اعتراف سیاسی یا امکان گذار از فاجعه!

سخنان دو روز پیش وزیر دفاع پاکستان( خواجه آصف) درباره‌ی خطاهای راهبردی گذشته‌ی این کشور را می‌توان در چارچوب بازگشت «اعتراف» به حوزه‌ی سیاست عمومی تحلیل کرد؛ مفهومی که در نظریه‌ی سیاسی مدرن، اهمیت ویژه داشته و به معنای خلق یک امکان جدید، بازگرداندن اعتماد عمومی و فعال کردن حافظه‌ی جمعی تلقی می‌شود. اعتراف به خطا، به‌ویژه هنگامی که با تصمیم‌های امنیتی، ایدئولوژیک و فراملی پیوند خورده باشد، دو عنصری چون توجیه قدرت و مسئولیت قدرت را از همدیگر متمایز می‌سازد. امیدواریم که کنشگران مسائل راهبردی به جای توجیه قدرت با نگاه انتقادی، مسئولیت قدرت را به عهده بگیرند.
در سنت فلسفه‌ی سیاسی، به‌ویژه در آثار هانا آرنت، مسئله‌ی مسئولیت سیاسی دقیقاً زمانی شکل می‌گیرد که کنشگر، از پناه‌بردن به ساختار، ایدئولوژی یا «ضرورت تاریخی» سر باز می‌زند و نقش خود را در تولید پیامدهای فاجعه‌بار به رسمیت می‌شناسد. آرنت نشان می‌دهد که شرّ، اغلب نه از نیت‌های اهریمنی کنشگران، بلکه از تعلیق اندیشیدن و فقدان مسئولیت‌پذیری زاده می‌شود. از این منظر، اعتراف، بازگشت اندیشیدن به سیاست و خلق یک امکان، در مناسبات قدرت است. البته اعتراف سیاسی زمانی می‌تواند به «امکان گذار» بدل شود که سه سطح را هم‌زمان در بر گیرد:
سطح گفتمانی (بازتعریف روایت رسمی گذشته)،
سطح نهادی (ایجاد سازوکارهای پاسخ‌گویی)،
و سطح اخلاق عمومی (بازسازی معیارهای قضاوت اجتماعی).
این چارچوب با نظریه‌ی حافظه‌ی جمعی در آثار پل ریکور نیز هم‌خوان است؛ از نظر ریکور بدون نام‌گذاری خطا ب خطا و پذیرش مسئولیت، حافظه به اسطوره بدل می‌شود و اسطوره، مانع یادگیری و‌عبرت‌گیری تاریخی می‌شود.
افغانستان نمونه‌ی بارز جامعه‌ای است که در آن، فقدان اعتراف سیاسی، به انسداد حافظه‌ی انتقادی انجامیده است ‌‌خطا، خطا درک نشده و نمی‌شود. دهه‌ها جنگ، مداخله، ایدئولوژی‌سازی خشونت و تصمیم‌های فاجعه‌بار، به‌ندرت با پذیرش مسئولیت همراه بوده‌اند. در عوض، شکست‌ها در قالب مفاهیمی چون «جهاد»، «دفاع از دین»، «مقاومت مقدس» یا «توطئه‌ی بیگانگان» دفاع از «زوال» و… بازنمایی شده‌اند. این بازنمایی، آن‌گونه که نظریه‌های انتقادی قدرت نشان می‌دهند، خشونت را از حوزه‌ی سیاست قابل‌نقد خارج و آن را به امر مقدس و غیرقابل‌پرسش تبدیل کرده است.
هم‌چنین این فرضیه را از رهگذر نظریه تبارشناسی فوکو نیز می‌توان توضیح داد. دانشجویان علوم اجتماعی میدانند که میشل فوکو درباره‌ی نسبت دانش، قدرت و حقیقت تصریح دارد که حقیقت، محصول روابط قدرت است و آن‌چه «گفته نمی‌شود» به اندازه‌ی آن‌چه گفته می‌شود، در تداوم سلطه نقش دارد. در افغانستان، سکوتِ سازمان‌یافته درباره‌ی مسئولیت کنشگران سیاسی و نظامی نسبت به خلق فجایع، بخشی از همان رژیم حقیقتی است که فاجعه را عادی و تکرارپذیر کرده و می‌کند. همه میدانیم که پیامدهای این وضعیت صرفاً سیاسی نیست، بلکه در لایه‌های اجتماعی و زیست‌جهانی جامعه نیز رسوب کرده است. نمونه‌هایی چون واداشته‌شدن دختران به تغییر هویت جنسیتی برای بقا، آنهم در این عصرمثال واضح این ادعا است. ما نباید نوریه را به‌عنوان استثناهای فرهنگی، در نظر بگیریم بلکه به‌مثابه نشانه‌های ساختاری فروپاشی اخلاق عمومی تحلیل و فهم نماییم. جامعه‌ای که مدعی التزام به شریعت و نصوص دینی است، اما شرایطی می‌آفریند که در آن زن، کودک یا یتیم برای زنده‌ماندن ناچار به انکار هویت خویش می‌شود، اصلا باید کفت وجود تقیه به عنوان دیپلماسی بقا نشان ناسلامتی و بیماری جامعه است. هرجا که تقیه‌ی اجتماعی وجود داشت، جامعه فروپاشیده است!
هم‌چنین از منظر نظریه‌های گذار و عدالت انتقالی، نیز این فرضیه قابل توضیح است. در آثار رُتی تایتل، اعتراف به خطا شرط لازم ـ هرچند نه کافی ـ برای آغاز بازسازی نهادی و اخلاقی در نظر گرفته می‌شود. از نظر وی بدون اعتراف، نه امکان حقیقت‌یابی وجود دارد، نه آشتی اجتماعی، و نه اصلاح ساختارهایی که خشونت را بازتولید می‌کنند. در چنین شرایطی، جامعه در چرخه‌ای از «فراموشی فعال» گرفتار می‌شود؛ فراموشی‌ای که نه زخم‌ها را التیام می‌بخشد و نه مانع تکرار آن‌ها می‌شود.
در نتیجه، مسئله‌ی افغانستان بیش از آن‌که فقدان قهرمان یا ایدئولوژی باشد، فقدان کنشگرانِ مسئول است؛ کنشگرانی که شجاعت اعتراف به خطا، پذیرش پیامدها و بازاندیشی در مبانی مشروعیت قدرت را داشته باشند. اعتراف، در این معنا، نه نشانه‌ی ضعف، بلکه کنشی رهایی‌بخش است که می‌تواند سیاست را از اسطوره‌سازی، و جامعه را از تقدیس فاجعه جدا سازد.
بدون چنین گسستی، هر پروژه‌ی اصلاح، صلح یا بازسازی، بر زمینی بنا خواهد شد که هنوز از گفتن حقیقت هراس دارد؛ و جامعه‌ای که از حقیقت می‌هراسد، ناگزیر فاجعه را بار دیگر تجربه خواهد کرد.