از تاکتیک تا استراتژی؛ رمزگشایی روابط طالبان با پاکستان و ایران

روابط طالبان با پاکستان و ایران را نباید تنها به میانجی رویدادهای روزمره، تنش‌های مرزی یا دیدارهای دیپلماتیک فهم کرد. این روابط در عمق خود بر پایه ترکیبی از ایدئولوژی، امنیت، جغرافیا، منافع منطقه‌ای و تجربه تاریخی شکل گرفته است. بر این اساس، می‌توان گفت که مخالفت طالبان با پاکستان بیشتر تاکتیکی است، اما پیوند آنان با پاکستان ماهیت استراتژیک دارد؛ در مقابل، همگرایی طالبان با ایران عمدتاً تاکتیکی است، در حالی‌که اختلاف آنان با ایران ریشه‌ای و استراتژیک است.

پاکستان برای طالبان صرفاً یک همسایه نیست؛ بخشی از تاریخ سیاسی، امنیتی و سازمانی آنان است. طالبان در مسیر شکل‌گیری، بقا و بازگشت به قدرت، از شبکه‌های مذهبی، استخباراتی، پناهگاهی و لجستیکی موجود در پاکستان بهره بردند. اسلام‌آباد نیز طالبان را ابزاری برای تأمین «عمق استراتژیک»، مهار نفوذ هند و جلوگیری از شکل‌گیری یک دولت ملی‌گرای مستقل در کابل می‌دانست. از همین‌رو، هرچند امروز میان طالبان و پاکستان بر سر خط دیورند، تحریک طالبان پاکستان، حملات مرزی و میزان استقلال کابل تنش جدی وجود دارد، این تنش بیشتر نزاع بر سر حدود نفوذ است، نه گسست در بنیان رابطه.

به بیان دیگر، طالبان پس از تسلط دوباره بر کابل، می‌خواهند از موقعیت یک نیروی وابسته به موقعیت یک حکومت مدعی حاکمیت عبور کنند. پاکستان همچنان انتظار دارد طالبان در چارچوب محاسبات امنیتی اسلام‌آباد عمل کنند؛ اما طالبان می‌کوشند خود را بازیگری مستقل نشان دهند. از این‌رو، بحران میان دو طرف را می‌توان «تعارض درون خانواده استراتژیک» نامید که پرتنش، پرهزینه است اما نه الزاماً به‌معنای جدایی کامل آن‌دو.

در سوی دیگر، رابطه طالبان با ایران ماهیتی متفاوت دارد. ایران و طالبان نه از یک جهان ایدئولوژیک می‌آیند، نه حافظه تاریخی مشترکِ مبتنی بر اعتماد دارند و نه اهداف ژئوپلیتیک بلندمدت‌شان یکسان است. همکاری دو طرف بیشتر از ضرورت ناشی می‌شود، عناصری چون کنترل مرزها، مدیریت مهاجران، تجارت، سوخت، ترانزیت، مقابله با داعش و کاهش فشارهای منطقه‌ای، سازنده همگرایی آنهاست. ایران طالبان را یک متحد طبیعی نمی‌داند؛ بلکه آنان را واقعیتی تحمیل‌شده در مرز شرقی خود می‌بیند. طالبان نیز ایران را نه شریک استراتژیک، بلکه همسایه‌ای ضروری برای مدیریت بقا و کاهش انزوا تلقی می‌کنند.

اختلاف طالبان و ایران چند لایه اساسی دارد. نخست، اختلاف ایدئولوژیک است. طالبان بر سنت دیوبندی ـ پشتونی و قرائت سخت‌گیرانه از امارت اسلامی تکیه دارند، در حالی‌که جمهوری اسلامی ایران بر تشیع سیاسی و شبکه‌های منطقه‌ای شیعی بنا شده است. دوم، اختلاف اجتماعی و مذهبی است.
ایران نسبت به رجحانهای فرهنگی و زبانی در افغانستان حساسیت دارد و نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد، در حالی‌که طالبان با نظم سیاسی فراگیر، تکثر مذهبی و مشارکت واقعی گروه‌های غیرطالبانی سازگاری بنیادین ندارند. سوم، اختلاف ژئوپلیتیک و منابع است. مسئله آب هلمند، امنیت مرزی و رقابت بر سر نفوذ منطقه‌ای، شکاف‌هایی پایدار میان دو طرف ایجاد کرده است که روابط هردوطرف را به میانجی آنها باید فهم کرد.

از این منظر، نزدیکی طالبان با ایران بیشتر ناشی از مصلحت است تا اعتماد. طالبان برای تجارت، انرژی، مسیرهای منطقه‌ای و مدیریت مرزها به ایران نیاز دارند؛ ایران نیز برای جلوگیری از بی‌ثباتی در شرق، مهار داعش، کنترل مهاجرت و حفظ نفوذ حداقلی با طالبان تعامل می‌کند. اما این تعامل فاقد ستون‌های عمیق اعتماد، هویت مشترک و چشم‌انداز استراتژیک پایدار است.

در نتیجه، می‌توان گفت پاکستان برای طالبان «پشتوانه تاریخیِ مسئله‌دار» است، اما ایران «همسایه ضروریِ غیرقابل اعتماد». طالبان با پاکستان تنش دارند تا استقلال خود را تثبیت کنند؛ با ایران همکاری می‌کنند تا بقای خود را مدیریت نمایند. مخالفت با پاکستان، بیشتر تاکتیک قدرت‌نمایی و چانه‌زنی است؛ اما اختلاف با ایران، ریشه در تضادهای ایدئولوژیک، مذهبی، ژئوپلیتیک و تاریخی دارد.

بنابراین، نباید هر تنش طالبان با پاکستان را نشانه جدایی استراتژیک دانست و نباید هر نزدیکی طالبان با ایران را نشانه اتحاد پایدار تلقی کرد. واقعیت این است که طالبان با پاکستان اختلاف دارند، اما از همان بستر تاریخی و امنیتی برخاسته‌اند؛ با ایران همکاری می‌کنند، اما در عمق با آن بیگانه‌اند. خلاصه آن‌که رابطه طالبان با پاکستان، اتحاد استراتژیکِ پرتنش است؛ رابطه طالبان با ایران، همکاری تاکتیکیِ بی‌اعتماد.