The forgotten agony of Afghan women

Dr. Mohammad Sharif Haidari

The neglect of Afghan women’s suffering leads to the majority of society not becoming angry in the face of aggravating factors that intensify this suffering, such as widespread deprivation of women’s rights by the government. It prevents anyone from feeling fear and terror from all this inequality, discrimination, and deprivation. As a result, we witness that people do not show widespread and nationwide protest in the face of the prohibition of girls’ education and the closure of schools and universities to them. The denial of inequality and discrimination against girls and women does not turn into a universal demand.                                                          

Such a situation imposes social suffering on Afghan women—a suffering that is inherent to social relationships worldwide. It justifies or tolerates any form of imposed suffering through policies and can also be referred to as the suffering of the situation itself. Social suffering or situational suffering exists in contrast to the suffering of circumstances, which is the result of distressing events and incidents in specific situations throughout life, such as the death of loved ones, separation from loved ones, exile, illness, discrimination, and so on. The most important characteristic of the suffering of circumstances is its temporal, transient nature. However, the suffering of the situation is more enduring and long-lasting.               

The social suffering experienced by Afghan women is both a result of social mechanisms and concealed and ignored by them. One of the key operational mechanisms for this concealment is constantly framing social suffering instead of situational suffering by the ruling authorities and political forces. The governing group in the country tries to attribute exceptional characteristics to women’s social suffering and present it as temporary and a product of specific conditions. It is evident that this is an interpretive tactic to justify and ensure the longevity of the ruling group’s policies.

Finally, it should be reminded that one of the characteristics of social suffering is its political nature, which often goes unnoticed by those who impose it. Social suffering, in addition to being a social and psychological phenomenon, is also highly political. Social suffering, from a historical and sociological perspective, is a source of power and motivation that seeks to put an end to the production of suffering and adversity. In this way, the potential stored in social suffering becomes a transformative intermediary and a force for change, turning it into a societal resource for critique and transformation towards better conditions.                                         

Social suffering has the ability to generate a rebellious and antagonistic subject: someone who has reached the point of despair and does not see themselves as having anything to lose, someone who, in Marx’s words, “has nothing to lose but their chains.”                                                                                                                         

Dostoevsky also writes: “It has become clear to me that like ourselves, the underground men, by sealing their mouths and sew their lips together. Such individuals have the power to sit for forty years in the darkest dungeons, in the most remote corners, secluded and meditative. But if we bring these people into the light of day so that they see people and light, then all that isolation, seclusion, and prolonged silence shatters and becomes meaningless; at that moment, those people who have been silent and quiet for years begin to speak; they talk, they talk.”         

In this way, imposing widespread social suffering on Afghan women and their endurance by the people, while revealing its social nature, can also alert both the imposers of suffer and researchers to better understand the prospects of changes and influential forces in the future social transformations of the community.                  

بازخوانی مولفه‌های اساسی دولت مدرن

دولت در تعریف مدرن، دارای مولفه‌های اساسی است که آن را از دیگر گروه‌های اجتماعی و مدنی مثل انجمن‌ها، نهادهای آموزشی و مراکز دینی از یک طرف و گروه‌های سیاسی مثل احزاب سیاسی، شوراهای و تشکل‌های سیاسی از جانب دیگر، متمایز می‌سازد. عناصر چهارگانه مردم، سرزمین، حکومت و حاکمیت از مولفه‌های است که به اعتقاد اندیشمندان سیاسی در صورت فقدان هر یک از آنها موجودیت دولت منتفی خواهد بود. با اینکه این مولفه‌ها چند سده پیشینه دارند ولی شرایط کشور ما ایجاب بازخوانی آنها را دارد.با بازخوانی چهار عنصر دولت، می‌توان فهم کرد که در افغانستان اساسا نهادی به نام دولت وجود دارد یا نه.

۱. مردم

از آنجایی که دولت یک نهاد بشری است، شهروندان اولین عنصر اساسی آن است. به عبارت دیگر جمعیت یکی از مصالح فیزیکی انکارناپذیر ساختاری به نام دولت است. سرزمین خالی از سکنه را نمی‌توان دولت نامید. در طی دو سه قرن اخیر همزمان با تطور ماهیت دولت مدرن، مفاهیم مرتبط با آن نیز متحول گردیده است. روزگاری مردم رعیت تلقی می‌شدند و حاکمان آنها را به عنوان سرباز وظیفه، پیش‌خدمت، دهقان و مواد سوخت در راستای سعادت و خشو بختی خود در خدمت گرفتند. اما با دگرگونی ماهیت دولت از مخدوم به خادم، مفهوم مردم نیز از رعیت به شهروند تغییر کرد و مشروعیت دولت و نظام سیاسی دایر مدار رضایت و اقبال شهروندان گردید.

تعامل گروهی که قدرت را در کشور به دست گرفته است با مردم از جنس تعامل پیشا مدرن و یا حد اکثر مستبدان قرن نوزده است. با این تفاوت که حاکمان مستبد قرن نوزده و اوایل قرن بیست که دولت‌سازی و مدرنیته را رهبری می‌کردند، منور الفکر نامیده می‌شدند چون مردم را با قوه قهریه به سمت مدرنیته حرکت می‌دادند و دولت را با استندردهای جدید عیار می‌ساختند. اما طالبان مردم را با قوه قهریه به سمت قهقرا رجعت می‌هند. طالبان آشکارا از مردم و نخبگان سیاسی، بیعت می‌خواهند به منظور اینکه به برای بازگشت به نظم قرون وسطایی تمکین کنند. از جانب دیگر طالبان به رغم دعوت ظاهری از نخبگان برای بازگشت به وطن، در عمل با اعمال فشار، محدودیت و خشونت، کشور را به جغرافیایی خالی از سکنه اگرنه، خالی از نخبه تبدیل می‌کنند.

۲. جغرافیا

قلمرو جغرافیایی دومین عنصر فیزیکی و اساسی نهاد دولت است. مفهوم مدرن قلمرو شامل زمین، آب و فضای هوایی می‌شود. نکته اساسی در این زمینه این است که شهروندان از طریق سکونت در قلمرو مشترک با همدیگر متصل می‌گردند و از ترکیب این دو عنصر فیزیکی ابعاد مادی نهاد دولت شکل می‌گیرند. در افغانستان پس از ۲۰۲۱ شاهد جابجایی و مهندسی دموگرافیک هستیم؛ دسته‌ای وارد و دسته‌ای اخراج می‌گردند. طی این مدت نمادهای هویتی کهن مثل زبان فارسی حذف و نمادهای دیگر تحمیل گردیده است، تبعیض سیستماتیک قومیتی، جنستی و زبانی نه تنها اتصال و همزیستی مسالمت‌آمیز ساکنان قلمرو مشترک را آسیب رسانده که با غیریت‌سازی خصم‌پندار رادیکال، خطر دشمنی اقوام با هم برادر افزایش یافته است.

۳. حکومت

حکومت به عنوان سازمان سیاسی، یکی دیگر از مولفه‌های اساسی دولت از بعد سیاسی و معنوی است. جمعیت ساکن در یک قلمرو بدون سازماندهی سیاسی و ایجاد حکومت نمی‌توانند دولت را شکل دهند. به تعبیر گارنر از دانشمندان سیاسی، حکومت آژانسی است که پالیسی‌های مشترک را تعیین و امور مشترک را تنظیم و مدیریت می‌کند. به عبارت دیگر خواست و اقدامات دولت از طریق حکومت انجام می‌شود. آنچه در افغانستان جریان دارد در تضاد با این خصوصیت است؛ نه پالیسی مشترک ساخته می‌شود و نه امور مشترک تنظیم می‌شود. آنچه جریان دارد سیاست‌گذاری انحصاری و پیشا مدرن یک گروه است که نه خط مشی‌ها و نه اقدامات شان امور مشترک شهروندان و نخبگان کشور محسوب می‌شوند.

۴.  حاکمیت

مهمترین خصوصیتی که دولت را از دیگر نهادهای مشابه متمایز می‌سازد، حق اعمال حاکمیت است. حاکمیت مظهر مرجعیت فایقه است که بالاتر از آن اراده‌ای در یک قلمرو وجود ندارد. از این رو حاکمیت به معنای استقلال در بعد بیرونی و برترین مرجع اعمال کننده قدرت در عرصه داخلی، فهم می‌شود. با وجود اینکه در عصر جهانی شدن استحکام حاکمیت دولت در برابر دیگر دولت‌ها و سازمان‌های ملی و بین المللی کمرنگ شده است، همچنان یکی از عناصر سیاسی و معنوی قوام‌بخش دولت به شمار می‌رود. با توجه به این شاخص نیز در افغانستان کنونی و البته که در چند دهه اخیر، اراده نمایندگان برخواسته از متن مردم مرجعیت فایقه را نداشته و ندارد بلکه تحت تأثیر اراده و خط‌دهی خارجی‌ها مناسبات بیرونی تعیین و اعمال حاکمیت در درون صورت می‌گیرد.

با نگاهی گذرا و بازخوانی فشرده مولفه‌های اساسی دولت، روشن می‌شود که با بازگشت سلطه طالبان به نام امارت اسلامی، هیچ یکی از عناصر قوام‌بخش دولت حتی جغرافیا و قلمرو به معنای که عالمان دانش سیاسی تبیین می‌کنند، وحود ندارد. بنابراین اداره گروه طالبان اصلا دولت به مفهوم مدرن نیست تا زمینه‌های کسب مشروعیت آن در سطح ملی و بین المللی فراهم باشد.

احزاب سیاسی و تحقق بخشی حاکمیت ملی

حاکمیت در عصر مدرن با مقوله ملت گره خورده است. ملت همانند تحزب از فراورده های مدرنیسم است. حاکمیت های عصر مدرن دولت های ملی هستند که در آن حاکمیت متعلق به مردم است. حاکمیت ملی غیر از حاکمیت های سنتی است که به گونه ای دولت شهر و یا امپرتوری وجود داشتند. شکل سنتی از حاکمیت ها مرتبط با اقتدار های سنتی بودند که در آن حاکمیت الهی و یا کاریزمای فرمانروا به حاکمیت، مشروعیت می بخشید. در مدرنیته رابطه حاکمیت با سنت گسسته گردید و مشروعیت حکومت به اراده ملت تعلق گرفت. به این ترتیب نظام سیاسی نمی‌تواند برای کسب مشروعیت و حفظ آن به منابع بیرونی نظیر حق الهی فرمانروایان برای حکومت کردن متوسل شوند. حکومت مجبور و ملزم است برای کسب مشروعیت خود و حفظ و تداوم نظام سیاسی به آراء شهروندان یک جامعه،  متکی باشند و حق حاکمیت خویش را از مردم بداند. به عبارت دیگر حکومت‌ها تنها در گرو پیوند با جامعه است که می‌توانند ضرورت‌های وجودی خود را توجیه نمایند و همین نیازمندی به ارتباط با مردم است که پای حزب را به عرصه سیاسی باز می‌نماید.

در واقع در مدرنیته، زمینی شدن حکومت، باعث گردید که متفکران سیاسی مکانیسم های خاص این نوع از روابط سیاسی را مورد مداقه قرار دهند. تحولی که پس از رنسانس به‌صورت تدریجی؛ به حاکمیت ملی، قرارداد اجتماعی و دموکراتیک شدن نظام‌های سیاسی منجر گردید و یکی از مهم ترین ضرورت ها در پدیده تحزب همین نوع نگرش جدید به سیاست در مدرنیسم است. این نکته نیز حایز اهمیت است که میان مدرنیته، لیبرالیسم و احزاب کثرت گرا ارتباط قوی وجود دارد و گسترش مدرنیسم به لیبرالیزه شدن سیاست نیز انجامیده است.

بر این اساس از ضرورت‌های مهم در پدیده تحزب، عدم امکان حاکمیت مستقیم مردم است. کمال مطلوب در دموکراسی حاکمیت مردم بر خویشتن است؛ اما حاکمیت توده بر خویشتن به دلایل متعدد امکانپذیر نیست و به همین جهت است که نمایندگی در قالب احزاب سیاسی جای این حضور را می گیرند. می‌شود گفت که فراتر از عدم امکان، حاکمیت مستقیم توده به صلاح یک جامعه نیز نیست؛ چون تسلط بر توده ها خیلی آسانتر از تسلط بر جمع کوچک شنوندگان است. جمعیت های کثیر توده ای بیشتر در معرض وحشت و هراس کور و هم چنین در معرض هیجانات بی خردانه قرار می‌گیرد.

این مقوله ها آسیب پذیری جامعه سیاسی را در قبال پوپولیست ها نشان می دهد. سیاستمداران پوپولیست قهرمانان جوامع توده ای هستند و مبتنی بر کاریزمای شخصی و یا القایات هیجانی، قدرت سیاسی را تصاحب می کنند. عوام زدگی در سیاست به مثابه استبداد سیاسی خطرناک است و هر دو موجب فاصله میان عقلانیت و سیاست می‌گردد.

عدم امکان حاکمیت مستقیم مردم و به صلاح نبودن توده ای شدن جامعه سیاسی، اندیشمندان سیاسی را به سمت حزب سازی در نظام سیاسی سوق داده اند. تحزب در این رویکرد رابطه متقابل میان حکومت و مردم است که در آن حکومت و جامعه به‌صورت عقلانی با هم در ارتباط هستند؛ حکومت نمی‌تواند به فرد فرد شهروندان زور بگوید و جامعه نیز با فیلتر تحزب از هیجانات سیاسی به دور مانده و در واقع احزاب هیجانات اجتماعی را حداقل سازی نموده و مطالبات مردم را به‌صورت عقلانی و به دور از هیجانات فردی و اجتماعی در درون نظام سیاسی وارد می نمایند.

این وجه از ضرورت تحزب، به سیمای جامعه مدنی بودن احزاب سیاسی، نظر دارد. جامعه مدنی همانند تحزب از دستاورد های فکری مدرنیته است. جامعه مدنی به‌عنوان ارگان ها و نهاد های واسط میان حکومت و مردم و هم چنین نقش نظارتی آن در حسن اجرای امور، متشکل از اجزا و نهاد های خاص خود است؛ اما در این میان دو نهاد اهمیت حیاتی دارد؛ احزاب و رسانه. بدون وجود احزاب و رسانه ها، جامعه مدنی، اسمی بدون مسمی است.

اصول اساسی ملت‌سازی

ملت‌سازی از مسایل مهم و مبنایی جوامع کمتر توسعه یافته است و پیوند ناگسستنی با دولت‌سازی و توسعه دارد. افغانستان یکی از کشورهای ناکام در عرصه ملت‌سازی است و این امر از دلایل اصلی ناتوانی در دولت‌سازی و دست‌یابی ثبات سیاسی به شمار می‌رود. پژوهشگران تاریخ ملت‌ها و روابط بین الملل با توجه به فرایندهای پیموده شده موفق و ناکام در عرصه ملت‌سازی، اصولی را استخراج و توصیه نموده‌اند که می‌تواند به عنوان نقشه راه مورد استفاده قرار گیرد.

۱. مشارکت

یکی از اصولی انکار ناپذیر روند ملت‌سازی مشارکت است. به این معنا که بین شهروندان عادی و افرادی که بروکراسی را در ادارت دولتی به پیش‌ می‌برند، باید ارتباط، همکاری و مشارکت وجود داشته باشد. به تعبیر دیگر بجای فاصله بین ملت و دولت و تطبیق فرمان‌های دولتی با استفاده از قوه قهریه، ایجاب می‌کند که مردم در روندها مشارکت داده شده و خود را شریک در تصمیم‌گیری‌ها و تطبیق پالیسی‌ها بدانند. در برخی مقاطع تاریخ جمهوری اسلامی افغانستان(۲۰۰۱-۲۰۲۱) با وجود نواقص و مشکلات، نشانه‌های از این همکاری و مشارکت دیده می‌شد، با روی کار آمدن طالبان شاهد فرماندهی و فرمان‌پذیری محض مردم زیر سایه اسلحه هستیم.

۲. روند

ملت‌سازی روندی است که نتایج روشن و سریع در پی‌ندارد بلکه نیازمند تداوم توام با اصلاح است. یکی از موانع پیموده شدن این روند حرکت‌ها انقلابی و دگرگونی‌های رادیکال است که همه روندها از جمله روند ملت‌سازی را دچار گسست و اختلال می‌کند. اینکه افغانستان تنها در ۹ دهه، هشت بار شاهد تغییر رادیکال و نوعی فروپاشی سیاسی بوده است، نشان می‌دهد که این روند بارها دچار انقطاع شده است.

۳. حل مشکلات

یکی از اصول اساسی حل مشکلات مردم است. فرایند حل مشکلات ایجاب می‌کند که نیازهای اساسی مردم هدف قرار گرفته از این طریق اعتماد عمومی جلب شود. به اذعان ناظران بین المللی ایالات متحده آمریکا در افغانستان و عراق در سرنگونی رژیم‌های ظالم موفق بود اما در رسیدگی به مشکلات مردم ناکام گردید. مردم در افغانستان امنیت و ارتقاء استندردهای زندگی را می‌خواستند. با اینکه سطح رفاه مردم بهبود یافته بود اما امنیت تأمین نگردید. در پی بازگشت طالبان به قدرت با اینکه جنگ رسمی وجود ندارد ولی مردم احساس امنیت نمی‌کنند و مدام تحت تعقیب و کنترل طالبان قرار دارند. دیگر از حد اقل رفاه هم خبری نیست و مردم با قحطی و گرسنگی دست و پنجه نرم می‌کنند.

۴. هدف

اقدامات کوچک باید در راستای دست‌یابی به اهداف بزرگتر صورت گیرد. مردم باید ارزش‌های خود را در آنچه اجرا می‌شود و خود انجام می‌دهند ببینند. با بازگشت طالبان به قدرت اکثریت مردم افغانستان ارزش‌ها و اهداف خود را بر باد رفته می‌بینند. پرورش نسل جدید با سواد، همزیستی مسالمت‌آمیز، مشارکت همگانی در قدرت و اداره کشور، آزادی بیان، آزادی عقیده و نهایتا توسعه همه جانبه و ثبات پایدار از اهداف اساسی مردم افغانستان است. گروه طالبان به هیچ یکی از این اهداف و ارزش‌های مورد اهتمام مردم وقعی نگذاشته با منطق خشونت با مردم مواجه دارد. بر بنیاد این اصل نیز شاهد حرکت قهقرایی در عرصه ملت‌سازی هستیم.

۵. مردم

مردم در روند ملت‌سازی یک اصل است. تاریخ را ملت‌ها به پیش می‌برند و نه قدرت‌های بریده از مردم. بنابراین حاکمان خردمند و اداره دولتی خردگرا به مردم بهاء اصلی را قایل‌اند. هر نهاد و ساختار سیاسی که پشتیبانی و حمایت واقعی مردم را نداشته باشد بقاء خودش را تضمین نمی‌تواند چه برسد به پیشبرد روند ملت‌سازی. 

Recep Tayyip Erdoğan has won Turkey’s presidency in a runoff election of the votes

The second term of the Turkish presidency  election has ended, and  Recep Tayyip Erdoğan has won Turkey’s presidency in a runoff election of the votes  and succeeded to obtain the trust of Turkish citizen once more,and still have the helm of the Turkish government. The Justice and Development Party led by Mr. Erdogan has a civilized perspective towards Islam;  In the light of this view, he has been able to present  more moderate narrative of political Islam.  In two decades of this party’s rule, maximum use has been made of the Eurasian geography of Turkey, and this party has become the focal point of East-West interactions. The Ukraine war and the political position of Turkey is an obvious proof of the above said.

Regarding Afghanistan, Turkeish government  under the leadership of Erdogan is one of the focal point of trans-regional diplomacy, which has its specific process parallel with the process of Qatar. However, this process has stopped by taking over of Afghanistan by Taliban; But Türkiye’s active policy will move on towards Afghanistan. The immigration policies of the Development and Justice Party have been more humanitarian compared to rival parties, and many Afghan immigrants have been cheering for the Erdogan’s victory.

Turkey has had a good relationship with Afghanistan since the long ago and is still welcoming thousands of Afghan citizens,  The Afghan Citizens Party, along with the Afghan immigrants who  live in Turkey, shows their feeling pleasure up on the victory of the Justice and Development Party led by Mr. Erdogan and hopes that Turkey would  play a vital role in positively affecting the political developments in Afghanistan, and expects the upcoming  government to facilitate a fair situation of the Afghan immigrants. Mr. Erdogan may provide better conditions.

Region governments and importance of review of reaction with Taliban

Region governments looked optimistic for the collapse of the Islamic Republican of Afghanistan and return of Taliban on power according to the Doha agreement on August ۱۵, ۲۰۲۱. Despite this, in ۱۹۹۰s when the first time Taliban took over Afghanistan, they had strong cooperation with the international terrorist movements also with the groups such as Al-Qaeda, Islamic Movement of Uzbekistan, Hizb-e-Islami of East Turkestan, and other regional and trans-regional countries and they were a threat for these countries. Feeling of pride of the countries of the region and the rival of the United States of America, due to the withdrawal of Western forces from Afghanistan, seemed logical to some extent, but liking the takeover of Afghanistan by the Taliban and trusting this group as well, looked idealistic.

Handing over of diplomatic agencies of Afghanistan in China, Pakistan, Iran and even Russia to the Taliban is an obvious example of the positive interaction of these countries with the Taliban in the last two years.

But gradually the supposition of positive change of Taliban was false hypothesis and the Taliban practically performed an exclusive approach with violence against other ethnic groups and social groups such as women, and did not pay attention to the security and economic concerns of the countries in the region.

The success of Taliban in Afghanistan for the terrorist groups who fought alongside with the Taliban in the past two decades against the people and the former government of Afghanistan and its western allies, is considered the dawn  of the great victory of the radical groups, their success raise hope in Pakistan, Central Asia, Sistan and Baluchistan and Xinjiang, China.

The Pakistani Taliban inspired by political change in Afghanistan and demanded to have an office in a foreign country, in addition dreamed to establish an Islamic Emirate in Khyber Pakhtunkhwa province and intensified the war with the Pakistani government. In addition, Jamaat Ansarullah or Tajik Taliban has strengthened its positions on the border with Tajikistan.

Recently, the Minister of Defense of Russia also acknowledged that Afghanistan has become a center of terrorist groups that threaten the countries of the region.

Also, the Russian head of Academic, Analytical, Scientific Information Center, the head of the Analytical, Scientific Information Center, establishing of “secret army” of Taliban is a cause of concern for the countries of the region.

The new tension over the water between Iran and the Taliban, also showed that the greed of pure obedience of the Taliban is an inexplicable dream.

The origin countries must reconsider their interaction with the Taliban by adopting realistic approach and listen to the voice of Afghan people, parties and groups which stood from the people.  Countries of region that benefit from the stability and establishment of a responsible government in Afghanistan have the ability to take steps towards the establishment of an national government based on the desire of the people and prevent the strengthening of terrorist and radical groups.

کشورهای منطقه و ضرورت بازنگری در استراتژی تعامل با طالبان

کشورهای منطقه از بازگشت طالبان به قدرت در پی توافق‌نامه دوحه و فروپاشی دولت جمهوری در ۱۵ آگست ۲۰۲۱ استقبال و تعامل مثبت با این گروه را در پیش گرفتند. این در حالی است که تجربه حاکمیت طالبان در دهه ۱۹۹۰ نشان داده بود که این گروه همکاری مستحکم با جریان‌ها و گروه‌های تروریست بین المللی از قبیل القاعده، جنبش اسلامی ازبکستان، حزب اسلامی ترکستان شرقی و جز آن دارد که یکایک کشورهای منطقه و فرا منطقه را تهدید می‌کنند.

احساس پیروزی کشورهای منطقه و رقیب ایالات متحده آمریکا به خاطر خروج قوای غربی از افغانستان تا حدی منطقی به نظر می‌رسید، اما دل بستن به تغییر طالبان و اعتماد به این گروه آرمان‌گرایانه بود. واگذاری نمایندگی‌های دیپلماتیک افغانستان در چین، پاکستان، ایران و حتی روسیه به طالبان، نمونه آشکار از تعامل مثبت این کشورها با طالبان در نزدیک به دو سال گذشته بوده است. اما به تدریج شاهد آن هستیم که فرضیه تغییر طالبان فرضیه باطل بود و طالبان رویکرد انحصارگرایانه توام با اعمال خشونت علیه دیگر اقوام و گروه‌های اجتماعی از جمله زنان را به نمایش گذاشت و به دغدغه‌ها و نگرانی‌های امنیتی و اقتصادی کشورهای منطقه نیز توجهی به خرج نداد.

پیروزی طالبان در افغانستان برای گروه‌های تروریستی که در دو دهه گذشته دوشادوش طالبان علیه مردم و دولت پیشین افغانستان و متحدین غربی آن جنگیده بودند، طلیعه پیروزی بزرگ گروه‌های رادیکال محسوب شده نویدبخش‌ موفقیت آنها در پاکستان، آسیای میانه، سیستان و بلوچستان و سین کیانگ چین به شمار می‌رود. طالبان پاکستان الگوی داشتن دفتر در یک کشور خارجی و برقراری امارت اسلامی در ایالت خیبر‌پختون‌خواه را مطرح کرده و جنگ با دولت پاکستان را تشدید کردند. همینطور جماعت انصار الله یا طالبان تاجیکستان مواضع خود در مرز با تاجیکستان را تقویت کرده است. اخیر وزیر دفاع روسیه نیز اذعان کرد که افغانستان به کانون گروه‌های تروریستی تبدیل شده است که کشورهای منطقه را تهدید می‌کند. همچنین رییس مرکز اطلاعات علمی تحلیلی آکادمی علوم روسیه تشکیل «سپاه مخفی» طالبان را مایه نگرانی کشورهای منطقه دانست. تنش تازه در روابط ایران و طالبان بر سر مسیله آب نیز نشان داد که طمع اطاعت محض طالبان رویای تعبیر ناپذیر است.

با توجه به واقعیت‌های پیش گفته به نظر می‌رسد که کشورهای منطقه باید با اتخاذ رویکرد واقع‌گرایانه در قبال تعامل خود با طالبان تجدید نظر کرده صدای ملت افغانستان، احزاب و گروه‌های برخاسته از متن مردم را بشنوند. کشورهای منطقه که از ثبات و استقرار یک دولت مسیول در افغانستان نفع می‌برند این توانایی را دارند که در راستای تشکیل دولت همه شمول و مبتنی بر عزم و اراده مردم گام برداشته مانع تقویت گروه‌های تروریستی و رادیکال شوند.

معرفی  کتاب «عقل سیاسی افغانی»

 محمد شفق خواتی

اکنونِ ما در گذشته ریشه دارد و آینده نیز ره‌آورد امروز است. گذشته‌ ما، عبرت امروز و پل عبور فردای ماست، اما هیچ جامعه‌ای بدون مرور انتقادی تاریخ خویش نمی‌تواند از خطاهای گذشته عبرت بگیرد. با غفلت از بازاندیشی در کردار خود و گذشتگان خویش و بدون بازخوانی تاریخ خویشتن، راه فردا را نیز گم خواهیم کرد، در برهوت خودساخته و ستایش خویش سرگردان خواهیم بود و تاریخ ما تکرار خواهد شد.

رویکرد تاریخی در افغانستان مغفول مانده و نگاه جامعه‌شناختی سیاسی در این جامعه بسیار غریب است. از این رو، «عقل سیاسی افغانی» در دو دفتر، تلاشی است برای کاویدن ریشه‌های تاریخی و عوامل جامعه‌شناختی بن‌بست سیاست افغانی و بررسی بنیادهای معرفتی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی بحران فراگیر و نبود نظم سیاسی مدرن در جامعه افغانی.

در سال ۱۳۸۷ خورشیدی (سال اول تحصیلی‌ام در دوره لیسانس علوم سیاسی در دانشگاه مفید)، روزی در یکی از درس‌های استاد صادق زیباکلام، بحث عوامل انحطاط جهان اسلام و خاورمیانه به میان آمد. استاد بر عوامل داخلی انحطاط تأکید داشت، ولی چند نفر از دانشجویان با پیش‌فرضی کلیشه‌ای در برابر استاد مقاومت می‌کردند و بر نقش و عاملیت «استعمار» در انحطاط و عقب‌ماندگی جهان اسلام پای می‌فشردند. در این میان، استاد پرسشی کرد که تا لحظاتی، دانشجویان را به سکوت و تأمل واداشت. وی پرسید: «اگر استعمار سبب عقب‌ماندگی ما و سبب پیشرفت غرب شده است، چرا ما نرفتیم غرب را استعمار کنیم که غرب آمد و به استعمار جوامع ما پرداخت؟»

دانشجویان پاسخی قانع‌کننده نداشتند و در واقع، پرسش زیباکلام به‌ جای حواله دادن تمام نارسایی‌های جهان اسلام به بیرون، به پوسیدگی از درون اشارت داشت. در حقیقت، پیام نهفته در پرسش ایشان آن بود که پیش از آغاز فرآیند استعمار، غرب باید به قدرت قابل‌ توجه علمی، ظرفیت بالای تکنولوژیک و توان مناسب اقتصادی، سیاسی و نظامی رسیده باشد و جهان اسلام بر اثر انحطاط فرهنگی، درماندگی اقتصادی و چالش‌های نظم سیاسی باید چنان افول کرده باشد که غرب بتواند به‌ راحتی بر آن استیلا یابد. اگر جوامع اسلامی در آستانه‌ دوره استعمار از نظر علمی و فرهنگی، شکوفا بودند، اقتصادی پررونق داشتند، از نظام سیاسی منسجم و نظم اجتماعی متناسب بهره‌مند بودند، از ارزش‌های معطوف به پیشرفت پیروی می‌کردند، از منطق مدارا و روحیه‌ تحملِ تفاوت‌ها بهره‌ای داشتند و به نقدپذیری و اصلاح تدریجی باورمند بودند، غرب نمی‌توانست آن‌ها را استعمار کند.

دیرزمانی است که جامعه‌ افغانی نیز عوامل بحران و اسباب درماندگی خود را به نیروهای بیرونی نسبت می‌دهد. وقتی به درون می‌نگریم، نه ‌تنها خود را از هر نوع کاستی تهی می‌دانیم، بلکه از سابقه‌ پنج ‌هزار ساله‌ تمدنی یا گاه بیش‌تر از آن سخن می‌گوییم و خود را از بهترین فرهنگ و متعالی‌ترین ارزش‌های فرهنگی بهره‌مند می‌بینیم. به گفته‌ حامد کرزی، «ما افغان‌ها شیر هستیم» و هماره افتخار کردیم که ابرقدرت‌ها را در افغانستان شکست دادیم و زمین‌گیر ساختیم. این در حالی است که خود، بیش از هر جامعه‌ دیگری زمین‌گیر شدیم و بحران فراگیر و دوام‌دار، زندگی ما را برای جوامع دیگر عبرت‌آموز ساخته است. سیل بنیادبرانداز فساد تمام زندگی این کشور را با خود برده، کینه‌ها تشدید شده و قتل، خشونت، غارت، بی‌اعتمادی، تظاهر، خودمحوری، خویش‌خوری، تبارگرایی، زورگویی و زورگیری، به عنصر محوری فرهنگ و سیاست این جامعه تبدیل شده است.

تردیدی وجود ندارد که پیشینه درخشان علمی، فرهنگی و تمدنی داشتیم و می‌پذیریم این خطه، قرن‌ها، مهد علم، هنر و تمدن بود و شخصیت‌های علمی و فرهنگی فراوانی را در عرصه‌های گوناگون معرفت بشری و در قامت خداوندگار بلخ، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی یا ابونصر فارابی، بوعلی ‌سینای بلخی، سنایی غزنوی، ابوریحان بیرونی، ناصر خسرو بلخی، خواجه عبدالله انصاری هِروی، عبدالرحمان جامی و ده‌ها نامور دیگر به جامعه بشری تقدیم کرد. با این حال، در چند قرن اخیر، چه بلایی بر سر این میراث آمده است و اکنون در کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ چرا امروز از آن معرفت‌زایی و دانش‌گستری خبری نیست؟ چه شد که امروز سایه‌ جهالت بر سر ما سایه افکنده است و بالاترین آرزو برای اکثریت خاموش این جامعه تنها تأمین نان شب و امنیت جان است؟ چه رخ داد که از آن اوج قله‌ تمدنی به این حضیضِ درماندگی، هبوط و از آن شکوفایی فرهنگی به این آشفتگی ارزشی سقوط کردیم و چند نسل است که در باتلاق جنگ و چنگال هیولای ناامنی دست ‌و پا می‌زنیم؟

نخبگان فکری و ابزاری (سیاسی) جامعه نیز همواره عوامل بحران و درماندگی ‌کشور را به رقابت قدرت‌های بین‌المللی و منطقه‌ای و دسیسه‌های آنان نسبت می‌دهند. هیچ ‌گاه از خود نپرسیدیم که نیروهای بیرونی چه گونه از خود ما و از درون ما ابزار رقابت می‌سازند؟ اگر اشکالی در فرهنگ، ارزش‌های حاکم، سامانه‌ دانایی و نظام معرفتی ما نیست، چه گونه نیروهای بیرونی می‌توانند این گونه بر ما چیره شوند؟ اگر اسیر چنگال قدرت‌های بزرگ و قدرت‌های منطقه‌ای شدیم، خود در این اسارت چه نقشی داشتیم؟ بسیاری از کشورهای موسوم به ببرهای آسیا و اقتصادهای پررونق آسیایی (کوریای جنوبی، سنگاپور، مالیزیا، اندونیزیا، هند و بسا جوامع دیگر) نیز روزگاری میدان رقابت قدرت‌های بزرگ بودند، ولی از زیر خاکستر استعمار سر برآوردند و امروز از نظر سیاسی، نمونه‌های موفق دموکراسی‌سازی و به لحاظ اقتصادی، جزو کشورهای پیشرفته‌ صنعتی و در ردیف اقتصادهای برتر جهانی به شمار می‌روند.

کوریای جنوبی همانند افغانستان سال‌ها جنگ داخلی را پشت سر گذاشته است. این کشور به لحاظ اهمیت ژیوپلیتیک در طول قرن نوزدهم تا دهه‌ اول قرن بیستم، صحنه‌ رقابت سه کشور چین، جاپان و روسیه بود. سرانجام در سال ۱۹۱۰ رسماً به جاپان ضمیمه و مستعمره آن شد و تا پایان قرن بیستم، کشوری فقیر به شمار می‌رفت. کوریا در سال ۱۹۴۸ به دو کشور کوریای جنوبی و کوریای شمالی تقسیم شد. اختلافات این دو کشور سبب به وجود آمدن جنگ کوریا در سال ۱۹۵۰ گردید و پس از آتش‌بس به دو کشور مستقل تبدیل شدند. کوریای جنوبی به دلیل درگیری‌های داخلی و منازعات منطقه‌ای تا سال ۱۹۹۱ حتی عضو سازمان ملل متحد نبود، اما با اصلاحات جدّی سیاسی، تحکیم روابط با امریکا، بازگشت و سرمایه‌گذاری انبوه مهاجرانی که پیش‌تر به کشورهای دیگر و بیش‌تر به امریکا گریخته بودند، توانست با رشد سریع اقتصادی، در طول کم‌تر از دو دهه به یکی از قطب‌های تجاری و صنعتی خاور دور تبدیل شود. این کشور اکنون از نظر ارزیابی در زمینه فساد اداری جزو پاک‌ترین کشورهاست و به لحاظ سیاسی، ثبات و دموکراسی رو به رشدی را تجربه می‌کند.

این در حالی است که افغانستان اکنون در آستانه قرن تازه خورشیدی و دو دهه پس از سقوط نظام طالبانی و حضور پررنگ جامعه‌ جهانی، در کنار جنگ و ناامنی، به لحاظ سامان سیاسی، آشفته؛ از نظر اقتصادی، فقیر و وابسته و از نگاه فساد اداری، در صف اول فاسدترین کشورهای دنیاست و تا کنون حتی به آستانه‌ توسعه نرسیده است. بی‌تردید، یکی از تفاوت‌های افغانستان با جوامعی مانند کوریا، تکثر قومی و قبیله‌ای است. افغانستان دیرزمانی است که «موزه‌ اقوام» خوانده شده است. با این حال، افغانستان تنها کشوری نیست که اقوام متعددی را در خود جای داده است. کشورها و جوامع پرشماری هستند که از اقوام گوناگون تشکیل شده‌اند. برای نمونه، هند امروز که قطب صنعتی و اقتصادی در آسیا و بزرگ‌ترین دموکراسی جهان به شمار می‌رود، به لحاظ قومی، جمعیت یک‌دستی ندارد، اما در حال تبدیل ‌شدن به یک قطب صنعتی و بزرگ‌ترین دموکراسی جهان است.

سوییس هم به لحاظ جغرافیایی و تنوع و تکثر فرهنگی، قومی و زبانی بسیار شبیه افغانستان است، اما از نظر سیاسی، یکی از باثبات‌ترین دموکراسی‌های دنیا و میزبان بیش‌ترین تعداد سازمان‌ها و نهادهای بین‌المللی در جهان است. افزون ‌بر این‌که مقر اروپایی سازمان ملل متحد در این کشور قرار دارد، به لحاظ اقتصادی، یکی از ثروت‌مندترین کشورهای جهان (با درآمد سرانه ۳۹ هزار دالر) و میزبان همیشگی اجلاس بین‌المللی سالانه‌ اقتصاد (اجلاس داووس) است و از نظر اجتماعی، از منازعه و خشونت، تهی و به صلح‌دوستی و فعالیت‌های بشردوستانه شهره است.

بنا بر این، عامل اصلی تفاوت را در جای دیگری باید جست. به اعتقاد نویسنده، درماندگی جامعه‌ افغانی در نوع عقلانیت سیاسی حاکم بر آن ریشه دارد. از این رو، پرسش محوری این دفتر نیز آن است که ماهیت عقلانیت سیاسی و ساخت قدرت حاکم در افغانستان و عناصر و مولفه‌های عقل سیاسی افغانی چیست؟

مروری بر سه قرن پسین از تاریخ سیاسی افغانستان نشان می‌دهد که عقلانیت سیاسی در افغانستان مبتنی بر روابط قبیله و مناسبات و نظام قبیله‌ای است و متغیرهای «خون و خویشاوندی»، «ایدیولوژی و ایمان» و «غارت و غنیمت»، ضلع‌های سه‌گانه‌ آن را تشکیل می‌دهد. در دوره‌های مختلف، تنها درجه‌ اهمیت این عنصرها تغییر کرده یا بین ضلع‌های سه‌گانه جابه‌ جایی مقطعی صورت گرفته، اما هیچ ‌گاه خروج از شبکه‌ روابط قبیله اتفاق نیافتاده است. پس آن‌چه مایه‌ تفاوت جامعه‌ افغانی با دیگر جوامع شده، حاکمیت منطق و عقلانیت قبیله بر سیاست آن و تعارض‌های پردامنه‌ قومی و قبیله‌ای است. هم‌زیستی اقوام و قبایل متعدد در سرزمینی که امروز افغانستان نام گرفته، چندان مسالمت‌آمیز نبوده و تاریخ سیاسی سه قرن اخیر ما آکنده از تعارض‌های قومی و قبیله‌ای است.

در امتداد حاکمیت عقلانیت قبیله‌ای اکنون یک قرن است که جامعه‌ افغانی درگیر تنازع سنت و تجدد و آبستن تقابل منطق قبیله با عقلانیت فراقبیله‌ای و منطق شهروندی است. پای‌بست قدرت‌مند منطق قبیله در جامعه‌ افغانی سبب شده است در فرازهای متعدد تاریخی، هر گاه عزمی در این جامعه برای حرکت به ‌سوی فضای فراقبیله‌ای شکل گرفته و یک گام برای عبور از سدّ آهنین قبیله برداشته شده، چندین گام دیگر به عقب و به درون دیوارهای بلند سنت قبیله خزیده است. سیمای امروزین جامعه نیز همانند لایه‌های زیرین آن با عناصر قومی و قبیله‌ای آذین‌بندی شده است.

با توجه به جایگاه سنت‌های قبیله‌ای در جامعه‌ افغانی می‌توان گفت عقلانیت و ساختار قبیله‌ای جامعه و حضور پررنگ عنصر قومیت در سیاست آن، گره کور در تار و پود استقرار صلح و امنیت و بن‌بست اصلی فراروی دست‌یابی به آرمان توسعه‌ سیاسی و اقتصادی و حتی استقلال سیاسی در کشور است. تنها منطق و روح حاکم بر اندیشه‌ سیاسی و عقلانیتی که کنش و رفتار سیاسی و روابط قدرت را در این سرزمین جهت می‌بخشد، منطق قبیله و عقلانیت قبیله‌ای است. عقلانیت قبیله‌ای، چالش اصلی بر سر راه شکل‌گیری هویت ملی و عامل ناکامی دولت ـ ملت‌سازی در افغانستان است و تنازع برخاسته از این عقلانیت، زمینه را برای ورود بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی به درون آن فراهم کرده است. در مرحله‌ بعد، ورود بازیگران بین‌المللی که از منازعه‌های قبیله‌ای در این جامعه برخاسته است و از بسیاری جنبه‌ها معلول عقلانیت قبیله‌ای به شمار می‌رود، بر پیچیدگی مسیله افزوده و با ایفای نقش عِلّی، سبب تقویت عقلانیت قبیله‌ای و تشدید منازعه‌های قومی شده است. این چرخه‌ نزدیک به سه قرن در این جامعه تکرار شده است و هنوز ادامه دارد.

هدف این پژوهش، تحلیل و تبیین ماهیت نظام قبیله در افغانستان و پی‌آمدها و استلزامات آن در عقلانیت سیاسی و ساخت روابط قدرت است. از این رو، در دفتر اول عقل سیاسی افغانی، تکوین و تداوم عقلانیت سیاسی و ساخت روابط قدرت از زمان پایه‌گذاری سلطنت افغانی به دست احمد شاه ابدالی در ۱۷۴۶ میلادی/ ۱۱۲۵ خورشیدی تا کنون بررسی گردیده است. در دفتری دوم که هنوز منتشر نشده است، علل و عوامل تداوم عقلانیت سیاسی قبیله‌ای و چگونگی بازتولید روابط قدرتِ مبتنی بر استلزامات قبیله در جامعه‌ افغانی بررسی شده است و مباحثی نیز درباره چگونگی امکان خروج از دام عقل سیاسی قبیله‌ای و استلزامات آن در عرصه‌ عقلانیت و رفتار سیاسی مطرح خواهد گردیده است.

این موضوع در بیش‌تر پژوهش‌های انجام‌شده تا کنون نادیده گرفته شده است. این در حالی‌ است که به باور نویسنده، پرداختن به نوع و ماهیت عقلانیت سیاسی حاکم بر جامعه‌ افغانی، عناصر و مولفه‌های آن و نیز چگونگی بازتولید این عقلانیت، بنیادی‌ترین موضوع بحث در باب سیاست در جامعه‌ افغانی و جامعه‌شناسی سیاسی افغانستان به شمار می‌رود.

همانا بسیاری از مسایل و مباحث دیگر (مانند فرهنگ سیاسی، اندیشه‌های سیاسی، دموکراسی‌سازی، وحدت ملی، هویت ملی، دولت ـ ملت‌سازی و توسعه سیاسی) همگی بر مبحث زیربنایی عقلانیت سیاسی افغانی استوار شده و از آن اثر پذیرفته است. باید یادآوری کنیم که مراد از «عقلانیت سیاسی» در این پژوهش، نه عقلانیت مدرن است و نه مفهوم معرفت‌شناسانه از عقل یا عقلانیت، بلکه «عقلانیت جامعه‌شناختی» و در واقع، نوعی «آگاهی سیاسی» است. بر این اساس، جوامع سیاسی غیر مدرن و نظام‌های قبیله‌ای نیز عقلانیت مخصوص به خود را دارند که ممکن است از نظر ماهیت با عقلانیت مدرن تفاوتی نداشته باشد، اما به لحاظ ارزش‌ها و هنجارهایی که تولید می‌کند و نیز از نظر اهداف و غایات، از عقلانیت مدرن متمایز می‌شود.

Political delegation of Afghan Citizen party arrived in London.

Due to a deep investigation in lately political twist in Afghanistan and to follow the chronic stream of political talks for the stable peace and efficient political system in Afghanistan, the political delegation of Afghan Citizens Party arrived in London this morning. You can follow the additional up coming meetings on this page.

Meeting with Mr. Qadratullah Zaki

At the follow up political talks of delegation of Afghan Citizen Party, a meeting was held between the Afghan Citizen Party members with Mr. Qadratullah Zaki. Mr. Zaki praised the efforts of the Afghan Citizens Party to assemble and integrate all political actors He pointed out that gathering all actors based on an efficient political system is a very difficult task, although this is one of our basic needs today. Mr. Zaki stated that it is pretty much worthy for the citizens’ party to be the pioneer in this crucial time. In the body of these talks, specific recommendation was made by the Citizens’ Party about the well-organized political system in Afghanistan as well the necessity of holding regular conventions in this regard. Both sides evaluated these solutions, and it was decided that efforts must be made to hold a grand meeting at the national level, up on an efficient political system.