انفجار اخیر در برابر مکتب و آموزشگاه خصوصی «شمع هدایت» در شهرک مهدیه برچی یکی از تازهترین حلقه از زنجیرهای طولانی از خشونتهای هدفمند علیه هزارهها و شیعیان افغانستان است. براساس گزارش سازمان ملل متحد، دستکم ۴۲ کودک ۹ تا ۱۴ ساله در این انفجار زخمی شدهاند؛ درحالیکه مدیر مکتب شمار زخمیان را ۵۲ نفر و برخی منابع دیگر حدود ۵۰ نفر اعلام کردهاند. این اختلاف معنادار در آمار، نشانهای از فقدان اطلاعرسانی شفاف، تحقیق مستقل و سازوکار معتبر پاسخگویی در افغانستان امروز است.
برچی؛ قربانیان ثابت، عاملان متغیر
در دو دهه گذشته، مکاتب، آموزشگاهها، شفاخانهها، مساجد، مراکز ورزشی، وسایل نقلیه عمومی و گردهماییهای مدنی در غرب کابل بارها هدف حملات خونین قرار گرفتهاند. از موعود و کوثر دانش تا مکتب سیدالشهدا، مرکز آموزشی کاج و اکنون شمع هدایت، نام مکانها و شیوههای حمله تغییر کردهاند؛ اما هویت قربانیان تقریباً ثابت مانده است. کودکان، نوجوانان و جوانان هزارهای که برای آموختن، عبادتکردن، کارکردن یا ادامه یک زندگی عادی از خانه بیرون شدهاند، هدف اصلی حملات بوده است.
هنگامی که یک جامعه مشخص، بهدلیل هویت قومی و مذهبی خود، در مکانهای معین و بهگونهای پیوسته هدف قرار میگیرد، دیگر با مجموعهای از حوادث پراکنده روبهرو نیست؛ بلکه با الگویی آشکار از خشونت هویتمحور و تولید سیستماتیک ناامنی مواجه است که نیازمند تمهیدات عملی برای متوقف کردن آن است.
این خشونتها میکوشد هراس را به بخشی از زندگی روزمره هزارهها تبدیل کند؛ مکتب را با مرگ، مسجد را با انفجار، خیابان را با ناامنی و حضور اجتماعی را با ترس پیوند بزند. پیام پنهان اما روشن این حملات آن است که هزارهها حتی در مکتب، شفاخانه، عبادتگاه و محله خود نیز نباید احساس امنیت کنند. به این معنا، برچی به جغرافیایی تبدیل شده است که در آن بیپناهی یک جامعه بهطور مداوم بازتولید میشود.

حمله به آموزش؛ تلاش برای نابودی امکانهای آینده
ممکن است هر حمله اهداف فوری و عاملان متفاوتی داشته باشد؛ اما هدفقراردادن دانشآموزان و مراکز آموزشی، معنایی فراتر از ایجاد تلفات دارد. این حملات در واقع متوجه ظرفیتها و امکانهایی است که میتواند آیندهای متفاوت برای جامعه هزاره بسازد یا اکنون در حال شکلدادن به آن است.
در جامعهای که تبعیض ساختاری، فقر، محرومیت سیاسی و نابرابری تاریخی، بسیاری از مسیرهای پیشرفت را مسدود کرده است، آموزش یکی از معدود راههای باقیمانده برای عبور از حاشیهنشینی و دستیابی به موقعیت برابر بوده است. ازاینرو، تبدیل مکتب و آموزشگاه به صحنه خون و وحشت، اقدامی صرفاً امنیتی یا نظامی نیست؛ بلکه عملی عمیقاً سیاسی است. هدف آن، گرفتن مهمترین مزیت نسبی جامعه هزاره، یعنی سرمایهگذاری بر دانش، تربیت نسل تحصیلکرده و توانایی بازسازی جایگاه اجتماعی از مسیر آموزش است.
هزارهها با وجود دههها تبعیض، فقر و حذف ساختاری، آموزش را به مهمترین ابزار رهایی، تحرک اجتماعی و حضور برابر در جامعه تبدیل کردهاند. حمله به مراکز آموزشی غرب کابل را، از این منظر، باید تلاشی برای مجازات جامعهای دانست که میخواهد بداند، پیشرفت کند، از حاشیه بیرون آید و سهم برابر خود را در ساختن افغانستان مطالبه نماید. مهاجمان به رؤیای نسلی حمله میکنند که میخواهد سرنوشت تحمیلشده بر خود را از راه دانش تغییر دهد.
تلختر آنکه قربانیان این حمله کودکانیاند که هنوز نه در شکلگیری منازعات قومی و مذهبی نقشی داشتهاند و نه حتی توانایی درک کامل آنها را دارند. آنان صرفاً بهدلیل هویتی که با آن متولد شدهاند، هزینه خشونتی را میپردازند که سالهاست بدون تحقیق مستقل، عدالت و پاسخگویی ادامه دارد. گناه این کودکان چیزی جز رفتن به مکتب و تعلقداشتن به جامعهای نیست که بارها هدف قرار گرفته، اما هنوز از آموختن، برخاستن و ساختن آینده دست نکشیده است.
Afghanistan Citizens Party