگر این مسیر آغاز شود، افغانستان می‌تواند از سیاست هویتی عبور کند و به‌سوی جامعه‌ای حرکت کند که در آن تفاوت به جای تهدید به امکان همزیستی تبدیل میشود.

پروندهٔ جفری اپستین یا رونمایی از جانِ جهان

در یک ارزیابی ژرف‌تر می‌توان گفت که منازعهٔ واقعی جهان نه صرفاً جنگ دولت‌ها، ایدئولوژی‌ها یا نظام‌های سیاسی، بلکه نزاعی بنیادین‌تر در درون تمدن انسانی است؛ جنگ میان غریزهٔ ویرانی و غریزهٔ آبادانی، میان آرمان‌گرایی و واقع‌گرایی تهاجمی. بسیاری از بحران‌های معاصر افغانستان و خاورمیانه تا نظام جهانی در همین چارچوب قابل تحلیل‌اند. پروندهٔ جفری اپستین نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ بلکه یکی از عریان‌ترین نشانه‌های پیروزی غریزهٔ ویرانی در دل نظمی است که خود را مظهر عقلانیت، اخلاق و آبادانی معرفی می‌کند.

پروندهٔ اپستین، به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین نمادهای فرومایگی و شرمساری انسان مدرن، صرفاً یک انحراف اخلاقی فردی یا فساد چند سیاست‌مدار نیست؛ بلکه نشانه‌ای از سقوط انسانیت در عصر اومانیسم است؛ عصری که در آن، غریزهٔ ویرانی توانسته است در پوشش عقلانیت و آزادی، خود را بازتولید کند.

در برابر این خوانش، تفسیرهای توجیه‌گرایانه‌ای نیز وجود دارد که با تکیه بر مکانیسم دفاعی لبرال‌دموکراسی می‌کوشند این پرونده را به سطح امر فردی تقلیل دهند و با تفکیک امر ساختاری از امر شخصی، اعتبار کل نظام را حفظ کنند. اما واقعیت آن است که پروندهٔ اپستین یک نقطهٔ گسست معرفتی است که در آن، جهان مدرن از پشت ویترین اخلاقی خود بیرون می‌آید و جانِ واقعی خویش را بی‌پرده آشکار می‌سازد.

لبرال‌دموکراسی در روایت مسلط خود، بر تلفیق آزادی فردی، عقلانیت نهادی و اخلاق جهان‌شمول تأکید می‌کند. این نظام، با پشتوانهٔ متفکران و نخبگان فکری، چنان تصویری آرمانی از خود ساخت که فوکویاما آن را «پایان تاریخ» نامید؛ یعنی پایان منازعات ایدئولوژیک و استقرار نهایی عقلانیت لیبرال. اما پروندهٔ اپستین نشان داد که در ورای این ویترین فکری و اخلاقی، قدرت در جهان لبرال‌دموکراسی الزاماً شفاف، پاسخ‌گو و اخلاق‌مند نیست؛ بلکه شبکه‌ای، طبقاتی، پنهان و برخوردار از مصونیت برای الیگارشی‌های فرومایه است.

اپستین را می‌توان تجسم یک الیگارشیِ عاری از اخلاق دانست؛ الیگارشی‌ای که هم‌زمان دو واقعیت هولناک را برملا کرد. از یک‌سو، شرمساری‌ای که تصور آن برای وجدان انسانی دشوار است، و از سوی دیگر، رونمایی از امکانی که تا پیش از آن ناممکن می‌نمود. ساخت جزیره‌های بهره‌کشی و تجارت جنسی کودکان برجسته ترین نشان این فرمایگی است. این امر تنها زمانی قابل فهم می‌شود که اپستین را نمایندهٔ سوی تاریک تمدن لیبرال بدانیم؛ جایی که آرمان‌ها به گفتمان عمومی سپرده می‌شوند، اما واقعیت در شبکه‌های بستهٔ نخبگان الیگارشیک رقم می‌خورد.

از این منظر، اپستین مرتکب دو خیانت هم‌زمان شد.
نخست، خیانت انسانی و اخلاقی از طریق تحقیر کرامت انسان و بهره‌کشی جنسی؛
و دوم، خیانت تمدنی از طریق بی‌اعتبارسازی بنیان‌های اخلاقی لبرال‌دموکراسی و آشکار ساختن ناتوانی این نظام در مهار و کنترل الیگارهای خود.

آنچه در پروندهٔ اپستین افشا شد، نه یک رسوایی اخلاقیِ موردی، بلکه بحران مشروعیت اخلاقی یک مکتب مدعی بود. اکنون پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی خطا کرده است؛ بلکه این است که چه ساختاری چنین خطاهایی را ممکن، تکرارشونده و پنهان‌پذیر ساخته است.

برای پاسخ به این پرسش می‌توان به درک فوکویی از قدرت رجوع کرد. قدرت مدرن الزاماً سرکوب‌گر نیست؛ بلکه تولیدکنندهٔ گفتمان است. گفتمان لیبرال، با تأکید بر آزادی فردی و خصوصی‌سازی اخلاق، وضعیتی را پدید آورده که در آن اپستین نه یک استثنا، بلکه امکانِ درونی نظام است. او نه در حاشیهٔ نظم لیبرال، بلکه در متن آن زیست؛ با دسترسی به دانشگاه‌ها، بنیادهای علمی، نهادهای مالی و سیاست‌مداران، و با درگیر کردن نخبگان در چرخهٔ فساد، برای خود مصونیت تولید کرد. این یعنی اخلاق لیبرال در عمل تابع مناسبات قدرت است، نه مهارکنندهٔ آن.

از این‌رو، شرمساری اپستینی صرفاً یک شرمساری فردی یا ملی نیست؛ بلکه شرمساری یک تمدن است که غریزهٔ ویرانی را در دل عقلانیت نهادی پنهان کرده است. این شرمساری الزاماً به فروپاشی لبرال‌دموکراسی منجر نمی‌شود، اما به‌معنای فرو ریختن ادعای برتری اخلاقی آن است. نظامی که خود را داور اخلاق جهانی می‌داند، بدون تسویه‌حساب با تاریک‌خانه‌های درونی‌اش نمی‌تواند این نقش را حفظ کند.

پروندهٔ اپستین شکاف میان اخلاق ادعایی و واقعیت نهادی لبرال‌دموکراسی را عیان ساخت. اگر این شکاف ترمیم نشود، نه با انقلاب، نه با تغییر پالیسی‌ها و نه با جابه‌جایی نقش‌ها در نظم جهانی، بلکه از طریق فرسایش اعتماد و شکست اخلاقی، نظام از درون تهی خواهد شد. در چنین وضعیتی، تنها لبرال‌دموکراسی بازنده نیست؛ بلکه آرمان‌گرایی به‌مثابه امکان اخلاقی بشر آسیب می‌بیند و این شاید خطرناک‌ترین پیام پروندهٔ اپستین باشد.
پیروزی بی‌اخلاقی بر اخلاق، و غلبهٔ الیگارشی بر شرافت اجتماعی و سیاسی.